lap

/ˈlæp//læp/

معنی: محل نشو ونما، دامن لباس، لبه لباس، پیچیدن، حریصانه خوردن، تاه کردن، لیس زدن، شلپ شلپ کردن، با صدا چیزی خوردن
معانی دیگر: دامن، دامان (شکم و ران های شخص نشسته - بخشی از جامه که این قسمت بدن را می پوشاند)، (جلو پیراهن که در آن چیزی ریخته باشند) یک دامن پر، (مجازی) جای پرورش و محبت، آغوش، هر چیز گودی دار و دامن مانند، لبه بر لبه شدن یا بودن، همپوش بودن، (در مسابقات دو و اسب دوانی و غیره) یک دور میدان، (شنا) یک طول استخر، (مجازی) یک مرحله، روی دامن نشاندن، بر دامن گرفتن، (مجازی) پروردن و محبت کردن، (با: on یا over) روی هم تا کردن، (با: under) دولا شدن، روی هم تا شدن، (نادر) پایین پالتو یا کت های بلند قدیمی، دامن پالتو، لب به لب (بخشی که روی بخش دیگر قرار گیرد)، روی هم افتاده، میزان روی هم افتادگی، محل روی هم افتادگی، همپوشی، روی هم افتادگی، لب به لبگی، تا شدگی، یک دور گردش (مثلا یک حلقه ی طناب به دور تنه ی درخت)، یک دور زمین (یا یک طول استخر) جلو بودن از، چرخ گردان (برای بریدن شیشه و جواهر و جلا دادن و غیره)، (با چرخ گردان) بریدن یا جلا دادن، رجوع شود به: overlap، (با: over) بیرون زدن، برجسته یا قلمبه بودن، (زمان) فراتر رفتن، طولانی تر بودن، (مثل سگ یا گربه) شلپ شلپ آب خوردن، لپ لپ خوردن، هلف هلف خوردن، قلپ قلپ خوردن، (موج دریا) ملایم و با صدای لپ لپ به ساحل و غیره خوردن، صدای شلپ شلپ، صدای هلف هلف، لیس، لیسش، به اندازه ی یک زبان زدن، لپ لپ کردن، لاف لاف کردن، هلف هلف کردن، سجاف، محیط، سرکشیدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the front of the human body from the waist to the knees when one is in a sitting position, or the portion of one's clothing that covers this part of the body.
مشابه: knees, thighs

- My aunt was rarely seen without a basket of knitting in her lap.
[ترجمه Bita] عمه/خاله ام به ندرت بدون سبد بافتنی در دامانش دیده می شد
|
[ترجمه ترگمان] عمه ام به ندرت دیده می شد که یک زنبیل بافتنی در دامن دارد
[ترجمه گوگل] عمه من به ندرت بدون سبدی از بافندگی در دامان او دیده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- When the cat jumped away, he saw that his lap was covered in hair.
[ترجمه ترگمان] وقتی گربه از جا پرید، دید که پاهایش در موهایش فرورفته است
[ترجمه گوگل] هنگامی که گربه پرید دور، او را دیدم که دامن او در موها پوشیده شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: an area of responsibility or a capacity for giving care or exercising control or authority.
مترادف: charge
مشابه: control, duty, jurisdiction, responsibility, sphere

- nestled in the lap of Nature
[ترجمه ترگمان] در دامان طبیعت آرمیده بود،
[ترجمه گوگل] در لبه طبیعت نهفته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I'm putting these decisions in your lap.
[ترجمه ترگمان] من این تصمیمات را در دامان خود قرار می دهم
[ترجمه گوگل] من این تصمیمات را در دامن شما قرار می دهم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: laps, lapping, lapped
(1) تعریف: to fold over, or enfold in.
مترادف: fold
مشابه: encircle, enfold, swathe, wrap

(2) تعریف: to lay (one part or end) so as to partially cover another; overlap.
مترادف: overlap
مشابه: overlie

(3) تعریف: to be ahead of (a competitor in a race) by a complete circuit.
مشابه: lead

(4) تعریف: to join (parts of a construction) by overlapping or dovetailing.
مترادف: dovetail
مشابه: interlock
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to wrap or wind around something.
مترادف: wind, wrap

- The material laps around the waist.
[ترجمه ترگمان] مواد دور کمر تنگ می شوند
[ترجمه گوگل] دامنه مواد دور کمر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to lie partway over something; overlap.
مترادف: overlap
مشابه: extend, overflow

- This edge laps over the other one.
[ترجمه ترگمان] این لبه بغل یکی دیگه
[ترجمه گوگل] این لبه بر روی یکی دیگر قرار دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: an overlapping part, or the extent to which it overlaps another.
مترادف: overlap
مشابه: fold

(2) تعریف: a segment of a passage, such as a circuit or length of a race course, or a stage of a journey.
مشابه: distance, length, stage

- Four laps equal one mile.
[ترجمه ترگمان] چهار برابر یک مایل مساوی است
[ترجمه گوگل] چهار دور یک مایل برابر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the amount of material needed to go around an object one time.

(4) تعریف: a wheel or slab, usu. rotating, used to polish jewelry, cutlery, or glass.
مشابه: wheel
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: laps, lapping, lapped
(1) تعریف: to lightly splash or slap against.
مترادف: plash, slap against
مشابه: lick, splash

- Waves lapped the shore with a soothing sound.
[ترجمه ترگمان] امواج با صدای آرامش بخش به ساحل می پیچید
[ترجمه گوگل] امواج با صدای آرامش بخش ساحل را پوشاندند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to lick up with the tongue, as drink or food (often fol. by up).
مترادف: lick, tongue

- The cat was lapping up the milk.
[ترجمه ترگمان] گربه شیر را لیس می زد
[ترجمه گوگل] گربه شیر را برطرف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to wash up on or slap against a surface with a gentle splash, as waves on a beach.
مترادف: plash
مشابه: ripple, splash, swash

(2) تعریف: to take something into the mouth by licking it up.
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act or sound of licking up something.
مترادف: lick

(2) تعریف: a mouthful of something licked up.
مترادف: lick
مشابه: sip

- a lap of water
[ترجمه ترگمان] یک دامن آب،
[ترجمه گوگل] یک لبه آب
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. lap the edges under
لبه ها را توبگذار (روی هم تا کن).

2. lap up
1- شلپ شلپ خوردن،قلپ قلپ خوردن 2- (عامیانه) با حرص و ولع خوردن 3- (عامیانه) با شوق و ذوق پذیرفتن 4- به آسانی باورکردن

3. a lap full of apples
یک دامن پر از سیب

4. the lap of the sea against the rocks
صدای شلپ شلپ دریا بر صخره ها

5. to lap shingles in laying a roof
لب به لب قرار دادن سفال های بام

6. in the lap of luxury
در ناز و نعمت،در تجمل و رفاه

7. in the lap of the gods
خارج از قدرت بشر،در دست خدا

8. she had a lap of the soup and said, "wow!"
یک ذره از سوپ را چشید و گفت ((به به !))

9. the runner was one lap ahead of the others
دونده یک دور میدان از دیگران جلو بود.

10. a lake sparkling in the lap of a mountain
دریاچه ای که در دامن کوه می درخشید

11. i sat on my grandfather's lap
روی زانوی پدربزرگم نشستم.

12. the napkin slipped from mina's lap
دستمال سفره از روی دامن مینا افتاد.

13. drop (or dump) into someone's lap
(مسئولیت و غیره را) به کسی تحمیل کردن،به گردن کسی انداختن

14. he was brought back into the lap of the church again
دوباره او را به آغوش کلیسا باز گرداندند.

15. she had been raised in the lap of luxury
او در دامن ناز و نعمت پرورش یافته بود.

16. she had been reared in the lap of luxury
او در دامان تجمل و وفور (در ناز و نعمت) پرورش یافته بود.

17. the cat was purring on naheed's lap
گربه روی دامن ناهید خرخر می کرد.

18. the child was sitting on her mother's lap
کودک بر دامن مادرش نشسته بود.

19. the baby spat his food out onto my lap
کودک خوراک خود را روی دامن من بالا آورد.

20. as soon as anything happens he runs to his mother's lap
تا چیزی می شود به دامن مادرش پناه می برد.

21. the child dropped a dollop of ice cream on her lap
بچه یک تکه از بستنی را روی دامن خود ریخت.

22. when he got to the rose bush, sa'di wanted to fill his lap (with roses) for his disciples, but rose-fragrance so intoxicated him that he let go of his lap
سعدی می خواست که چون به درخت گل رسد دامنی پر کند هدیه ی اصحاب را ولی بوی گل چنان مستش کرد که دامنش از دست برفت.

23. She sat with her hands in her lap.
[ترجمه ترگمان]او دست هایش را روی زانوهایش گذاشته بود
[ترجمه گوگل]او با دستان خود در دامان او نشسته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. Her little girl sat on her lap.
[ترجمه ترگمان]دختر کوچکش روی زانوی او نشسته بود
[ترجمه گوگل]دختر کوچکش نشسته روی دامن او
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. This dog's ears are so long that they lap over.
[ترجمه ترگمان]گوش های این سگ آنقدر دراز است که روی زانو می نشینند
[ترجمه گوگل]گوش های این سگ خیلی طولانی هستند که طول می کشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. Their audience will lap up whatever they throw at them.
[ترجمه ترگمان]مخاطبین آن ها هر چیزی که به آن ها پرتاب می کنند را دامن خواهند زد
[ترجمه گوگل]مخاطبان آنها هر آنچه را که در آنها پرتاب می کنند پائین می آورند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. Shannon sat on her mother's lap.
[ترجمه ترگمان]شانون روی زانوی مادرش نشست
[ترجمه گوگل]شانون روی دامنه مادرش نشست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. He set a new lap record.
[ترجمه ترگمان] اون یه رکورد جدید رو ترتیب داده
[ترجمه گوگل]او یک رکورد جدید دامان را تنظیم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

محل نشو ونما (اسم)
lap

دامن لباس (اسم)
skirt, lap

لبه لباس (اسم)
lap

پیچیدن (فعل)
envelop, impact, twinge, fake, wind, resonate, tie up, fold, roll, swathe, wrap, muffle, screw, twist, nest, involve, swab, wattle, reverberate, enfold, complicate, furl, convolve, lap, infold, enwrap, tweak, kink, trindle

حریصانه خوردن (فعل)
gut, guzzle, gull, devour, engorge, gobble, lap, wolf

تاه کردن (فعل)
ruff, fold, ruffle, ply, lap

لیس زدن (فعل)
lap

شلپ شلپ کردن (فعل)
lap, whop

با صدا چیزی خوردن (فعل)
lap

تخصصی

[عمران و معماری] پوشش - رویهم افتادگی - لبه رو لبه افتادن
[برق و الکترونیک] پوشاندن، روی هم قرار دادن
[زمین شناسی] همپوشی، پوشش
[نساجی] بالش - دسته ایلاف خروجی از ماشین حلاجی - حلقه - حلقه در کشبافی - بالش حلاجی (لپ ) - متکا - پیچیده شدن نخ یا روینگ یا فیتله بدور غلتک - کمر پیچ شدن - پیچیده شدن روی چیزی - یقه کت - تا کردن - پیچیدن
[ریاضیات] روی هم قرار گرفتن، لب روی هم، چرخ پرداخت، روی هم افتادن، صیقل دادن، زیر کار، ساییدن، صیقل زدن، ساییدن دقیق

به انگلیسی

• front part from the waist to the knees of a seated person; part of a garment which covers the lap; fold of clothing; area of responsibility or control
act of wrapping around, enfolding; part which overlaps; amount of material needed to go around an object once; full circuit, full length (of a course); rotating wheel used for polishing
lick; act of licking up a liquid; sound of water splashing against a surface; liquid food, thin beverage
enfold in, wrap with, wind around; partially cover, overlap; get ahead by one or more laps (in a race); polish with a lap
lick up with the tongue; gently splash against a surface
in a race, you say that a competitor has completed a lap when he or she has gone round the course once.
if you lap another competitor in a race, you pass them while they are still on the previous lap.
your lap is the flat area formed by your thighs when you are sitting down.
when water laps against something, it touches it gently and makes a soft sound.
when an animal laps a drink, it uses its tongue to flick the liquid into its mouth.
when an animal laps up a drink, it drinks it up very eagerly.
if someone laps up information or attention, they accept it eagerly, often when it is not really true or sincere.

پیشنهاد کاربران

قسمت بالایی پا که بچه میتونه روش بشینه یا بخوابه
مثال Come and sit on my lap and I'll read you a story.
بیا و بشین رو پاهام من برات قصه میخونم
زانو
یکی از روش های وصله کردن میلگرد بتن مسلح ( وصله پوششی یا lap splics )
هر یک دور ( در مسابقاتی که دور محیط یک دایره انجام می شوند )
lap top
روی پا
در مسابقات roller derby از حریفان بازی جلو زدن معنی میده
Lewis held onto the lead until the final lap
. . . تا دور پایانی پیشتازی ش رو حفظ کرد
it was very peacful here with the lap of the waves breking over the rocks.
صدای ( شلپ شلپ ) امواج هنگام برخورد با صخره ها آرامش بخش بود.
دوره زمانی، ران پا
Lap pool
استخر باریک، بلند و به طور معمول مستطیل شکل که طول آن ها در حالت ایده آل حداقل ۴۵ فوت است.
یک دور کامل
روی پا ؛ دور ( مسابقه ) ؛ برخورد کردن ( امواج )

# Sit on my lap and i'll read you a story
# He recorded the fastest lap in the race
# The runner was one lap ahead of the others
# The waves was gently lapping the shore
رویِ ران = روران.
زِبَران = زبرِ ران
lap ( ورزش )
واژه مصوب: دور
تعریف: چرخة کامل راهه /پیست یا مسیر مسابقه
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما