kick

/ˈkɪk//kɪk/

معنی: تندی، پس زنی، لگد، با پا زدن، لگد زدن، پا زدن
معانی دیگر: لگد انداختن، اردنگ زدن، سکیزیدن، (اسب و غیره) جفتک انداختن، آلیزیدن، سکیزه، جفتک، (معمولا با: back ـ تفنگ و توپ و غیره) پس زدن، لگد زنی، (عامیانه) به شدت شکایت کردن، غرولند کردن، نارضایی شدید، گله، شکایت، گرزش، نالش، (فوتبال و غیره) با پا زدن توپ، شوت کردن، ضربه، پاکوب، پاکوبه، پاکوب کردن، (فوتبال امریکایی) کیک، گل زنی، با لگد (راه یا در و غیره را) باز کردن، (خودمانی) ترک (عادت یا اعتیاد) کردن، (مشروب الکلی و غیره) زور، قوی بودن، گیرایی، اثر، (معمولا جمع ـ عامیانه) کیف، خوشی، عیش و عشرت، لذت، (موتور و غیره) با سکته کار کردن، جهیدن، جهش، (در مسابقات دو) افزایش ناگهانی سرعت در اواخر مسابقه، (خودمانی) جیب، فرورفتگی پایه ی بطری (که برای تزیین است ولی ضمنا از گنجایش آن هم می کاهد)، درتفنگ پس زنی، مشروب تندی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: kicks, kicking, kicked
(1) تعریف: to deliver a blow to with the foot.
مترادف: boot
مشابه: hit, strike

(2) تعریف: to set (something) in motion using a blow with the foot.
مترادف: boot
مشابه: hit, punt, strike

(3) تعریف: in football, to score (a field goal) by kicking the ball.
مشابه: punt, score

(4) تعریف: to recoil sharply and strike (something), as a gun does when fired.
مشابه: jolt, rebound, recoil, spring
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: kick off, kick out, kick the habit
(1) تعریف: to forcefully strike out with or extend the leg or legs.
مشابه: hit, strike

(2) تعریف: to tend to strike or strike out with the feet.
مشابه: hit, strike

- Look out, the horse kicks!
[ترجمه ترگمان] مواظب باش، اسب لگد می زند!
[ترجمه گوگل] مراقب باشید، اسب می کشد!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to move violently back or recoil, as a gun does when fired.
مترادف: backlash, recoil
مشابه: backfire, react, rebound, spring

(4) تعریف: (informal) to express dissatisfaction; complain.
مترادف: beef, complain, gripe, grouse, object
مشابه: bellyache, grumble, protest, squawk, whine

- The students kicked about the new rules.
[ترجمه ترگمان] دانش آموزان قوانین جدید را شروع کردند
[ترجمه گوگل] دانش آموزان درباره قوانین جدید لگد زده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to be vigorously active.
مشابه: jump, live, move

- He is still alive and kicking.
[ترجمه ترگمان] هنوز زنده است و لگد می زند
[ترجمه گوگل] او هنوز زنده است و لگد زده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act or an instance of kicking; blow delivered with the foot.
مترادف: boot
مشابه: strike, stroke

(2) تعریف: a potent or forceful quality.
مشابه: bang, boot, force, jolt, potency, power, strength, wallop, zest

- This bourbon really has a kick!
[ترجمه ترگمان] این bourbon واقعا یه اردنگی داره
[ترجمه گوگل] این بوربون واقعا یک ضربه دارد!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a violent backward thrust, as of a gun when fired.
مترادف: backlash, recoil
مشابه: reaction, rebound, spring

(4) تعریف: (informal) a complaint.
مترادف: beef, complaint, gripe, grouse, objection
مشابه: bellyache, grumble, opposition, protest, squawk, whine

(5) تعریف: (informal) a feeling of excitement; thrill.
مترادف: bang, excitement, thrill
مشابه: amusement, boot, pleasure, stimulation, zest

جمله های نمونه

1. kick of voltage
جهش ولتاژ

2. kick around (or about)
(عامیانه) 1- با خشونت رفتار کردن با 2- پرسه زدن،از جایی به جایی رفتن 3- خودمانی بحث و شور کردن 4- در بوته ی فراموشی افتادن

3. kick ass
(خودمانی) 1- اردنگ زدن،گوشمال دادن،در کونی زدن 2- (با زور و تهدید) وادار کردن،به هدف رساندن

4. kick back
(عامیانه) 1- ناگهان پس زدن،وازدن،پس جهیدن 2- بخشی از مزد (یا درآمد یا حق العمل و غیره ی خود را) پس دادن (طبق قرارداد یا به عنوان باج سبیل)،حق و حساب دادن

5. kick down
(اتومبیل و غیره) دنده ی پایین تر را زدن

6. kick downstairs
1- تنزل رتبه دادن 2- بیرون راندن

7. kick in
(خودمانی) 1- سهم خود را پرداختن،دانگ خود را دادن 2- (خود به خود) به کار افتادن یا شامل شدن یا به اجرا درآمدن

8. kick in the teeth
شکست غیرمترقبه،عدم موفقیت شدید و ناگهانی

9. kick off
1- (فوتبال امریکایی و غیره) با زدن توپ بازی را آغاز کردن 2- (مبارزه ی انتخاباتی و غیره) آغاز کردن،دست به کار شدن 3-(خودمانی) مردن 4- (خودمانی) رفتن،عزیمت کردن،راهی شدن

10. kick on
(عامیانه) آغاز به کار کردن،به کار افتادن

11. kick one's heels
وقت گذرانی کردن،وقت را به بطالت گذراندن

12. kick oneself
نسبت به خود خشمگین شدن،خود را مقصر دانستن

13. kick out
1- (عامیانه) بیرون کردن،اخراج کردن

14. kick over
(به ویژه موتورهای درون سوز) به کار افتادن،به حرکت درآمدن

15. kick the bucket
(خودمانی) مردن

16. kick the bucket
مردن،نفس آخر را کشیدن

17. kick up
1- (با پاکوبی) به هوا فرستادن یا انگیزاندن

18. kick up one's heels
شادی و پایکوبی کردن

19. kick up one's heels
شادی و پای کوبی کردن،از خوشی شلنگ انداختن

20. kick upstairs
(عامیانه) به شغل بالاتر ولی کم قدرت تر و کم مسئولیت تری ارتقا دادن

21. kick upstairs
(عامیانه) مقام بلند پایه ولی کم قدرت به کسی دادن

22. a kick in the butt
اردنگی

23. don't kick a man when he is down!
آدم افتاده را لگد نزن !

24. don't kick the door!
به در لگد نزن !

25. his kick knocked the wind out of me
لگد او نفس مرا برید.

26. to kick a goal
گل زدن

27. penalty kick
(فوتبال) ضربه ی پنالتی

28. a strong kick
لگد محکم

29. the rifle's kick threw the boy back
لگد تفنگ پسر را به عقب پراند.

30. get a kick out of something (or someone)
از چیزی (یا کسی) لذت بردن،خوش آمدن از

31. make (or kick up) a row
قیل و قال راه انداختن،سرو صداکردن

32. on a kick
(امریکا - خودمانی) فعلا سخت سرگرم و علاقمند به کاری

33. to give a kick to
لگد زدن به

34. a drink with no kick in it
مشروبی که قوی نیست (اثر ندارد).

35. i am trying to kick that addiction
دارم می کوشم که آن اعتیاد را ترک کنم.

36. when he threatened to kick us out, he was in dead earnest
وقتی که ما را تهدید به اخراج کرد کاملا جدی حرف می زد.

37. make a fuss (or kick up a fuss)
(عامیانه) خشمگین و هیجان زده شدن،محشر به پا کردن،فتنه به پا کردن

38. the engine started with a kick
موتور با تکان (یا جنبش) روشن شد.

39. what this spoiled kid needs is a kick in the pants
چیزی که این بچه ی لوس احتیاج دارد یک لگد به ماتحت است.

40. he threw me down and gave me a kick to the ribs
او مرا بر زمین افکند و لگدی به دنده هایم زد.

41. i fended off his blows and landed a kick on his belly
ضربه های او را دفع کردم و لگدی بر شکمش کوبیدم.

42. let him set foot in my house and i'll kick him out!
اگر پا در خانه ی من بگذارد بیرونش خواهم کرد!

مترادف ها

تندی (اسم)
acceleration, speed, velocity, rapidity, pace, rigor, pungency, celerity, acerbity, fire, acrimony, violence, angularity, virulence, heat, impetuosity, petulance, choler, kick, petulancy, discourtesy, fastness, inflammability, tempest, ginger

پس زنی (اسم)
recess, backlash, ejection, rebuttal, repercussion, repulse, backstroke, kick, translocation

لگد (اسم)
kick, hurl, trample

با پا زدن (فعل)
kick

لگد زدن (فعل)
kickback, hoof, boot, kick, spurn, poach

پا زدن (فعل)
foot, go, deceive, kick, pedal

تخصصی

[فوتبال] ضربه
[نفت] لرزش کابل حفای

به انگلیسی

• strike or blow delivered by the foot; thrusting movement of the legs (as in swimming); recoil; power, strength (slang); thrill, exciting feeling (slang); temporary infatuation, temporary fascination (slang)
strike with the foot; make a thrusting movement with the foot (as in swimming); recoil; score a goal (football); complain, protest (slang); be alive and full of energy; temporarily throw out of an internet channel (computers)
if you kick someone or something, you hit them with your foot. verb here but can also be used as a count noun. e.g. he gave him a good kick.
if you kick, you move your feet violently or suddenly, for example when you are dancing or swimming.
if someone gets a kick from something, they get pleasure or excitement from it; an informal expression.
if you kick a habit, you stop having that habit; an informal use.
see also free kick.
if something is kicking around or kicking about, it is lying there and has been forgotten; an informal expression.
when you kick off an event or a discussion, you start it; an informal expression.
if you kick someone out, you make them leave a place; an informal expression.
if you kick up a fuss or a row, you get very annoyed or upset; an informal expression.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیتندی، پس زنی، لگد، با پا زدن، لگد زدن، پ ...معانی متفرقهلگد انداختن، اردنگ زدن، سکیزیدن، ( اسب و ...بررسی کلمهفعل گذرا ( transitive verb ) حالات : kicks, kicking, kicked • ( 1 ) تعریف: to deliver a blo ...جمله های نمونه1. kick of voltage جهش ولتاژ 2. kick around ( or about ) ( عامیانه ) 1 - با خشونت رفتار کردن با 2 - پ ...مترادفتندی ( اسم ) acceleration, speed, velocity, rapidity, pace, rigor, pungency, celerity, acerbity, f ...بررسی تخصصی[فوتبال] ضربه [نفت] لرزش کابل حفایانگلیسی به انگلیسیstrike or blow delivered by the foot; thrusting movement of the legs ( as in swimming ) ; recoil; power ...
معنی kick، مفهوم kick، تعریف kick، معرفی kick، kick چیست، kick یعنی چی، kick یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف k، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف k، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف k، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف k
کلمه بعدی: kick about
اشتباه تایپی: نهزن
آوا: /کیک/
عکس kick : در گوگل
معنی kick

پیشنهاد کاربران

لگد زدن
شوت کردن
ضربه زدن
یکی از اهنگ های زیبای گروه black pink به نام kick it ععع حتما گوش کنید و به معنی زدن کسی است

وارد شدن سیال سازند به چاه
to hit something with your foot
Idiom:
Kick a habit ترک عادت کردن
Smoking is a bad habit that l cant kick
به معنی لگد زدن و اهنگ black pink هم توصیه میکنم گوش کنید که kick it هستش خیلی اهنگ قشنگیه
کنار گذاشتن، متوقف کردن، کنارزدن، خارج کردن
شوت کردن، پا زدن
کفش
kick up : بلند شدن خاک از زمین
تیپا - تیپا زدن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما