برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1399 100 1

land

/ˈlænd/ /lænd/

معنی: زمین، بر، خاک، خشکی، سرزمین، دیار، بزمین نشستن، به خشکی امدن، فرود امدن، پیاده شدن، رسیدن
معانی دیگر: خشکی (در برابر: دریا یا آب)، بوم، ارض، مزرعه، زمین کشاورزی، کشتزار(ها)، دهات، روستا(ها) (در برابر: شهر)، ملک، کشور، جهان، عالم، دنیا، (مجازی) مردم، ملت، اهالی، زمینی، بری، ارضی، خداوند، (از کشتی یا هواپیما و غیره) پیاده شدن یا کردن، به خشکی رسیدن یا رساندن، تخلیه کردن یا شدن، فروآمدن یا آوردن، (هواپیما و غیره) بر زمین نشاندن یا نشستن، افتادن، بر زمین خوردن، منجر شدن یا کردن به، (کار را) رساندن به، رسیدن به، وارد شدن یا کردن، (عامیانه) به دست آوردن، گیر آوردن، گرفتن، (عامیانه) زدن (ضربه و مشت و غیره)، فرود آوردن، (اقتصاد) منابع طبیعی، (تفنگ و غیره) برجستگی میان خان ها (در درون لوله)

بررسی کلمه land

اسم ( noun )
(1) تعریف: the solid portion of the earth's surface.
مترادف: earth, ground
مشابه: shore, soil, terra firma, terrain, turf

(2) تعریف: a definable geographic area of this surface.
مترادف: region
مشابه: area, belt, country, district, domain, precinct, territory, zone

(3) تعریف: a nation, country, or realm.
مترادف: country, domain, dominion, nation
مشابه: commonwealth, realm, soil

(4) تعریف: the functional capacity of soil (often used in combination).
مشابه: barrens, farmland, wasteland

- wasteland
[ترجمه ترگمان] wasteland
[ترجمه گوگل] زمین بیهوده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- farmland
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] زمین کشاورزی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: rural or farm country (prec. by the).
مترادف: country, countryside
مشابه: backwoods, boondocks, wilderness
...

واژه land در جمله های نمونه

1. land ahoy!
هی‌! ساحل (نزدیک است)!

2. land and chattel
ضیاع و عقار

3. land and sea mines
مین‌های زمینی و دریایی

4. land animals and sea animals
جانوران خشکی و جانوران دریایی

5. land clearance
تسطیح زمین و بردن سنگ و غیره از آن

6. land falling away to the sea
زمینی که به طرف دریا شیب دارد

7. land feasible for cultivation
زمینی که برای کشت خوب است

8. land forces
نیروی زمینی

9. land masses extruding into the sea
توده‌هایی از خشکی که در دریا جلو رفته است

10. land ownership
مالکیت زمین

11. land prices seem to have reached a plateau
ظاهرا قیمت زمین ثابت شده است.

12. land reforms
اصلاحات ارضی

13. land reforms were long overdue
در اصلاحات ارضی بسیار تعلل شده بود.

14. land rising ahead of the ship
خشکی که در جلو کشتی به چشم می‌خورد

...

مترادف land

زمین (اسم)
ground , acre , land , earth , field , soil , vale , globe , domain , zone , terrain , territory , glebe , terrene
بر (اسم)
land , mainland , bosom
خاک (اسم)
country , ground , land , earth , soil , grave , tomb , territory , clod , dirt , dust , glebe
خشکی (اسم)
land , severity , aridity , drought , dryness , mainland , stinginess , drouth
سرزمین (اسم)
country , region , land , soil , territory , clime , terrene
دیار (اسم)
country , region , land
بزمین نشستن (فعل)
ground , land
به خشکی امدن (فعل)
land
فرود امدن (فعل)
alight , ground , land , come down , descend , shore
پیاده شدن (فعل)
alight , land , descend , disembark
رسیدن (فعل)
accede , achieve , attain , get , arrive , come , gain , receive , land , aim , amount , maturate , pull up , strand , run up , ripen

معنی عبارات مرتبط با land به فارسی

بانک خانه و مسکن، بانکی که زمین را در برابر پو ل گرو بر میدارد
نسیم از زمین بسوی دریا، نسیم خشکی، نسیمی که از زمین بسوی دریا بوزد
بار کشی زمینی، حمل و نقل خشکی
قرارداد فروش زمین (معمولا بطور قسطی)
خرچنگی که در زمین زندگی می کند ولی در دریا تخم می ریزد
نیروی زمینی
زمین خوار
(امریکا) اختصاص زمین برای مصارف همگانی (به ویژه تاسیس دانشگاه)، زمین اعطایی دولت، اعطای اراضی
دارای زمین دولتی، دارای زمین اهدایی دولتی
کنت قدیم المانی
از براى بدست اوردن یاملک، حرص ملاکى
زن میزبان، زن صاحب ملک
ادم دریا ندیده، ادم کشتى ندیده، ادم خشکى مانده
زمین سنجه (هر معیار اندازه گیری زمین مانند جریب و هکتار و غیره)
...

معنی land در دیکشنری تخصصی

land
[عمران و معماری] زمین - دیواره
[ریاضیات] زمین، کفی
[خاک شناسی] زمین
[پلیمر] محل فرود
[آب و خاک] سرزمین، اراضی
[عمران و معماری] دسترسی به زمین - دستیابی به زمین
[زمین شناسی] پس گرفتگی خشکی از دریا یا مرداب
[حسابداری] زمین و دارائیهای استهلاک پذیر
[آب و خاک] ارزیابی اراضی
[آب و خاک] نسیم خشکی
[آب و خاک] قابلیت اراضی
[خاک شناسی] طبقه بندی استعداد زمین
[خاک شناسی] نقشه استعداد زمین
[خاک شناسی] زیر کلاس استعداد زمین
[خاک شناسی] واحد استعداد زمین
[خاک شناسی] زمین کشاورزی
[خاک شناسی] زمین آبرفتی
Arable ...

معنی کلمه land به انگلیسی

land
• country; state; nation; kingdom; estate; countryside; shore, dry land; ground; real estate
• arrive on the ground, alight; set on the ground; bring to shore; drop anchor; climb onto dry ground; exit from a ship; arrive at, end up in (a place, situation, etc.); obtain, get a hold of
• land is an area of ground.
• if you refer to someone's land or lands, you mean an area of land which they own.
• land or the land refers to the part of the world that is solid ground rather than sea or air.
• a particular land is a particular country; a literary use.
• if someone or something lands somewhere, they come down to the ground or in water after moving through the air.
• to land people or goods somewhere means to unload them there at the end of a journey, especially a journey by ship.
• if you land in an unpleasant situation or if something lands you in it, you come to be in it; an informal use.
• if you land someone with something that causes difficulties, you cause them to have to deal with it; an informal use.
• see also landed, landing.
• if you land up in a particular place or situation, you arrive in it after a long journey or at the end of a long series of events.
land agency
• real estate agency, business that sells plots of land
land agent
• real estate agent, one that sells plots of land
land betterment tax
• tax which is raised and intended to fund services to improve the land
land breeze
• offshore breeze, coastal breeze blowing from land toward the sea or open waters
land crab
• crab which spends all or most of its life on dry land
land dealer
• one who earns a living from buying and reselling plots o ...

land را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Setare
نشستن هواپیما
N8A2S
come down from the air
N8A2S
come down from the air
Parsa
از کشتی پیاده شدن
yekta
فرود آ مدن هواپیما
بشراباران
بارگیری
Haniye
: V)Land)
Come down from the air
فرود آمدن هوایپیما
(Land(N
A very big place
سرزمین
Hany
نشستن هواپیما بر روی زمین
222
land a dream job یعنی بدست آوردن یا گرفتن یک شغل خوب و رویایی
بهروز دلیران
رسیدن ، Get
Zhovan
سرزمین- بر روی یک چیز فرود آمدن
Ariyan
Comedown from the air
میثم علیزاده
1. فرود آمدن هواپیما یا پرندگان و در کل نشستن بر روی زمین برای چیزی که در هوا در حال حرکت بوده
2. موفق شدن در بدست آوردن شغل یا چیزی که رسیدن بهش سخت بوده
3. به قول معروف " دشت کردن"
shr
to succeed in getting a job that was difficult to get
پارسا
Noun.. سرزمین
Verb.. فرود آمدن
ASUNA
come down from the air
حمید
به خشکی آمدن
What time does ship land?
A
سرزمین
اسرا ودایع خیری
فرود امدن
عباس نعمتی فر
کشور، (ادبیات) زادگاه، سرزمین
میلاد علی پور
پا در جایی گذاشتن، پا گذاشتن، وارد شدن
🐾 مهدی صباغ
به دست آوردن کار، جایگاه، شغل و ....(که گرفتن و بدست آنها بسیار مشکل می باشد-informal)
elham
اردو زدن
محدثه فرومدی
زمین‌ها، اراضی
عباس نعمتی فر
گیر آوردن (کار یا موقعیت خوب که افراد زیادی خواهانش هستند)
She's just landed herself a company directorship.
He landed a job with a law firm.
Bill’s just landed himself a part in a Broadway show.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی land
کلمه : land
املای فارسی : لند
اشتباه تایپی : مشدی
عکس land : در گوگل

آیا معنی land مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )