برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1471 100 1

jaw

/ˈdʒɒ/ /dʒɔː/

معنی: گیره، تنگنا، وراجی، فک، ارواره، دم گیره، هرزه درایی کردن، پرچانگی کردن
معانی دیگر: فک یا اندام فک مانند جانوران، زفرواره، پوزه، (مجازی - جمع) دهان، کام، (دو زبانه یا فک هر آلت مکانیکی که با آن چیزی را می گیرند یا می فشارند) هر یک از دو طرف پرس، هر یک از دو طرف گاز انبر، نیم گیره، زبانه، (خودمانی) حرف زدن (به ویژه به طور ملالت انگیز یا تعدی آمیز)، پرچانگی، (قدیمی) سرزنش کردن (به طور مکرر)، نکوهیدن، (کالبد شناسی - هر یک از دو فک: فک زیرین mandible یا lower jaw و فک زبرین maxilla یا upper jaw) فک، آرواره، (جمع - مدخل باریک دره یا آبراه و غیره) تنگه، تنگراه، تنگ دهانه

بررسی کلمه jaw

اسم ( noun )
(1) تعریف: either or both of the two bones that surround the mouth and hold the teeth.

(2) تعریف: the mouth and the parts surrounding it.

- He was hit on the jaw.
[ترجمه asal] فک او صدمه دیده است
|
[ترجمه ترگمان] اون به فک ضربه خورد
[ترجمه گوگل] او در فک افتاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: either of two projections that close or grip like jaws, as on a pliers.

(4) تعریف: (pl.) anything that suggests the operation of jaws or the action of seizing.

- the jaws of a trap
[ترجمه ترگمان] آرواره یک دام،
[ترجمه گوگل] فک های یک تله
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the jaws of danger
...

واژه jaw در جمله های نمونه

1. jaw at (or on) somebody
درباره‌ی کسی وراجی کردن،پشت سر کسی حرف زدن

2. one's jaw drops
(خودمانی) آدم دچار تعجب می‌شود،انسان بهت زده می‌شود

3. a square jaw
فک مربع

4. an overshot jaw
فک جلو آمده

5. an undershot jaw
فک جلو آمده

6. hold your jaw and be off!
دست از سرزنش بردار و برو!

7. to fix one's jaw
فک خود را فشرده کردن

8. to set one's jaw
فک خود را محکم بستن

9. a smash on his jaw
ضربه‌ای جانانه بر فک او

10. don't listen to his jaw
به پرچانگی او گوش نده.

11. the alveolar process of the jaw
برآمدگی ارگی آرواره

12. a nifty blow to the opponent's jaw
ضربه‌ی جانانه به فک حریف

13. he landed a punch on my jaw
او مشتی بر آرواره‌ام زد (خواباند).

14. he launched a right to my jaw
با دست راست مشتی بر آرواره‌ام فرود آورد.

15. to lead with a ja ...

مترادف jaw

گیره (اسم)
pin , bend , retainer , nip , becket , clamp , pincer , cleat , pawl , tach , tache , jaw , detent , dog , trigger , holdfast
تنگنا (اسم)
fix , bottleneck , pinch , impasse , warpath , strait , jaw , cul-de-sac , hairbreadth
وراجی (اسم)
palaver , chattiness , claver , gabble , prate , cackle , jaw
فک (اسم)
chap , jaw , mandible , maxilla , jowl
ارواره (اسم)
jaw , mandible , maxilla , chin , jib , chops
دم گیره (اسم)
jaw
هرزه درایی کردن (فعل)
prate , jaw
پرچانگی کردن (فعل)
jaw

معنی عبارات مرتبط با jaw به فارسی

درباره ی کسی وراجی کردن، پشت سر کسی حرف زدن
واژه ای که تلفظ ان دشواراست، سیرینی بسیار سخت، ارواره شکن
دشواربرای تلفظ، سخت تلفظ
لب ولوچه اویخته، افسرده، دلتنگ، بور شده
رجوع شود به: jaw's harp) jew's-harp هم می گویند)، رجوع شود به: jaws harp) jews-harp هم می گویند)
دندان اسیاب
رواره شکن
دردهان خودرابه بندید، سخن کوته کن، ورنزن
چانه ی بیرون زده، چانه دراز، فک بیرون زده، چانه باریک ودراز، دارای چانه باریک
ارواره زیرین
رجوع شود به: actinomycosis، actinomycosis دامپزشکی بیماری ' اکتینومیکوز'
لب یا آرواره زیرین
آرواره زبرین هنگامی که از آرواره زیرین جلوترآمده است
ارواره پیش امده
...

معنی jaw در دیکشنری تخصصی

jaw
[علوم دامی] آرواره ، فک .
[زمین شناسی] آروره ، گیره ،فک اغلب برای هر گونه ساختار (ساختمان) دندانی متحرک در دهان یا مجاور آن در یک حیوان نظیر اسکولودونت های آنلیدها بکار می روند.
[بهداشت] آرواره
[نساجی] قطعه راهنمای زیر رکابی در کنار چوب ضربه آب ژاول
[عمران و معماری] سنگشکن فکی
[زمین شناسی] سنگ شکن فکی سنگ شکنی کهموادرا توسط نیروهای فشاری یا برشی بین بین دو فک صاف یا موجدار، که یکی ثابت و دیگری متحرک است خرد میکند. از این وسیله تنها به عنوان سنگ شکن مرحله اول استفادهمی گردد .
[معدن] سنگشکن فکی (خردایش)
[زمین شناسی] سنگ شکن فکی
[علوم دامی] آرواره پایینی
[علوم دامی] آرواره بالایی

معنی کلمه jaw به انگلیسی

jaw
• one or both of the bones which form the framework of the mouth; section around the bones of the jaw, mouth; section of a machine which grips or holds objects; gossip, idle chatter
• talk, chat idly, gossip; scold, insult
• your jaw is the part of your face below your mouth which moves up and down when you eat.
• your jaw is also one of the two bones in the lower part of your face which your teeth are attached to.
jaw bone
• bone located in the jaw
lower jaw
• lower section of the jaw
upper jaw
• maxilla, upper part of the mandible

jaw را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عليرضا كريمي وند
تنگنا، هرزه درایي کردن
Jk98
فک زدن به معنای پر حرفی کردن.
Eee
Jaw angle
زاویه فک

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی jaw
کلمه : jaw
املای فارسی : جوّ
اشتباه تایپی : تشص
عکس jaw : در گوگل

آیا معنی jaw مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )
شبکه مترجمین ایران