برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1407 100 1

Kill

/ˈkɪl/ /kɪl/

معنی: کشتن، بقتل رساندن، ذبح کردن، ادمکشی کردن
معانی دیگر: میراندن، به قتل رساندن، مقتول کردن، ازبین بردن، نابود کردن، تلف کردن، اثر چیزی را ازبین بردن، خراب کردن، بی جلوه کردن، (با رای منفی یا وتو و غیره) لایحه (و غیره) را با شکست مواجه کردن، رد کردن، وقت کشی کردن، وقت گذرانی کردن، اتلاف وقت کردن، (صدا) خفه کردن، (چراغ و نور) خاموش کردن، (موتور و غیره) ازکار انداختن، متوقف کردن، فروکشاندن، فرونشاندن، سانسور کردن، جلو طبع یا نشر (چیزی) را گرفتن، (از متن و غیره) زدن، (چاپ) حذف کردن، (عامیانه) از درد (یا خنده یا خستگی و غیره) بی تاب کردن، ازپا درآوردن، خسته کردن، (خودمانی) تماما خوردن، (تا ته) سرکشیدن، (همه را) بالا دادن، تمام کردن، مردن، کشته شدن، ازبین رفتن، کشتار، قتل، کشش (برابر با: killing)، (ارتش) کشندگی، شکار، تعداد یا میزان شکار، (در مورد کشتی و هواپیما و تانک و غیره ی دشمن) غرق کردن، منهدم کردن، (عامیانه) خوب تحت تاثیر قرار دادن، واله و فریفته کردن، (تنیس) توپ را محکم زدن (به طوری که نتوان آن را برگشت داد)، نهر، مادی، جوی (بیشتر در نام مکان ها به کار می رود)، ضایع کردن

بررسی کلمه Kill

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: kills, killing, killed
(1) تعریف: to cause to die.
مترادف: destroy, end, finish, wipe out
مشابه: assassinate, blot out, butcher, dispatch, eliminate, eradicate, execute, exterminate, extinguish, liquidate, massacre, murder, remove, slaughter, slay, take, waste

(2) تعریف: to eliminate or put an end to.
مترادف: destroy, eliminate, end, extinguish, terminate
متضاد: stir
مشابه: abolish, break, check, demolish, finish, quash, quell, ruin, squelch, stifle, stop, undermine, waste, wreck

- He killed my enthusiasm.
[ترجمه ترگمان] اون اشتیاقش رو به کشتن داد
[ترجمه گوگل] او شور و شوق من را کشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to cause to stop functioning or operating.
مترادف: cease, extinguish, halt, stay, stop
مشابه: cut, silence, stifle, terminate, waste

- Kill the engine.
[ترجمه ترگمان] موتور رو خاموش کن
[ترجمه گوگل] موتور را بکش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

واژه Kill در جمله های نمونه

1. kill factor
ضریب کشندگی

2. kill off
ریشه‌کن کردن،تا نفر آخر کشتن،کاملا نابود کردن

3. kill the fatted calf
سور دادن،(به عنوان یادبود یا خوشامد) مهمانی دادن

4. kill two birds with one stone
با یک تیر دو نشان زدن

5. to kill a newspaper article
جلو چاپ مقاله‌ی روزنامه را گرفتن

6. to kill oneself with laughter
از خنده روده‌بر شدن

7. to kill time until the train arrived, he started counting the beams on the ceiling
او برای گذراندن وقت تا آمدن قطار شروع به شمردن تیرهای سقف کرد.

8. . . . they kill us for their sport
(شکسپیر) . . . آنان ما را برای سرگرمی خود می‌کشند.

9. here they kill the sheep and freeze the meat
در اینجا گوسفندها را ذبح می‌کنند و گوشت آنها را منجمد می‌کند.

10. plants that kill easily
گیاهانی که زود می‌میرند.

11. the annual kill of pheasants is about 50. 000
شکار سالیانه‌ی قرقاول تقریبا به 50000 می‌رسد.

12. a sandwitch to kill her hunger
یک ساندویچ برای فرونشاندن گرسنگی او

13. ambiti ...

مترادف Kill

کشتن (فعل)
benumb , amortize , destroy , dispatch , administer , administrate , kill , murder , assassinate , mortify , amortise , fordo , extinguish , rat , burke , butcher , smite , knock off , misdo
بقتل رساندن (فعل)
brain , kill , murder , assassinate , slay
ذبح کردن (فعل)
kill , slay , sacrifice
ادمکشی کردن (فعل)
kill , slay

معنی عبارات مرتبط با Kill به فارسی

طعمه ساختگی که دراب چر  میخورد
(پولی که به نویسنده ای می دهند که برای نگارش چیزی اجیر شده ولی اثرش را به دلایلی چاپ نمی کنند) مزد تسلی بخش
ریشه کن کردن، تا نفر آخر کشتن، کاملا نابود کردن
سور دادن، (به عنوان یادبود یا خوشامد) مهمانی دادن
کاری که برای وقت گذراندن بکنند، کار بیکاری، وقت گذراندن
با یک تیر دو نشان زدن
در سرمای زمستان از بین رفتن، زمستان کش

معنی Kill در دیکشنری تخصصی

kill
[کامپیوتر] حذف کردن - پایان دادن به یک فرایند . قبل از آنکه به پایان عادی خود برسد. - حذف کردن
[زمین شناسی] نهر، کانال، جریان یا رودخانه واژه مزبور خصوصاً جهت نامگذاری موارد خاص در ایالت نیویورک امریکا و دلاور بکار می رود. مانند Peekskill، مشتق شده از زبان هلندی و واژه Kil
[نفت] مهار کردن چاه
[برق و الکترونیک] فایل از بین برنده
[نفت] لوله ی کشتن چاه
[فوتبال] استفاده از پاها برای توقف توپ
[زمین شناسی] مرگ ماهی ها ماهی میری؛ از بین رفتن ماهی ها در دریاچه ها یا برکه ها، به خاطر کاهش اکسیژن در نتیجه برف یا مقدار بیش از حد مواد آلی معلق یا به خاطر آلاینده های سمی یا انجماد کلی دریاچه ها و یا برکه های کم عمق.

معنی کلمه Kill به انگلیسی

kill
• slaughtering; hunting; prey; command on nickserv applied to a specific name which prevents another person from entering under the same name (internet)
• murder; destroy; neutralize; waste; frustrate, thwart; cancel an operation, stop a procedure, end a task in a multitasking operating system (computers); prevent the display of a message on the internet which contains a certain term (computers)
• when someone or something kills a person, animal or plant, they cause the person, animal, or plant to die.
• the act of killing an animal after hunting it is referred to as the kill.
• if something kills an activity, process, or feeling, it prevents it from continuing.
• see also killing.
• when you kill time, you do something unimportant or uninteresting while you are waiting for something to happen.
• if you kill something off, you completely destroy it.
kill by inches
• kill slowly, kill in phases
kill file
• message filter, list of unwanted key words for internet messages, list of expressions so that messages containing these expressions will not be displayed
kill in a shootout
• kill during an exchange of gunfire, murder during a gunfight
kill joy
• person that spoils other people's enjoyment
kill off
• destroy, put an end to
kill or be killed
• one must protect oneself, it is preferable to kill someone instead of allowing them to kill you
kill the goose that lays the golden eggs
• destroy something that is very profitable through greed or stupidity; ruin something that makes a lot of money
kill time
• pass the time
...

Kill را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سارینا
کشتن
شهرداد
به قتل رساندن
مرجان میری لواسانی
از پا درآوردن
Amir
پایان زندگی
Yasin
کشتن
mary
خاتمه دادن
وحید
لغوکردن،جلوگیری کردن،تمام کردن
Meli
کشتن،به قتل رساندن
tinabailari
کُشتن
if you water this plant too much you will kill it
اگر به این گیاه خیلی آب دهی آن را می کشی 📹📹
Bahare
به هلاکت رساندن
George
//kill//

کشتن.نابود کردن.از بین بردن.به هلاکت رساندن.به قتل رساندن...
فرشتهِ عشق
Go get rid of junk
Otherwise I will kill you
برو
گمشو آشغال
وگرنه من تورو ميكشم
فرشتهِ عشق
Kill bit by bit, by killing the heart of love with excitement
ذره ذره ، از طریق هیجانی کردن قلب عشق را کشتن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی kill
کلمه : kill
املای فارسی : کیل
اشتباه تایپی : نهمم
عکس kill : در گوگل

آیا معنی Kill مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )