🔸 معادل فارسی:
• گیر انداختن، به دردسر انداختن ( کسی )
• قفل کردن، از کار انداختن ( دستگاه، سیستم )
• بستن، مسدود کردن ( راه، ترافیک )
🔸 مثال ها:
They're gonna try to jam you up with the stolen goods.
... [مشاهده متن کامل]
می خواهند تو را با آن کالاهای دزدی گیر بیندازند.
The suspect got jammed up on a minor charge.
مظنون به خاطر یک اتهام کوچک به دردسر افتاد.
Don't let them jam you up with questions; keep your mouth shut.
نگذار با سوال هایشان تو را گیر بیندازند؛ دهنت را ببند.
• گیر انداختن، به دردسر انداختن ( کسی )
• قفل کردن، از کار انداختن ( دستگاه، سیستم )
• بستن، مسدود کردن ( راه، ترافیک )
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
می خواهند تو را با آن کالاهای دزدی گیر بیندازند.
مظنون به خاطر یک اتهام کوچک به دردسر افتاد.
نگذار با سوال هایشان تو را گیر بیندازند؛ دهنت را ببند.
خیلی سرم شلوغه . . مشغله کاری زیادی دارم
هچل انداختن
گیر کردن، گیر انداختن
توقف یا حرکت کند ( به خاطر مانع، اضافه بار، خرابی، ناکارامدی، . . . )