برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1403 100 1

Line

/ˈlaɪn/ /laɪn/

معنی: سیم، بند، خط، دهنه، لجام، طرح، رشته، سطر، ریسمان، رده، جاده، رسن، مسیر، ردیف، مسیر کهباخط کشی مشخص میشود، خط کشیدن، خط انداختن در، اراستن، پوشاندن، خط دار کردن، تراز کردن، استر کردن
معانی دیگر: کشه، رج، کشا، طناب، نخ، رجه (که روی آن لباس می خشکانند - clothesline هم می گویند)، نوار متر، نوار اندازه گیری، سیم (به ویژه سیم یا ریسمان تراز)، طناب کشتی، افسار، خط تلفن، سیم تلفن (یا تلگراف و غیره)، شبکه ی سیم کشی، سیم برق، (تلفن) خط فرعی، لوله ی آب، لوله ی گاز، لوله کشی، (در برخی بازی های ورزشی مانند فوتبال) خط دور زمین، (مسابقه ی دو و پرش و غیره) خط آغاز، خط پایان، خط مرزی، سرحد پایان، (جمع) برون نما، سبک، صف، دخ، آمود، راسته، راستا، مصرع، بیت، سلسله، زنجیره، اعقاب، بازماندگان، تبار، نسل، دودمان، خانواده، خط اتوبوس (یا ترن یا کشتی یا هواپیما و غیره)، شرکت اتوبوس رانی، (راه آهن و غیره) ریل، خط آهن، شاخه ی راه آهن، خط سیر، (ارتش) خط تیر، نحوه ی عمل یا بیان، فحوا، طرز، روش، خط مشی، سیاست، شیوه، پیشه، حرفه، شغل، کار، نوع کالا، جنس، قماش، فقره، جور، قلم، رشته ی تخصص، رشته ی مورد علاقه (یا استعداد)، منبع اطلاع، خبر، آگهداد، نامه ی کوتاه، یادداشت، (جمع - در نمایشنامه و تئاتر) جمع مکالمات نمایش، جمع سخنان هر بازیگر، نقش، (عامیانه) چاخان، شیره مالی، (هندسه - ریاضی) خط راست، ضلع، (ارتش) ستون، خط جبهه، خط پدافندی، پیاده نظام، نیروهای رزمی، (موسیقی) آهنگ، (با خط) مشخص کردن، آمودن، مخطط کردن، (معمولا با: up) ردیف کردن، به صف کردن، متوافق کردن، هماهنگ کردن، صف کشیدن، قطار شدن، در امتداد لبه ی چیزی قرار دادن، در راستای چیزی قرار دادن یا بودن، خط فاصل، خط جداساز، بخشگر، خط تفکیک، (قدیمی) سرنوشت، قسمت، (معمولا جمع) نقشه ی ساختمان، نقشه ی عملیات، رجوع شود به: lineage، (خودمانی) یک ذره کوکایین، (انگلیس) قباله ی ازدواج (marriage lines هم می گویند)، (جغرافی) خط استوا، خط نصف النهار، چروک انداختن، چین و چروک، آستر کردن، آستر زدن به، آستر بودن، (درون چیزی را) پوشاندن، مغزی گذاشتن، سجاف کردن، فرآویز زدن، بخط کردن با up

بررسی کلمه Line

اسم ( noun )
(1) تعریف: a thin, unbroken, elongated mark, as made on a surface.
مترادف: hatch, stripe
مشابه: band, bar, furrow, hairline, limit, lineation, mark, outline, score, stria, striation, strip, underline

- Notebook paper always has lines, but stationery rarely does.
[ترجمه ترگمان] کاغذ دفترچه یادداشت همیشه خطوط دارد، اما به ندرت می توان آن‌ها را انجام داد
[ترجمه گوگل] کاغذ نوت بوک همیشه خطوط دارد، اما لوازم التحریر به ندرت انجام می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She drew a line in the sand with a stick.
[ترجمه Adreza] او با یک چوب روی ماسه یک خط کشید
|
[ترجمه Milad] او(خانوم)با یک چوب یک خط روی ماسه کشید
|
[ترجمه a abadis user] او(مونث) با یک چوب روی ماسه یک خط کشید.
...

واژه Line در جمله های نمونه

1. line equation
معادله‌ی خطی

2. line of apsides
محور مدار

3. line of country
(انگلیس - عامیانه) رشته‌ای که شخص در آن خبره است،تخصص

4. line out
با صدای بلند یا لحن موکد خواندن (آواز)

5. line up
1- صف کشیدن،به صف شدن 2- به‌صورت صف یا ردیف در آوردن 3- سامان بخشیدن،قول کمک گرفتن 4- برضد کسی موضع‌گرفتن

6. a line drawn from any point to the center of a circle
خطی که از هر نقطه به مرکز دایره رسم شود

7. a line of democratic presidents
یک سلسله روسای جمهور دموکرات

8. a line of new houses
یک ردیف خانه‌ی نوساز

9. a line of tanks presented a good defensive hedge
یک صف تانک دیواره‌ی دفاعی خوبی را تشکیل می‌داد.

10. a line of white foam where the waves broke on the beach
خطی از کف سفید در آنجایی که امواج به ساحل می‌خوردند

11. a line parallel to the edge of this page
خطی به موازات لبه‌ی این صفحه

12. a line that touches the circle
خطی که با دایره مماس است.

13. a line was chalked around the body
...

مترادف Line

سیم (اسم)
string , chord , argent , silver , cord , wire , bream , line , money , pus
بند (اسم)
fit , article , articulation , joint , link , bind , bond , clause , provision , snare , segment , levee , facet , hinge , line , dyke , dike , paragraph , dam , wristband , tie , frenum , clamp , binder , sling , fastening , manacle , weir , canto , ligation , commissure , ligature , noose , facia , fascia , funiculus , joggle , holdback , holdfast , internode , ligament , proviso , stanza , trawl
خط (اسم)
hand , order , groove , way , road , character , bar , mark , letter , row , line , file , feature , writing , track , script , streak , charter , letter missive , stripe , calligraphy , rut , ruler , ruck , message , legend , fascia , stria , handwriting , penmanship , printmaking , tails
دهنه (اسم)
bit , gap , line , muzzle , harness , jet
لجام (اسم)
snaffle , bit , line , rein
طرح (اسم)
trace , figure , design , skeleton , projection , line , scheme , draft , pattern , plan , blueprint , layout , project , model , drawing , lineament , diagram , plot , protraction , sketch , croquis , delineation , eye draught , schema , outline , shop drawing
رشته (اسم)
tract , connection , field , sequence , string , sphere , chain , branch , suite , system , series , line , rank , clue , strand , thread , fiber , filament , catena , tissue , ligature
سطر (اسم)
row , line , by-line
ریسمان (اسم)
string , chord , cord , line , thread , cable , rope , warp
رده (اسم)
row , tier , series , line , category , class , echelon
جاده (اسم)
way , road , path , route , street , line , turnpike , track , pathway , causeway , pad
رسن (اسم)
cord , line , sling , rope
مسیر (اسم)
distance , direction , way , road , path , route , course , line , track , waterway , orbit , itinerary , traverse , riverbed , tideway
ردیف (اسم)
order , run , row , tier , string , series , line , rank , cue , succession
مسیر کهباخط کشی مشخص میشود (اسم)
line
خط کشیدن (فعل)
line , tick
خط انداختن در (فعل)
line
اراستن (فعل)
range , blazon , habit , trim , adorn , decorate , primp , illustrate , apparel , groom , titivate , attire , bedeck , prettify , smarten , bedight , ornament , grace , brave , arrange , fettle , line , equip , array , rank , tidy , perk , deck , inlay , prim , clothe , endue , embroider , prune , stud , indue
پوشاندن (فعل)
ensconce , envelop , case , apparel , cover , mask , conceal , coat , veil , put on , sod , line , vest , deck , belay , bestrew , jacket , blanket , sheathe , shingle , camouflage , submerge , overcast , immerse , shroud , clothe , wear , crown , endue , infold , indue , suffuse
خط دار کردن (فعل)
freak , line
تراز کردن (فعل)
slight , level , line
استر کردن (فعل)
line , ceil

معنی عبارات مرتبط با Line به فارسی

کشتی هایی که پهلو به پهلو میروند
وفق دهنده خط
کشتی هایی که پشت سر هم میروند
(دامداری وغیره: ایجاد و گسترش ویژگی های دلخواه از راه درون زاد گیری inbreeding چند نسل پی در پی) زاد گیری کشایی، زاد گیری سودار
سطر به سطر
افسرجزء نیروی هوایی که در فرود امدن وبرخاستن هواپیمادرخطوط هوایی نظارت میکند
تمرکز کننده خط
(چاپ) تصویر خطی، نقاشی با مدادوقلم قلم زنی، حکاکی
(بیس بال) ضربه ی محکم با چوگان که گوی را با شتاب زیاد به موازات زمین به حرکت در می آورد
خط ران
(چاپ) گراور خطی، گراور مخطط، گراور سازی با خطوط کوتاه وبلند
تعوی­ خط
دخشه تعوی­ پذیر
خط کش مدرج
line haul ...

معنی Line در دیکشنری تخصصی

line
[سینما] خط تصویر نهایی
[عمران و معماری] خط
[کامپیوتر] خط ،سطر - 1- در هندسه ،کوتاهترین مسیر میان دو نقطه .همیشه یک خط هندسی کاملاً مستقیم و بدون پهناست . 2- درگرافیک ، نمایش مرئی یک خط گرافیکی . در این تعریف یک خط دارای رنگ و پهنای خاصی است تا روی کاغذ به خوبی دیده شود. خط گرافیکی ممکن است پیوسته ،خط تیره، یا نقطه نقطه باشد . 3- یک خط چاپی از تایپ. کارتهای سوراخدار و صفحات کامپیوتری غیر گرافیکی معمولاً در هر خط 80 کاراکتر را جای می دهند، اما منتی با طول خط 65 کاراکتر ، خواناتر است . نگاه کنید به line spacing ; word wrap . یک مسیر ارتباطات الکترونیکی ،مانند خط تلفن . نگاله کنید به T 1 line ; T 3 line . - رشته ، ردیف ، سطر ، خط .
[دندانپزشکی] خط، سطر
[برق و الکترونیک] خط 1. خط نیرو یا انتقال 2 . خط تولید انبوه تجهیزات الکترونیکی 3. مسیر پیچیده شده توسط باریکه ی الکترونی لامپ تصویر تلویزیون در یک جاروب عرضی از چپ به راست . 4. یک سنجش پویش افقی در سیستم نمابر . 5. trace . - خط
[فوتبال] خط
[نساجی] آستری - آستری کردن - الیاف بلند کتان - نخ کتانی- البسه کتانی - نخ فیلامنتی تک رشته ای ضخیم مثل نخ ماهیگیری - خط - سطر -بند - ریسمان -طناب - رشته - سیم -لوله - صف - ریل - مسیر
[ریاضیات] حرفه، کار، شغل، صف، سطر، خط، خط راست، خط مستقیم، سطر
[کوه نوردی] کِرِم لب
[نفت] لوله
[زمین شناسی] خط، عارضه هندسی ارایه شده به کمک یک سری نقاط. خط آنالوگ رایانهای موجودیت های مستقل جغرافیایی نظیر جاده ها ، رودها،خطوط ساحلی.
[زمین شناسی] خط دید ، مسیر دید ، خطی که قرنیه چشم را به نقطه ثابتی وصل نماید
[کامپیوتر] وفق دهنده خطی ، آداپتور خطی .
[برق و الکترونیک] تقویت کننده خط
...

معنی کلمه Line به انگلیسی

line
• long thin mark; row; border; domain; tactic; rope; queue; layout; contour; wrinkle; descent; plan; profession; note; bit of useful information; procedure
• place in a row; mark with a line or lines; underline; cover the inside of; pad, insert a lining; fill full
• a line is a long, thin mark on a surface.
• the lines on someone's face are the wrinkles or creases in it.
• a line of people or things is a number of them that are arranged in a row.
• you can refer to a long piece of string or wire as a line when it is being used for a particular purpose.
• line is also used to refer to a route along which people or things move or are sent.
• you can use line to refer to the edge, outline, or shape of something.
• the lines are the set of physical defences or patrols that have been set up along the boundary of an area occupied by an army.
• the line between similar things, peoples, or actions is the point at which you judge them to belong to different classes or types.
• a line is also one of the rows of words in a piece of writing or a remark said by an actor in a play or film.
• the particular line that someone has towards a problem or topic is the attitude or policy they have towards it.
• the line in an activity is the way in which the activity develops or the method you use in doing it.
• your line of business, work, or research is the kind of work or research that you do.
• a line is also a type of product that a company makes or sells.
• a particular line of people or things is a series of them, all connected in some way, that has existed over a period of time.
• if people or things line a road or room, they are present in large numbers along its edges or sides.
• if you line a container or a piece of clothing, you cover its inside surface with paper or cloth.
• if something lines a container or an area inside a person, animal, or plant, it forms a layer on the i ...

Line را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

hldv
خط کشیدن
رز
صف
الهام
رديف
حیات الله صوفی
سیده سازی یا لیس سازی
Defh
صف
Sunflower
- جمله، عبارت

- A line is a unit of language into which a .poem or play is divided
Verse -
Dialogue -
دیالوگ،
مصرع، مصراع (بیت)

Ex:
Four years ago I began to recite the Mathnawi. The first line came to me one day at dawn apropos of nothing, while I was watching the sunlight.

- the forty rules of love


روناک سالاری
در هیدرولیک و تصفیه آب و فاضلاب به معنی کانال یا مسیر حرکت آب
Sh
A line of people is a number of them waiting one behind another or side by side
میلاد علی پور
ریختن/ریخته شدن
گندم
اندود لیسه ای
ایمان حجتی
در متون مربوط به املاک و مستغلات، منظور از line حد و مرزهای چهارگانه املاک است. مترادف با boundary
house lines یعنی حدود خانه (حد شرق، حد غرب، حد شمال و حد جنوب)
,,,,,,
A long thin mark on a surface
Mr.iraj
معنی کامل

1-به صف شدن2-سامان گرفتن (بخشیدن)3-به ترتیب شدن4-یکپارچه شدن5-به خط شدن6-حالت تدافعی گرفتن
زهرا حسینی
moves in line with همسو بودن
سعید ترابی
عبارت
خط جمله
sima
دودمان/ خاندان
S
صف ،پشت سرهم
سمانه
درصف ایستادن
مبینا
سیم. بند. نخ. سطر
tinabailari
خط ، صف 🍱🍱
I had to stand in line for three hours to get tickets
برای خرید بلیت مجبور شدم سه ساعت توی صف بایستم
زینب زرمسلک
حد و حدود
حامد رمضانی
در محاوره میتونه معنیِ" به کسی خط دادن" "آمار دادن" یا "روش مخ زدن" باشه
آرام
(در کارخانه) خط تولید
Tiam
Line به معنی خط هست که د ر همه ی کلماتی مثل صف هم همونطور هست
محمدرضا بوعذار
تولید لباس زیر در کشور چین
سینا
در کلمه ی CV line که واژه ای پزشکی است به معنای لوله ی ورید مرکزی می باشد . یا همان کاتتر ورید مرکزی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی line
کلمه : line
املای فارسی : لین
اشتباه تایپی : مهدث
عکس line : در گوگل

آیا معنی Line مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )