jump

/ˈdʒəmp//dʒʌmp/

معنی: ترقی، طفره، خیز، پرش، جهش، افزایش ناگهانی، جهش ناگهانی کردن، جهاندن، جستن، پراندن، پریدن، خیز زدن، وفق دادن
معانی دیگر: پرش کردن، جهیدن، ورجستن، خیزیدن، خیز برداشتن، پرش با چتر نجات، با چتر نجات (از هواپیما و غیره) پریدن، وابسته به پرش با چتر نجات، پرشی، (معمولا با: at) با اشتیاق عمل کردن، با کمال میل پذیرفتن، (از ترس یا شگفتی و غیره) از جا پریدن، یکه خوردن، چنبک زدن، هول، لقوه، تکانه، از مطلبی به مطلب (و غیره ی) دیگر پریدن، نخوانده رد شدن، (ناگهان) ترقی کردن یا دادن، (قیمت یا مزد را) افزودن، (مزد و غیره را یکباره) افزودن، ترقی سریع، (به ویژه در مورد فیلم سینما و آپارات و غیره) تکان خوردن، لرزه داشتن، (میزان نبودن و ) چنبک خوردن، پرش تصویر، (خودمانی) سرزنده بودن، (مهمانی و غیره) گرم بودن، (کامپیوتر) جهش، از روی چیزی پریدن، رد شدن از، پریدن روی (یا توی یا به بیرون) چیزی، (عامیانه - ناگهان) حمله کردن به، پریدن به (معمولا با: on یا upon)، مورد انتقاد قرار دادن، سرزنش شدید کردن، (از علامت ایست یا چراغ راهنمایی و غیره) رد شدن، توقف نکردن، (قبل از تیر آغاز مسابقه) شروع کردن، (عامیانه - بدون اجازه) رفتن، ترک کردن، فرار کردن، آغاز کردن یا شدن (با: off)، جست، خیزش، (ورزش) پرش، تغییر ناگهانی، (قیمت یا دستمزد و غیره) افزایش ناگهانی، (روزنامه نگاری - بقیه ی داستان یا مقاله و غیره را) در صفحه ی بعدی چاپ کردن، فاصله ی جهش، طول پرش، (چیزی که از آن یا از روی آن می پرند) تخته ی شیرجه، مانع، (خودمانی ـ معمولا با: the) رجوع شود به: chorea ;delirium tremens، (موسیقی جاز) جاز تند و دارای رنگ مکرر، جامپ، (اتومبیل) استارت زدن، پراندن موتور، موتور را به کمک باتری اتومبیل دیگر و سیم روشن کردن، (بازی بریج) جامپ بید کردن، رجوع شود به: jump-bid، (بازی چکرز) از روی مهره ی حریف پریدن و آن را اسیر کردن، پرش از روی مهره، جور درامدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: jumps, jumping, jumped
(1) تعریف: to leap into the air.
مترادف: bound, leap, spring
مشابه: caper, catapult, hop, vault

(2) تعریف: to rise quickly, as to a standing position (often fol. by up).
مترادف: bolt, bound, leap, spring
مشابه: rise, stand

(3) تعریف: to move or jerk abruptly; start.
مشابه: bound, jolt, skip, start, startle, twitch

- When the gun fired he jumped.
[ترجمه محمد] وقتی تفنگ شلیک کرد، او ( مذکر ) تز جایش پرید.
|
[ترجمه <...>] وقتی تفنگ شلیک کرد او از جا پرید.
|
[ترجمه ترگمان] وقتی تفنگ شلیک کرد از جا پرید
[ترجمه گوگل] وقتی اسلحه شلیک کرد، پرید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to arrive at impulsively or hastily.
مشابه: rush

- Please don't jump to conclusions.
[ترجمه ترگمان] لطفا به نتیجه گیری پرش نکنید
[ترجمه گوگل] لطفا نتیجه گیری نکنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to respond quickly and eagerly.
مترادف: leap
مشابه: plunge, spring

- He jumped at the chance to take a vacation.
[ترجمه ترگمان] او از این فرصت برای گذراندن تعطیلات به آنجا پرید
[ترجمه گوگل] او به این فرصت برای تعطیلات پرید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to rise suddenly in rank, status, or position.
مترادف: vault
مشابه: bound, catapult, rise, spring

- He jumped to the head of the class.
[ترجمه ترگمان] به سمت سر کلاس پرید
[ترجمه گوگل] او به سر کلاس رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to suddenly increase in amount or quantity.
مترادف: surge
مشابه: ascend, climb, escalate, increase, mount, rise, skyrocket, spring

- Car prices jumped last year.
[ترجمه ترگمان] قیمت خودرو در سال گذشته افزایش یافت
[ترجمه گوگل] قیمت خودرو در سال گذشته افزایش یافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: (slang) to be lively.
مشابه: swing

- This place was jumping last night.
[ترجمه ترگمان] اینجا دیشب از جا می پرید
[ترجمه گوگل] این مکان شب گذشته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: jump the gun
(1) تعریف: to leap over.
مترادف: hop, leap, spring over
مشابه: clear, hurdle, skip, vault

- The fox jumped the fence.
[ترجمه ترگمان] روباه از روی نرده ها پرید
[ترجمه گوگل] روباه حصار را پر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause to leap over something.

- He likes to jump horses.
[ترجمه کیانا] او دوست داره از اسب بپره پایین
|
[ترجمه ترگمان] اون دوست داره از اسب بپره بیرون
[ترجمه گوگل] او دوست دارد به پریدن اسب
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to leap onto.
مترادف: hop

- He jumped the moving train.
[ترجمه امیر] او پرید هنگامی که قطار در حال حرکت بود
|
[ترجمه ترگمان] از قطار حرکت کرد
[ترجمه گوگل] او قطار در حال حرکت را پر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to skip over or omit.
مترادف: omit, skip
مشابه: disregard, ignore, overlook

- His eye jumped the second line.
[ترجمه ترگمان] چشمانش از خط دوم بالا رفت
[ترجمه گوگل] چشم او خط دوم را پر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to leap upon or attack unexpectedly, as from ambush.
مترادف: ambush, bushwhack, pounce on, swoop down on
مشابه: assault, attack, blitz

(6) تعریف: of a train, to slip off (the track).
مشابه: derail

(7) تعریف: to leave suddenly, esp. without permission.
مشابه: desert, leave, skip

- We all jumped ship.
[ترجمه ترگمان] همه از کشتی پریدیم
[ترجمه گوگل] همه ما کشتی پریدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of jumping.
مترادف: bound, leap, spring, vault
مشابه: bounce, caper, hop, skip

(2) تعریف: a sudden shift, as in prices or from one point or subject to another.
مترادف: leap
مشابه: change, shift, skip, switch

(3) تعریف: an sudden, involuntary move or jerk; a start.
مترادف: jerk, start
مشابه: bounce, jolt, leap, skip

(4) تعریف: a barrier or obstacle to be cleared in jumping.
مترادف: hurdle
مشابه: barrier, obstacle

(5) تعریف: an interval or level.
مترادف: interval, level, step
مشابه: leap, phase, stage

- I am two jumps ahead of him.
[ترجمه ترگمان] من دوتا از اون جلوترم
[ترجمه گوگل] من دو بار جلوتر از او هستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. jump if you dare!
اگر مردی بپر!

2. jump instruction
آموزه ی جهش

3. jump suit
لباس پرش (چتر نجات)

4. jump a claim
زمین یا حقوق انحصاری یا ملکی یا معدنی کسی را غصب کردن

5. jump a queue
(انگلیس) خارج از نوبت در صف ایستادن،تقلب کردن

6. jump aboard
پریدن روی وسیله ی نقلیه،سوار شدن

7. jump at
با اشتیاق پذیرفتن،بدون معطلی قبول کردن

8. jump bail
(حقوق) به قید کفیل آزاد شدن و فرار کردن

9. jump down someone's throat
(عامیانه) با خشم و سرزنش با کسی حرف زدن،به کسی پریدن

10. jump down someone's throat
(عامیانه - شدیدا و به طور ناگهانی) سرزنش کردن،به کسی توپیدن

11. jump for joy
از خوشی ورجه وورجه کردن

12. jump in
توی حرف دیگری دویدن

13. jump in with both feet
با اشتیاق و صمیمیت وارد کاری شدن

14. jump line
(روزنامه و غیره) خط جهانش (نیمه سطری که شماره ی صفحه ی بقیه ی مقاله و غیره را می دهد)

15. jump off
(ارتش ـ عامیانه) حمله را آغاز کردن

16. jump on (or all over)
(خودمانی) سخت سرزنش کردن،سرکوفت زدن

17. jump out at
(عامیانه) تو چشم زدن،چشمگیر بودن

18. jump rope
از روی طناب پریدن یا لی لی کردن،طناب بازی کردن

19. jump rope
1- (بازی کودکان - ورزش) از روی طناب پریدن 2- طناب (ویژه ی طناب بازی و جهش)

20. jump the track
(قطار) از خط خارج شدن،از روی ریل بیرون پریدن

21. jump to conclusions
بدون تعمق کافی نتیجه گیری کردن،برداشت شتاب آمیز داشتن

22. jump to it!
(دستور) جم بخور!،به هم بگرد!،زود باش !

23. a jump in the number of applicants
افزایش ناگهانی شمار درخواست کنندگان

24. high jump
پرش ارتفاع

25. the jump from the liquid to the gaseous state
جهش از حالت آبگونگی به حالت گازی

26. the jump in prices was unexpected
ترقی قیمت ها غیرمنتظره بود.

27. the jump in the price of rice
بالا رفتن ناگهانی بهای برنج

28. to jump a horse over a fence
اسب را از روی نرده به پرش واداشتن

29. to jump a hurdle
از روی مانعی پریدن

30. to jump at a chance
از فرصت کمال استفاده را کردن

31. to jump the gun
(آمریکا - عامیانه) 1- قبل از در رفتن تیر آغاز مسابقه دو شروع به دویدن کردن 2- قبل از موقع شروع کردن

32. a quick jump in the hay
جماع باشتاب (در رختخواب)

33. a running jump
پرش با دورخیز

34. a standing jump
پرش در حالت ایستاده

35. people who jump on modern poetry as obscure
کسانی که شعر نو را به خاطر مبهم بودن آن مورد انتقاد قرار می دهند

36. some fish jump out of the water several feet
برخی از ماهی ها چند پا از داخل آب به بیرون جهش می کنند.

37. the high jump
پرش ارتفاع

38. the high jump and other events
پرش ارتفاع و سایر هماوری ها

39. the long jump
پرش طول

40. wind can jump those flames up to a mile
باد می تواند آن شعله ها را تا یک کیلومتر بپراند.

41. on the jump
(عامیانه) به شدت در تحرک یا فعالیت

42. employment began to jump
استخدام به سرعت شروع به افزایش کرد.

43. he tried to jump two meters, but failed
او کوشید دومتر بپرد ولی نتوانست (موفق نشد).

44. she gave a jump as she entered the room
وارد اتاق که شد یکه خورد.

45. he went down to jump one of the employees out
او رفت که یکی از کارمندان را مورد سرزنش قرار دهد.

46. i defy you to jump over the fence!
اگر جرات می کنی از روی نرده بپر!

47. she wanted me to jump first and i deferred
او می خواست که من اول بپرم و من قبول کردم.

48. get (or have) the jump on
(خودمانی) از دیگری (یا دیگران) جلو زدن (از)،سبقت گرفتن (از)،پیشدستی کردن

49. the transmission of certain characteristics may jump one or more generations
انتقال برخی ویژگی ها(ی ارثی) ممکن است از روی یک یا چند نسل جهش کند (در یک یا چند نسل ظاهر نشود).

50. he cleared the fence with a running jump
او در حالی که می دوید از روی حصار پرید.

51. she took the first place in the broad jump
در پرش طول مقام اول را به دست آورد.

52. when he gives orders he expects his soldiers to jump
وقتی که فرمان می دهد،انتظار دارد که سربازانش از جا بپرند.

53. a horse must be carefully mouthed before he is taught to jump
قبل از آموزش پرش باید اسب را به دقت لگام پذیر کرد.

54. the animals are drawn with such verve that they seem to jump out of the page
حیوانات را آنقدر زنده نقاشی کرده اند که گویی از صفحه بیرون می پرند.

مترادف ها

ترقی (اسم)
increase, progress, development, increment, growth, ascent, success, boost, advancement, rise, promotion, lift, pickup, jump, procession

طفره (اسم)
hop, evasion, equivocation, jink, avoidance, elusion, subterfuge, runaround, jump, leap, gambol, gambado, put-off

خیز (اسم)
bound, rush, rising, wave, billow, edema, jump, leap, dropsy, swelling, tumor, lunge, stud, uprising, water wave

پرش (اسم)
fly, jump, leap, bounce

جهش (اسم)
mutation, startle, vault, caper, jump, lunge, spurt, pounce

افزایش ناگهانی (اسم)
jump

جهش ناگهانی کردن (فعل)
jump

جهاندن (فعل)
jump

جستن (فعل)
find, hip, jump, leap, scoot

پراندن (فعل)
fire, fly, launch, jump, jet, pop, sling, whisk, fling, squirt

پریدن (فعل)
flight, spout, vault, fly, skip, jump, bounce, spring, tumble

خیز زدن (فعل)
bound, rush, jump, leap, lunge

وفق دادن (فعل)
accord, adapt, reconcile, suit, tune, attune, adjust, conform, square, assimilate, jump

تخصصی

[سینما] جهش - پرش - پرش (تصویر) - پرشی
[عمران و معماری] پرش - جهش
[کامپیوتر] پرش جدایی از اجرای عادی یک سری از دستورالعملها در یک کامپیوتر . - پریدن، جهیدن، جهش ،پرش، جهت
[برق و الکترونیک] جهش، پرش - پرش دستولاعمل برنامه نویسی رایانه ای که به صورت مشروط یا نامشروط محل اجرای دستوالعمل بعدی را مشخص می ند و رایانه را به آن هدایت می کند . این دستورالعمل می تواند روند کار عادی رایانه را تغییر دهد .
[فوتبال] پریدن
[ریاضیات] پرش، جهش، افزایش ناگهانی
[پلیمر] جهش
[آب و خاک] پرش، جهش

به انگلیسی

• act of jumping, leap, spring; rapid or sudden increase; sudden upward movement; jerk; hurdle, something that must be leaped over; move; short quick trip; leap made from an airplane with a parachute
leap, spring; get up quickly; move suddenly, jerk; act quickly; rush; move ahead rapidly (as in rank or position); suddenly increase; leap onto or into; omit, disregard; attack; leave suddenly; illegally take over another's property
when you jump, you push your feet against the ground and move upwards quickly into the air. verb here but can also be used as a count noun. e.g. it was a spectacular jump.
if you jump something such as a fence, you jump over it or across it.
to jump also means to move quickly and suddenly.
if you jump, you make a sudden movement because you have just been frightened or surprised by something.
if an amount or level jumps, it increases by a large amount in a short time. verb here but can also be used as a count noun. e.g. ...a massive jump in expenditure.
if someone jumps a queue, they move to the front of it or are served or dealt with before it is their turn.
if you keep one jump ahead of an opponent or rival, you manage always to be in a better position than they are.
if you jump at an offer or opportunity, you accept it eagerly as soon as it is offered to you.

پیشنهاد کاربران

پریدن
( خودمونی ) ( معمولا به قصد دزدی ) روی سر کسی ریختن

A couple of guys jump Marc Silverman.
دو نفر ریختن رو سر مارک سیلورمن
خیززدن
پریدن

To leap into the air
- افزودن
- عملی شدن
jump on a pause
از مکث ها به سرعت استفاده کنید
jump ( رایانه و فنّاوری اطلاعات )
واژه مصوب: پرش
تعریف: یکی از دستورهای برنامه که باعث تغییر روند اجرا می شود
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما