برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1690 100 1
شبکه مترجمین ایران

kick

/ˈkɪk/ /kɪk/

معنی: تندی، پس زنی، لگد، با پا زدن، لگد زدن، پا زدن
معانی دیگر: لگد انداختن، اردنگ زدن، سکیزیدن، (اسب و غیره) جفتک انداختن، آلیزیدن، سکیزه، جفتک، (معمولا با: back ـ تفنگ و توپ و غیره) پس زدن، لگد زنی، (عامیانه) به شدت شکایت کردن، غرولند کردن، نارضایی شدید، گله، شکایت، گرزش، نالش، (فوتبال و غیره) با پا زدن توپ، شوت کردن، ضربه، پاکوب، پاکوبه، پاکوب کردن، (فوتبال امریکایی) کیک، گل زنی، با لگد (راه یا در و غیره را) باز کردن، (خودمانی) ترک (عادت یا اعتیاد) کردن، (مشروب الکلی و غیره) زور، قوی بودن، گیرایی، اثر، (معمولا جمع ـ عامیانه) کیف، خوشی، عیش و عشرت، لذت، (موتور و غیره) با سکته کار کردن، جهیدن، جهش، (در مسابقات دو) افزایش ناگهانی سرعت در اواخر مسابقه، (خودمانی) جیب، فرورفتگی پایه ی بطری (که برای تزیین است ولی ضمنا از گنجایش آن هم می کاهد)، درتفنگ پس زنی، مشروب تندی

بررسی کلمه kick

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: kicks, kicking, kicked
(1) تعریف: to deliver a blow to with the foot.
مترادف: boot
مشابه: hit, strike

(2) تعریف: to set (something) in motion using a blow with the foot.
مترادف: boot
مشابه: hit, punt, strike

(3) تعریف: in football, to score (a field goal) by kicking the ball.
مشابه: punt, score

(4) تعریف: to recoil sharply and strike (something), as a gun does when fired.
مشابه: jolt, rebound, recoil, spring
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: kick off, kick out, kick the habit
(1) تعریف: to forcefully strike out with or extend the leg or legs.
مشابه: hit, strike

(2) تعریف: to tend to strike or strike out with the feet.
مشابه: hit, strike

- Look out, the horse kicks!
[ترجمه ترگمان] مواظب باش، اسب لگد می‌زند!
[ترجمه گوگل] مراقب باشید، اسب می کشد!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to move violently back or recoil, as a gun does when fired.
...

واژه kick در جمله های نمونه

1. kick of voltage
جهش ولتاژ

2. kick around (or about)
(عامیانه) 1- با خشونت رفتار کردن با 2- پرسه زدن،از جایی به جایی رفتن 3- خودمانی بحث و شور کردن 4- در بوته‌ی فراموشی‌افتادن

3. kick ass
(خودمانی) 1- اردنگ زدن،گوشمال دادن،در کونی زدن 2- (با زور و تهدید) وادار کردن،به هدف رساندن

4. kick back
(عامیانه) 1- ناگهان پس‌زدن،وازدن،پس‌جهیدن 2- بخشی از مزد (یا درآمد یا حق‌العمل و غیره‌ی خود را) پس دادن (طبق قرارداد یا به‌عنوان باج سبیل)،حق و حساب دادن

5. kick down
(اتومبیل و غیره) دنده‌ی پایین‌تر را زدن

6. kick downstairs
1- تنزل رتبه دادن 2- بیرون راندن

7. kick in
(خودمانی) 1- سهم خود را پرداختن،دانگ خود را دادن 2- (خود به خود) به کار افتادن یا شامل شدن یا به اجرا درآمدن

8. kick in the teeth
شکست غیرمترقبه،عدم موفقیت شدید و ناگهانی

9. kick off
1- (فوتبال امریکایی و غیره) با زدن توپ بازی را آغاز کردن 2- (مبارزه‌ی انتخاباتی و غیره) آغاز کردن،دست به کار شدن 3-(خودمانی) مردن 4- (خودمانی) رفتن،عزیمت کردن،راهی شدن

10. kick on
(عامیانه) آغاز به کار کردن،به کار افتادن

11. kick one's heels
وقت گذرانی کردن،وقت را به بطالت گذراندن ...

مترادف kick

تندی (اسم)
acceleration , speed , velocity , rapidity , pace , rigor , pungency , celerity , acerbity , fire , acrimony , violence , angularity , virulence , heat , impetuosity , petulance , choler , kick , petulancy , discourtesy , fastness , inflammability , tempest , ginger
پس زنی (اسم)
recess , backlash , ejection , rebuttal , repercussion , repulse , backstroke , kick , translocation
لگد (اسم)
kick , hurl , trample
با پا زدن (فعل)
kick
لگد زدن (فعل)
kickback , hoof , boot , kick , spurn , poach
پا زدن (فعل)
foot , go , deceive , kick , pedal

معنی عبارات مرتبط با kick به فارسی

فوتبالی که بدون قانون بازی میکنند، فوتبال هردمبیل
(عامیانه) 1- با خشونت رفتار کردن با 2- پرسه زدن، از جایی به جایی رفتن 3- خودمانی بحث و شور کردن 4- در بوته ی فراموشی افتادن
(خودمانی) 1- اردنگ زدن، گوشمال دادن، در کونی زدن 2- (با زور و تهدید) وادار کردن، به هدف رساندن
(عامیانه) 1- ناگهان پس زدن، وازدن، پس جهیدن 2- بخشی از مزد (یا درآمد یا حق العمل و غیره ی خود را) پس دادن (طبق قرارداد یا به عنوان باج سبیل)، حق و حساب دادن
ورزش : دایره 18/8 مترى وسط میدان
(اتومبیل و غیره) دنده ی پایین تر را زدن
1- تنزل رتبه دادن 2- بیرون راندن
(خودمانی) 1- سهم خود را پرداختن، دانگ خود را دادن 2- (خود به خود) به کار افتادن یا شامل شدن یا به اجرا درآمدن، امر مشارکت کردن در، سهم دادن در، کردن، دارفانی را وداع گفتن
شکست غیرمترقبه، عدم موفقیت شدید و ناگهانی
1- (فوتبال امریکایی و غیره) با زدن توپ بازی را آغاز کردن 2- (مبارزه ی انتخاباتی و غیره) آغاز کردن، دست به کار شدن 3-(خودمانی) مردن 4- (خودمانی) رفتن، عزیمت کردن، راهی شدن، توپ زدن، شروع مسابقه فوتبال
(عامیانه) آغ ...

معنی kick در دیکشنری تخصصی

kick
[فوتبال] ضربه
[نفت] لرزش کابل حفای
[فوتبال] ضربه و فرار
[حقوق] رشوه، حق و حساب
[سینما] زدودن سایه های اضافی
[صنعت] جلسه ای که در آن کلیات پروژه نهایی شده و در واقع پروژه فعال می شود.
[نفت] فشار راه اندازی
[نفت] شروع انحراف
[برق و الکترونیک] لوله ی ضربه گیر یک لوله ی پلاستیکی یا فلزی برای حفاظت از کابلها در برابر صدمات مکانیکی .
[ریاضیات] پرس ضربه ای
[نفت] راه انداختن
[نفت] نقطه ی شروع انحراف
[فوتبال] به قیچی برگردان معروف است
[فوتبال] ضربات دراپ دروازه بان
[فوتبال] ضربه دروازه
[برق و الکترونیک] ضربه ی القایی ولتا ...

معنی کلمه kick به انگلیسی

kick
• strike or blow delivered by the foot; thrusting movement of the legs (as in swimming); recoil; power, strength (slang); thrill, exciting feeling (slang); temporary infatuation, temporary fascination (slang)
• strike with the foot; make a thrusting movement with the foot (as in swimming); recoil; score a goal (football); complain, protest (slang); be alive and full of energy; temporarily throw out of an internet channel (computers)
• if you kick someone or something, you hit them with your foot. verb here but can also be used as a count noun. e.g. he gave him a good kick.
• if you kick, you move your feet violently or suddenly, for example when you are dancing or swimming.
• if someone gets a kick from something, they get pleasure or excitement from it; an informal expression.
• if you kick a habit, you stop having that habit; an informal use.
• see also free kick.
• if something is kicking around or kicking about, it is lying there and has been forgotten; an informal expression.
• when you kick off an event or a discussion, you start it; an informal expression.
• if you kick someone out, you make them leave a place; an informal expression.
• if you kick up a fuss or a row, you get very annoyed or upset; an informal expression.
kick about
• wander about aimlessly, loiter
kick against the pricks
• protest against things which are unpleasant
kick around
• abuse; wander about aimlessly
kick ass
• (slang) be great, be excellent; beat someone up, physically harm someone
kick back
• (slang) relax, take it easy
kick boxing
• type of fighting sport in which boxers are permitted to kick with bare feet, sport in whic ...

kick را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

masoud
لگد زدن
Yazdan
شوت کردن
nikan
ضربه زدن
نازنین زهرا خرمی فر
یکی از اهنگ های زیبای گروه black pink به نام kick it ععع حتما گوش کنید و به معنی زدن کسی است
یدولو
وارد شدن سیال سازند به چاه
.M.
to hit something with your foot
Naji
Idiom:
Kick a habit ترک عادت کردن
Smoking is a bad habit that l cant kick
یگانه سفیدیان
به معنی لگد زدن و اهنگ black pink هم توصیه میکنم گوش کنید که kick it هستش خیلی اهنگ قشنگیه
میلاد علی پور
کنار گذاشتن، متوقف کردن، کنارزدن، خارج کردن
محمد طاها
شوت کردن،پا زدن
yasaman
لگد زدن
فاطمه فاطمه
kick up : بلند شدن خاک از زمین
leila
تیپا- تیپا زدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی kick

کلمه : kick
املای فارسی : کیک
اشتباه تایپی : نهزن
عکس kick : در گوگل

آیا معنی kick مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )