برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1642 100 1
شبکه مترجمین ایران

lead

/ˈled/ /liːd/

معنی: راهنمایی، سبقت، رهبری، تقدم، سر پوش، مدرک، هدایت، راه آب، سرب، شاقول گلوله، پیش افت، سرب دار، رنگ سربی، بردن، سوق دادن، رهبری کردن، سرب پوش کردن، با سرب اندودن، بران داشتن، راهنمایی کردن، هدایت کردن
معانی دیگر: راه را نشان دادن، جلو رفتن، کهبدی کردن، پیشگام شدن یا بودن، (با گرفتن دست یا افسار و غیره) بردن، به دنبال خود کشیدن، کشاندن، به دنبال رفتن، (آب یا بخار یا طناب و غیره را در لوله یا مسیر خاصی) راندن، رساندن، (از نظر سیاسی یا فکری و غیره) رهبری کردن، (قشون و غیره) فرماندهی کردن، سرپرستی کردن، رهبر بودن، سرکردگی کردن، سالاری کردن، پیشوایی کردن، موجب شدن، سبب بودن یا شدن، پیشگام بودن یا شدن، در جلو (صف و غیره) حرکت کردن، (ارکستر و غیره) رهبری کردن، در صدر قرار داشتن، (از همه) جلو بودن، اول بودن، گذراندن، تحمل کردن، به سر بردن، (در بازی ورق) آغاز کردن، دست را شروع کردن، کارت اول را انداختن یا برداشتن، بازی اول، سرانجامیدن، منتهی شدن به، رسیدن به، رفتن به، (مشت بازی) حمله یا بازی را آغاز کردن، ضربه ی نخست را زدن، ضربه ی اول، آغاز بازی، پیشگامی، پیشتازی، مثال، سرمشق، الگو، نمونه، مقام اول، پیشی، (هر چیزی که موجب کمک و راهنمایی شود) اشاره، کلید، سرنخ، سررشته، (در روزنامه یا بخش خبر از رادیو و تلویزیون و غیره) مهمترین (خبر یا رویداد)، داستان روز، (تئاتر و سینما و غیره) نقش اصلی، بازیگر اصلی، جلو (از دیگران)، مقدم، افسار، قلاده، مهار، رجوع شود به: leash، (در برف زار یا یخزار و غیره) راه باریک، (دستگاه های برقی: سیمی که برق را از یک بخش به بخش دیگر می رساند) سیم هادی، سیم رسانگر، سیم رابط، (کان شناسی) رگه، لایه ی فلزدار، چینه، سرب (نشان آن: pb، وزن اتمی: 207/19، عدد اتمی: 82، نقطه ی گداز: 327/4c، نقطه ی جوش: 1770c)، هر چیز سربی: شاقول، ژرفاسنج (گوی سربی متصل به ریسمان)، (انگلیس) آردواز سربی، سوفال سربی، بام پوش سربی، پرتابه، مغز مداد، با سرب پوشاندن، وزنه سربی زدن به، سرب دار کردن، (سفالگری) لعاب سربی زدن به، (چاپ) میله ی سربی (برای فاصله گذاری و ستون بندی)، دارای میله ی سربی کردن، سرب گرفتن، راه اب

بررسی کلمه lead

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: leads, leading, led
(1) تعریف: to conduct or give direction to; guide.
مترادف: conduct, guide, pilot, usher
مشابه: blaze, captain, clue, convoy, direct, escort, head, marshal, shepherd, show, steer, walk

- Having finished her ride, she led the horse back to the barn.
[ترجمه anahita] پس از پایان اسب سواری ، اسب را به طویله هدایت کرد.
|
[ترجمه ترگمان] پس از اینکه سواری خود را تمام کرد، اسب را به طویله برد
[ترجمه گوگل] پس از پایان دادن به سواری او، او اسب را به انبار هدایت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He led the police to the place where he'd found the gun.
[ترجمه مهرناز ث] او پلیس را به جایی که اسلحه را پیدا کرده بود هدایت کرد
|
[ترجمه نازی] او پلیس را به جایی که اسلحه را پیدا کرده بود هدایت کرد
...

واژه lead در جمله های نمونه

1. lead bullion
شمش سرب

2. lead intoxication
مسمومیت ناشی از سرب

3. lead pipes
لوله‌های سربی

4. lead by the nose
مجبور به پیروی یا اطاعت بی‌چون و چرا کردن

5. lead by the nose
(کسی را) کاملا زیر مهار کشیدن،کاملا مسلط بودن (بر کسی)

6. lead into
کار را رساندن به،منجر کردن به

7. lead off
1- آغاز کردن،شروع کردن 2- (بیس‌بال) اولین چوگانزن بازی بودن

8. lead on
1- به رهبری یا راهنمایی ادامه دادن 2- وسوسه کردن،شیفتن و گول زدن

9. lead someone a merry chase (or dance)
با فریب کسی را به کار بیهوده‌ای گماردن،دنبال نخود سیاه فرستادن

10. lead the field
از همه جلو بودن،در پیشاپیش بودن

11. lead the way
1- سرمشق بودن،نمونه بودن 2- پیشگام بودن،پیشاپیش حرکت کردن

12. lead up to
1- راه را برای چیزی یا کاری آماده کردن 2- به‌طور غیر مستقیم اقدام کردن،با زرنگی پرداختن به

13. lead with one's chin
(عامیانه) با بی‌احتیاطی و به‌طور خطرناک عمل کردن،خود را به خطر انداختن ...

مترادف lead

راهنمایی (اسم)
orientation , lead , aim , instruction , admonition , guidance , leadership , steerage , leading
سبقت (اسم)
advance , lead , precession , antecedence , overtaking , overtake , precedence , advantage , supremacy , dominance
رهبری (اسم)
direction , lead , aim , guidance , leadership , steer , apostolate , headship , conduction , lead-off
تقدم (اسم)
lead , precession , antecedence , precedence , preference , priority , primacy , pre-emimence
سر پوش (اسم)
lead , valve , cover , covering , cap , lid , capsule , capping , valve cap
مدرک (اسم)
proof , document , evidence , lead , testimony , witness , record , clue , voucher , muniment
هدایت (اسم)
direction , lead , guidance , steerage , leading , conductance , conduction
راه آب (اسم)
lead , scupper , gully , ditch , gargoyle
سرب (اسم)
lead , plumbum , massicot , serbian
شاقول گلوله (اسم)
lead
پیش افت (اسم)
lead
سرب دار (صفت)
lead , plumbic , plumbiferous , plumbous
رنگ سربی (صفت)
lead
بردن (فعل)
snatch , remove , bear , abstract , take , win , take away , carry , convey , conduct , propel , lead , steer , pack , transport , drive , port
سوق دادن (فعل)
activate , propel , lead , direct , actuate , send
رهبری کردن (فعل)
head , lead , administer , administrate , lead off , conduce , pilot , spearhead
سرب پوش کردن (فعل)
lead
با سرب اندودن (فعل)
lead
بران داشتن (فعل)
lead , persuade
راهنمایی کردن (فعل)
lead , conduce , guide , steer , cue , herald , usher , instruct
هدایت کردن (فعل)
conduct , lead , direct , rede , steer , navigate

معنی عبارات مرتبط با lead به فارسی

(شیمی) استات سرب (ترکیب بلورین و بی رنگ و زهرین به فرمول pb(c2h3o2)2.3h2o)
(شیمی) ارسنات سرب (ترکیب بسیار زهرین و بلورین و بی رنگ به فرمول pb3(aso4)2)
مجبور به پیروی یا اطاعت بی چون و چرا کردن، (کسی را) کاملا زیر مهار کشیدن، کاملا مسلط بودن (بر کسی)
علوم مهندسى : روکش کردن سربى
(پزشکی) قولنج روده (در اثر مسمومیت با سرب)
شیشه ی دارای اکسید سرب، شیشه ی سربی
مقدمه، دیباچه، سیمی که آنتن را به دستگاه فرستنده وصل می کند، سیم ورودی، چیزی که به چیز دیگری منتهی شود، منتج
کار را رساندن به، منجر کردن به
(کشتیرانی) ژرفاسنج (گوی سربی که به ریسمان وصل است)، line sounding ژرفاسنج
1- آغاز کردن، شروع کردن 2- (بیس بال) اولین چوگانزن بازی بودن، آغاز، پیشقدمی
1- به رهبری یا راهنمایی ادامه دادن 2- وسوسه کردن، شیفتن و گول زدن، تشویق وترغیب کردن، مشتبه کردن، وانمود کردن
مداد نقاشی، مداد سربی
lead pipe cinch ...

معنی lead در دیکشنری تخصصی

lead
[شیمی] سرب
[سینما] انگیزه مقدماتی / هدایت کننده - بازیگر اصلی - ستاره - نوار راهنما (لیدر) - هنرپیشه طراز اول
[عمران و معماری] سرب - تقدم - معبر
[برق و الکترونیک] سرب با [ تلفظ لد] عنصر فلزی نرم و به رنگ خاکستری که در کارهای هسته ای به عنوان ماده ی محافظ و از آلیاژ آن با قلع در لحیم استفاده یم شود . عدد اتمی آن 82 است . - پیش افت ؛ تقدم ؛ سیم رابط [ با تلفظ لید ] 1. زاویه پیش افتادن یک کمیت متناوب نسبت به دیگری در زمان که بر حسب درجه یارادیان بیان می شود . جریان گذرنده از خازن ایدئال 90 درجه از ولتاژ یا دو سر آن پیش است .2 . فاصله ی بین هدف متحرک و نقطه ی نشانه روی تفنگ یاموشک . 3. سیمی که دو نقطه از مدار رابه هم متصل می کند. - پیش افت
[مهندسی گاز] سرب
[صنعت] تقدم ، پیش افت، مقابل Lag
[ریاضیات] گام، پیشروی، گام محوری، منجر شدن، سوق دادن، رسیدن
[سینما] انباره سربی - اسیدی
[برق و الکترونیک] پیل سرب - اسید پیل مورد استفاده در باتریهای ثانویه که الکترودهای آن شبکه های سربی و شامل اکسید سرب است که در طی بارگیری یا باردهی ( شارژ و دشارژ) مقدار آن در ترکیب تغییر می کند. الکترولیت پیل ، اید سوفلوریک رقیق است . در انواع ضد نشت این پیل ، یک شبکه ی سربی به شکل باندپیچی در ظرف منفذ بندی شده و حاوی مقدار کاملاً دقیقی اسید به کار رفته است.
[خودرو] الکیل سرب
[برق و الکترونیک] رفت و برگشت
[برق و الکترونیک] زاویه پیش افت
[عمران و معماری] رنگ پایه سربی - رنگ حاوی رنگد ...

معنی کلمه lead به انگلیسی

lead
• leadership, guidance; advance position, first place; person or thing that leads, leader; leash; guide; example; clue, hint, indication; principal role in a play; main actor; main news story; conductor (electricity)
• heavy bluish-gray metal (chemistry); something made of lead or its alloys; graphite; bullets; thin cylinder of graphite placed in a pencil; weight hung at the end of a line
• conduct, escort; drive; guide; direct; take, bring; influence, cause; be in first place; live in a certain way, follow a certain lifestyle
• coat with lead; fix in place using lead
• most important, main; leading; first, opening, beginning (of an article in a newspaper, etc.)
• made of lead, containing lead
• if you lead someone somewhere, you take them there.
• if you lead a group of moving people, you walk or ride in front of them.
• if something such as a road, pipe, or wire leads somewhere, it goes there.
• if a door or gate leads to a place, you can get to the place by going through it.
• if you lead in a race or competition, you are winning.
• if you are in the lead in a race, competition, or election, you are winning.
• if you lead a group or organization, you are officially in charge of it.
• if you lead an activity, you start it or guide it.
• if one thing leads to another, it causes the second thing to happen.
• if something leads you to do, feel, or believe something, it influences or affects you so that you do, feel, or believe that thing.
• if you give a lead, you do something which is considered a good example to follow.
• you can describe the way you live by saying that you lead a particular kind of life.
• a dog's lead is a long, thin chain or piece of leather which you attach to the dog's collar so that you can keep it under control.
• a lead in a piece of electrical equipment is a piece of wire which supplies electricity to the equipment.
• the lead in a pl ...

lead را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پریسا مسگری
موجب انجام کار (بد) توسط کسی شدن
پریزاد کرباسی
(بازاریابی) اشخاص یا طرف های محتمل برای فروش (اشخاصی که علاقه ای به محصول شما نشان می دهند)
جابر حیدری
سرب
اکبر قلی پور
رهیافت
sina
واداشتن فردی به انجام کار بد و ناپسند
مريم سعادتي
هدايت كردن، سوق دادن ، رهبري كردن
سرب،
محمد
منجر ب شدن
Daniel
باعث ، سبب به
مرجان میری لواسانی
منجر شدن به چیزی یا به اتفاقی
منتهی شدن به چیزی یا به اتفاقی
fariba
مقابل
تيم حريف
عاطفه .موسوی
آغاز کردن - رفتن
افشین حاجی طرخانی
(بازرگانی) مشتری بالقوه یا احتمالی
حامد عسگری
ایجاد سرنخ هایی برای ملاقات با مشتریان احتمالی (در سیستمهای بازاریابی)
MEHDI . KHAJEH
زیست شناسی هماتولوژی
lead به عنصر سرب هم گویند
lead poisoning مسمومیت با سرب
sania
تاثیر گذاشتن برروی کارهای افراد
Fahi
حق انتخاب
Sunflower
To spend
To live
To have
To experience

سپری کردن
داشتن زندگی...
داشتن یه زندگیِ...
تجربه کردن یه زندگیِ...

I just want to lead a normal life
من تنها دلم میخوادیه زندگی نرمال را تجربه کنم.

I wanna lead his life
دلم میخواد زندگی اونو داشته باشم.


زندگی (...) در پیش گرفتن،
زندگی (... ) داشتن،

She leads a solicitude life .
Sunflower
Lead as noun
(فیلم، سریال، تاتر)
بازیگر نقش اول ، نقش اول،
حسن فتاحی
پیش فاز (ارتعاشات-جبرانسازها)
shiva_sisi‌
اهنمایی، سبقت، رهبری، تقدم، سر پوش، مدرک، هدایت، راه آب، سرب، شاقول گلوله، پیش افت، سرب دار، رنگ سربی، بردن، سوق دادن، رهبری کردن، سرب پوش کردن، با سرب اندودن، بران داشتن، راهنمایی کردن، هدایت کردن
نگین مداح
مشتری بالقوه
@):-:-*
راهنمایی کردن، رهبری کردن
خورشيدوند
هدايت سرچشمه عشق با دانش
Lead the source of love with knowledge
The good life of life is to come from love and be led by knowledge
زندگی خوب آن زندگی است که از عشق سرچشمه گرفته و با دانش رهبری شود.
Fdd
سرب
فارسی را پاس بداریم.
در اکتشاف نفت و گاز: حوضه رسوبی که دارای احتمال وجود نفت و گاز است. احتمال وجود نفت و گاز از play بیشتر و از prospect کمتر است.
راهنما
راهنمایی از وجود نفت و گاز
R:H
رسوب
عبادی
راهنمایی، سبقت، رهبری، تقدم، سر پوش، مدرک، هدایت، راه آب، سرب، شاقول گلوله، پیش افت، سرب دار، رنگ سربی، بردن، سوق دادن، رهبری کردن، سرب پوش کردن، با سرب اندودن، بران داشتن، راهنمایی کردن، هدایت کردن
مهناز
پیشه کردن (lead a virtuous life)
کاربر آبادیس
موجب شدن، سبب شدن، منجر (به چیزی) شدن
Parastoo
take someone to a place by going with him\her
A.A
be in front of others in a game or sport
حضور در مقابل دیگران در یک بازی یا ورزش
ebi
پیشبرد ، سوق‌دهی ، هدایت
f.ch
نوک اتود، مغز مداد
فاطیما
To lead sb's a dog life
زندگی کسی را ب کثافت کشیدن
محمد
جلو افتادن
dorsa
take some one to a place by going with him or her
Ss
مشتری احتمالی
محمد رضا
power lead = کابل برق
محدثه فرومدی
lead from:
سرچشمه گرفتن، نشات گرفتن، ناشی شدن، سرازیر شدن از
میثم علیزاده
رهنمون ساختن
منجر شدن
ftm
خبر اول
امیررضا مبینی
برتری (در فوتبال)
Messi gave the lead to Barcelona
ozra
سیم،کابل برق
محدثه فرومدی
راه بردن به، راه یافتن به، راهبر بودن به، راهبری کردن به
میلاد علی پور
اصلی، پیشرو، نقش اول
مریم
سر/ نوک
مثال : میتونی این برآمدگی رو روی سرم حس کنی ؟
can you feel this bump on my lead?........a
در جواب خانم مریم
lead به معنی مثلاً نوک مداد نوکی استفاده شده، اما این مثالی که شما زدین 90% اشتباه تایپیه و bump on my head بوده.
علیرضا خلیلیان
در خبر و روزنامه: سرخط
فراز
(در بازاریابی) به معنی �مشتری راغب� است.
Prospect: مشتری احتمالی
Suspect مشتری مشکوک
mahni_.__._re
حریف مقابل
amir alilou
پیشرو
lead analyst => تحلیلگر ارشد
محمدحسن مرسلی
راهبرد (n)
سعید
Lead a life گذران زندگی
English User
موقعیت پیشتازی و برتری و پیشرویی
For the first time in the race Harrison is in the lead.
طرز کار و نمونه عمل، راه و رسم
We'll go through the dance routine again - follow my lead (= do what I do)
سررشته
A lead from an informer enabled the police to make several arrests


امیرحسین
سلام، به معنی هدایت، رهبری و راهنمایی کردن هستش، مثال:

The secretary led me to the exit door=منشی منو به در خروج راهنمایی کرد.

I will lead my life to a better situation =من زندگی خود را به وضعیت بهتری هدایت خواهم کرد.

The president could've led the country much better=رئیس جمهور می توانست کشور خیلی بهتر رهبری کند.

راستی، کلمه لیدر (leader) که به معنی رهبر هستش رو یادتون باشه، بهتون کمک می کنه معنی ایم واژه رو هم فراموش نکنید.:)

موفق باشیم!
Shahin
منتهی شدن
Mini767
مهمترین خبر
مهدی صابری دالنجان
برجسته، نقش اصلی، بازیگر اصلی
sani
influence the action or opinions of some body
in persian:نفوذ پذیر/تاثیر گذاری
متین
take some one to a place by going with him or her
مهسا کاظمی کوهبنانی
جلو بودن
آیدا عباسی
Lead یا leash در جایی که مرتبط با سگ و امثال آن باشد یعنی افسار یا مهار.
پارسا میریوسفی
take some one to a place by going with him or her
کانون زبان ایران
Sara nemat
گرایش سرطناب در مسابقات سنگنوردی داخل سالن
Fati
کانون زبان ایران
Reach3

take someone to a palce by going with him /her

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی lead

کلمه : lead
املای فارسی : لید
اشتباه تایپی : مثشی
عکس lead : در گوگل

آیا معنی lead مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )