برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1438 100 1

jab

/ˈdʒæb/ /dʒæb/

معنی: مشت، ضربت با چیز تیز، ضربت با مشت، ضربت ناگهانی زدن، ضربت زدن، سوراخ کردن، خنجر زدن، سک زدن، سیخ زدن
معانی دیگر: (با چیز تیزی مانند دشنه یا میله ی سر تیز) فرو کردن، سیخونک زدن، (به ویژه در مشت زنی) ضربه ی تند و کوتاه زدن، تندکوبه زدن، (با:out) فرو کردن و درآوردن، ضربه ی تند و مستقیم، سکه، خرد کردن، سی  زدن، سورا  کردن

بررسی کلمه jab

فعل گذرا و ( transitive verb, intransitive verb )
حالات: jabs, jabbing, jabbed
(1) تعریف: to prod or poke, esp. with a pointed object.
مترادف: goad, poke, prod
مشابه: elbow, goose, nudge

(2) تعریف: to strike abruptly and with a short movement of the arm or a weapon.
مترادف: clip, punch
مشابه: hit, poke, sock, swipe

- The boxer jabbed his opponent.
[ترجمه ترگمان] مشت‌زن به حریف خود ضربه زد
[ترجمه گوگل] بوکسور حریف خود را به هم زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She jabbed at me with a knife.
[ترجمه ترگمان] با چاقو به من ضربه زد
[ترجمه گوگل] او با یک چاقو به من زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: jabbingly (adv.)
• : تعریف: the act or an instance of jabbing; poke or short punch.
مترادف: blow, dig, poke, punch
مشابه: nudge, prod, shot, sock, stick

واژه jab در جمله های نمونه

1. to lead with a jab to the opponent's jaw
با مشت کوتاهی به آرواره‌ی حریف (مسابقه را) آغاز کردن

2. Scott gave him a sharp left jab to the ribs.
[ترجمه ترگمان]اسکات ضربه محکمی به دنده‌هایش زد
[ترجمه گوگل]اسکات او را به سمت چپ به سمت چپ سوار کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. He saw her jab her thumb on a red button — a panic button.
[ترجمه ترگمان]او او را دید که شستش را روی یک دکمه قرمز فشار می‌داد - یک دکمه وحشت زده
[ترجمه گوگل]او را دیدم او انگشت شست خود را بر روی یک دکمه قرمز - دکمه وحشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The boxer was floored by a punishing left jab.
[ترجمه ترگمان]مشت‌زن از فشاری که به طرف چپ پیچید، متعجب شد
[ترجمه گوگل]بوکسور توسط یک مجازات جناغ چپ کف شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. White House officials took a sharp jab at the Democrats' plan.
[ترجمه ترگمان]مقامات کاخ سفید به طرح دموکرات‌ها ضربه محکمی زدند
[ترجمه گوگل]مق ...

مترادف jab

مشت (اسم)
clump , knock , jab , fist , cuff , buffet , handful , punch
ضربت با چیز تیز (اسم)
jab
ضربت با مشت (اسم)
jab
ضربت ناگهانی زدن (فعل)
jab
ضربت زدن (فعل)
strike , bump , bob , jab , contuse , hammer , inflict , sock
سوراخ کردن (فعل)
stick , puncture , bore , gimlet , delve , gore , jab , pierce , dig a hole , perforate , notch , thrust , broach , punch , cut a hole , stab , impale , peck a hole
خنجر زدن (فعل)
jab , dirk , poniard , stab
سک زدن (فعل)
prod , prickle , goad , jab , drive with a goad
سیخ زدن (فعل)
prod , prick , jab , gig , stab , poke

معنی کلمه jab به انگلیسی

jab
• thrust, poke; quick punch, blow; injection (british slang)
• thrust, poke; punch, hit; inject with a hypodermic needle (slang)
• if you jab something somewhere, you push it there with a quick, sudden movement. verb here but can also be used as a count noun. e.g. ...the rhythmic jab and parry of professional boxing.
• a jab is an injection of a substance into your blood to prevent illness; an informal use.

jab را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

زهرا فاضلی
تزریق دارو به داخل خون برای جلوگیری از بیماری

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی jab
کلمه : jab
املای فارسی : جاب
اشتباه تایپی : تشذ
عکس jab : در گوگل

آیا معنی jab مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )