برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1435 100 1

justice

/ˈdʒəstəs/ /ˈdʒʌstɪs/

معنی: درستی، عدل، انصاف، عدالت، دادگستری، داد
معانی دیگر: دادگری، دادوری، دادبخشی، بی طرفی، بی غرضی، بی نظری، صحت، حق داشتن، ذی حق بودن، حقانیت، سزا، جزا، پاداش، قاضی، دادرس، کادیک، رجوع شود به: justice of the peace

بررسی کلمه justice

اسم ( noun )
(1) تعریف: the principle or quality of equity; moral rightness.
مترادف: equity, fairness, righteousness, uprightness
مشابه: decency, evenness, goodness, honesty, morality, virtue

(2) تعریف: the upholding of what is fair, decent, and right.
مترادف: equity, fairness, righteousness
متضاد: injustice
مشابه: decency, evenness, goodness, honesty, morality, uprightness, virtue

(3) تعریف: the dispensing of that which is owing or deserved, such as reward or punishment.
مشابه: award, compensation, dispensation, penalty, punishment, recompense, remuneration, retribution, reward

(4) تعریف: the implementation of law through the judicial system.
مترادف: judicature
مشابه: equity, judgment, law

(5) تعریف: a legal administrator or judge.
مترادف: adjudicator, judge
مشابه: arbitrator, jurist, magistrate

واژه justice در جمله های نمونه

1. Daniel Webster abandoned any hope for justice once he saw the jury.
دانیل وبستر با دیدن هیئت منصفه تمام امیدش به عدالت از بین رفت

2. Our pledge to the flag refers to "liberty and justice for all. "
قسم ما به پرچم به شعار "آزادی و عدالت برای همه" مرتبط می شود

3. The warden acknowledged that justice had not been served in my case.
زندان بان اعتراف کرد که در مورد من عدالت اجرا نشده است

4. justice demands that . . .
عدالت چنین اقتضا می‌کند که . . .

5. justice has not been served
عدالت رعایت نشده است.

6. justice is an abstract word
عدالت واژه‌ای است انتزاعی

7. justice is the rock on which our society rests
عدالت صخره‌ای است که جامعه‌ی ما بر آن مستقر شده است.

8. justice must be enriched with mercy
عدالت بایستی با گذشت غنی‌تر بشود.

9. justice rewards and punishes according to desert
عدالت برحسب استحقاق تنبیه و تشویق می‌کند.

10. justice without freedom is meaningless
عدالت بدون آزادی بی‌معنی است.

11. justice is blind
(عدالت کور است) عدالت تبعیضی قائل نمی‌شود

...

مترادف justice

درستی (اسم)
integrity , accuracy , precision , exactitude , correctness , validity , truth , validation , justice , correctitude , honesty , trueness , rectitude , legitimacy
عدل (اسم)
bale , justice , equity , fairness , package
انصاف (اسم)
justice , equity , impartiality
عدالت (اسم)
sword , justice , fairness
دادگستری (اسم)
justice
داد (اسم)
shout , outcry , justice , squeal , ruction , vociferation

معنی عبارات مرتبط با justice به فارسی

(عدالت کور است) عدالت تبعیضی قائل نمی شود
(حقوق) امین صلح، رییس داده بخش، قاضی صلحیه، امین صلح، دادرس دادگاه بخش
پای حساب کشیدن، حسابرسی کردن، سرزنش کردن، 1- (از اغما یا بیهوشی) در آوردن، به هوش آوردن 2- احیا کردن، جان بخشیدن، نیرودادن، محاکمه و تنبیه کردن، دادرسی کردن و جزا دادن
(حقوق و دادگستری) قاضی کل، (امریکا) رئیس دادگاه (که چندین قاضی تحت نظر او کار می کنند)، قاضی اعظم، قاضی القضات، رئیس دادگاه
دادگاه، محکمه
عدالت توزیعی
1- مطابق استعداد یا توانایی خود عمل کردن، لیاقت (و غیره ی) خود را نشان دادن 2- نسبت به (شهرت یا استحقاق و غیره ی) خودمنصفانه رفتار کردن
دادگاه بین المللی لاهه (در سال 1945 گشوده شد)
وزارت دادگستری
اشتباه قضائی
عدالت را از راه خود منحرف کردن
poetic ju ...

معنی justice در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] عدالت
[حقوق] عدالت، قاضی (بخصوص قاضی دادگاه پژوهش یا دیوان عالی)
[حقوق] قاضی صلح
[حقوق] دادگاه، محکمه
[حقوق] استنکاف از احقاق حق، استنکاف از اجرای عدالت، تضییع حق
[حقوق] اجرا کردن عدالت
[حقوق] مانع اجرای عدالت شدن
[حقوق] ممانعت از اجرای عدالت
[آمار] آماره جنایی دادگستری
[حقوق] جانب عدالت را گرفتن، عادلانه عمل کردن

معنی کلمه justice به انگلیسی

justice
• equality, rightness, fairness; support of what is good and right, righteousness; administration of the appropriate punishment or reward, retribution; judicature; judge, magistrate
• justice is fairness in the way that people are treated.
• justice is also the legal system that a country uses in order to deal with people who break the law.
• the justice of a claim, argument, or cause is its quality of being reasonable and right.
• justice is used before the names of judges.
• if a criminal is brought to justice, he or she is caught and punished.
• if you do justice to something, you deal with it properly and completely.
justice department
• government department which oversees a nation's legal affairs
justice ministry
• government department which oversees a nation's legal affairs
justice of the peace
• public official who possesses very limited judicial authority
• a justice of the peace is an officer of the court who judges cases that come before the lower courts.
justice should be seen
• there should be evidence of justice in reality not just in hypothetical talk and false promises
absolute justice
• complete justice, ultimate justice
administer justice
• implement the law, try in a court of law, punish
appealed to the high court of justice
• went to the highest court, appealed to the supreme court
bring to justice
• punish for wrongdoing, try in court
brought to justice
• punished for wrongdoing, tried in court
chief justice
...

justice را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ebi
دادورزی
پوریا
سیستم قضایی
الهام
قاضی دیوان عالی
امیل به بدی
انصاف ... عدالت
یوسف صابری
دادگری

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی justice
کلمه : justice
املای فارسی : جاستیس
اشتباه تایپی : تعسفهزث
عکس justice : در گوگل

آیا معنی justice مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )