برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1440 100 1

Job

/ˈdʒɑːb/ /dʒɒb/

معنی: کار، امر، ساخت، شغل، ایوب، دلالی کردن، مقاطعه کاری کردن
معانی دیگر: (انجیل)، دخش، ورزه، انجام کار (یا وظیفه یا قرارداد)، مقام، موقعیت شغلی، سمت، پیشه، (عامیانه) تبهکاری، سرقت، کار خلاف، (عامیانه) قضیه، رویداد، موضوع، ماجرا، چیز، کار کنتراتی، مقاطعه، کارچاق کنی، مزدکاری، بنکداری، کار قراردادی انجام دادن، مقاطعه کردن، کار چاق کردن، مقاطعه ی عمده پذیرفتن (و به مقاطعه کاران فرعی واگذار کردن)، واسطه کاری کردن، عمده فروشی کردن (از تولیدکننده خریدن و به فروشگاه ها فروختن)، بنکداری کردن، کار سخت، عمل شاق، گول زدن، حقه زدن، بامبول سوار کردن، (انگلیس: عملی که ظاهرا به خاطر منافع همگانی و ملی ولی باطنا به خاطر منافع شخصی انجام می شود) سواستفاده، زد و بند کردن، بند و بست، به مقاطعه دادن، (اسب یا کالسکه و غیره) کرایه کردن یا دادن، (محلی) رجوع شود به: jab

بررسی کلمه Job

اسم ( noun )
(1) تعریف: in the Old Testament, a believer in God who did not lose his faith in spite of the trials and suffering he had to endure.

(2) تعریف: the book of the Old Testament that bears his name.

واژه Job در جمله های نمونه

1. job applications flowed into the office
تقاضای کار دایما به اداره واصل می‌شد.

2. job description
شرح وظایف

3. job hunting
جستجوی کار

4. job scarcity forces young people to emigrate
فقدان کار جوانان را مجبور به مهاجرت می‌کند.

5. job satisfaction
(میزان) خشنودی از شغل خود،رضایت شغلی

6. a job interview
مصاحبه برای شغل

7. a job that pays $ 90
شغلی که حقوق آن نود دلار است

8. a job that pertains to one man alone
شغلی که تنها به یک نفر مربوط می‌شود

9. a job that suited his temper
شغلی که با منش او جور در می‌آمد

10. a job with excellent prospects
یک شغل با آینده‌ای عالی

11. her job is answering letters
کار او پاسخ دادن به نامه‌ها است.

12. his job consists of coordinating the activities of the various departments
شغل او عبارت است از هماهنگ کردن فعالیت‌های بخش‌های مختلف.

13. his job is to minute the negotiations
کار او تهیه کردن خلاصه‌ی مذاکرات است.

...

مترادف Job

کار (اسم)
service , function , thing , office , task , act , action , deed , work , job , labor , karma , activity , ploy , affair , duty , shebang , appointment , workmanship , avocation , vocation , proposition , laboring , fist , concave , opus , kettle of fish
امر (اسم)
matter , order , circumstance , job , ploy , precept , affair , behest , fiat , ordinance
ساخت (اسم)
make , performance , operation , work , job , construction , structure , workmanship , manufacture , making , manufacturing , craftsmanship , production , fabrication , framing , yielding , throughput
شغل (اسم)
post , office , profession , work , job , situation , position , employ , vocation , occupation , trade , metier
ایوب (اسم)
job
دلالی کردن (فعل)
job
مقاطعه کاری کردن (فعل)
contract , job

معنی عبارات مرتبط با Job به فارسی

(امریکا- در مورد کسانی که حق اعتصاب ندارند) اعتصاب نیمه کاره، آهسته کاری
تجزیه و تحلیل شغل، فراکافت کار (بررسی کار به خصوصی از نظر کارآیی و تخصص های لازم و وقت گیری و غیره)
(امریکا) برنامه ی دولتی آموزش حرفه ای (ویژه ی طبقات محروم)
یک دسته (یا محموله و غیره) کالا (که یک جا فروخته می شود)، کالایی که چکی بخرند، کالای جمله
چاپ مقدار زیادی از یک چیز (مثلا کارت دعوت یا پاکت آدرس دار) (job work هم می گویند)
(میزان) خشنودی از شغل خود، رضایت شغلی
شغل سخت و کمر شکن
زحمت مفت، رنج بیهوده
باد کردن، (در چیزی) دمیدن، (خودمانی - بسیار ناپسند) رجوع شود به: fellatio
خوب (یا بد) کار کردن
کار را انجام دادن، به درد خوردن، (برای انجام کار) کافی بودن
مثل خر تو گل ماندن
کارمزدی
hatch ...

معنی Job در دیکشنری تخصصی

job
[کامپیوتر] برنامه، شغل ،کار - کار نگاه کنید به batch processing .
[ریاضیات] وظیفه، شغل، کار، پست
[صنعت] تحلیل شغل، تحلیل شغلی، تشریح وظایف یک شغل
[ریاضیات] تجزیه و تحلیل شغل، تحلیل و بررسی حرفه، کارشکافی
[روانپزشکی] تحلیل شغلی. اصطلاحی فاقد دقت برای مطالعه جنبه های مختلف مشاغل خاص. این جنبه ها از تکالیف و وظائف گرفته، تا امتحان کیفیات مطلوب کارمند، شرایط استخدامی از جمله حقوق و مزایا، امکانات ارتقاء، مرخصی و غیره را در بر می گیرد.
[کامپیوتر] کارت برنامه، کارت کار
[ریاضیات] متمرکز روی کار، کار مدار
[ریاضیات] طبقه بندی مشاغل، طبقه بندی شغل
[صنعت] محتوای کاری - وظایف، عملیات و مسئولیتهای مربوط به یک شغل یا کار معین.
[حسابداری] زبان کنترل برنامه
[کامپیوتر] جی سی ال ،زبان کنترل برنامه، زبان کنترل کار - زبان کنترل کار نگاه کنید به jcl .
[کامپیوتر] برنامه کنترل برنامه
[کامپیوتر] جمله کنترل برنامه،جمله کنترل کار - جمله ی کنترل کار جمله ای که به زبان کنترل کار ( JCL ) نوشته شده و همچنین یک جنبه از کار را تعریف کند .
[حسابداری] کارت هزینه شما ...

معنی کلمه Job به انگلیسی

job
• biblical figure who suffered many misfortunes but retained his faith in god; book of the old testament named for job; male first name
• work, employment, occupation; task; piece of work, duty, assignment; product of work done; manner in which work is done; problem, difficulty; theft, robbery, crime (slang); task, procedure, assignment (computers)
• do paid work now and then, do odd jobs; work as a middleman, buy and sell; hire temporarily for a specific task; portion out pieces of work to different individuals; punish or take away unfairly
• a job is the work that someone does to earn money.
• a job is also a particular task.
• the job of a particular person or thing is their duty or function.
• if you say that you had a job doing something, you are emphasizing how difficult it was; an informal use.
• note the word job . if you say that someone has the patience of job, you mean that they are extremely patient; an old-fashioned expression.
• note the word job . if you call someone a job's comforter, you mean that they make someone who is unhappy or in trouble even more unhappy by talking about his or her troubles; an old-fashioned expression.
• if you say that something is just the job, you mean that it is exactly what you wanted or needed; an informal expression.
• if you refer to work as jobs for the boys, you mean that it has been created to provide employment for someone's friends or relatives; an informal expression, used showing disapproval.
job allocation
• distribution of jobs
job application
• job candidacy form, form filled out in order to apply for an employment position
job card
• card that contains all of the details about work that was performed
job control language
• type of programming ...

Job را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

طهورا
شغل _ حرفه
ن
كار يا شغل يا حرفه يا پيشه
یزدان
شغل = کار = حرفه، وظیفه
mehrzad
i alway felt in a awamp
i do not like your job
هميشه احساس ميكردم توي يه باتلاق گير كردم
از شغل تو خوشم نميومد
bts
شغل،کار،حرفه
Saman_st_80
I like to be a doctor because I think that's a good job
شغل-کار-حرفه-کریر-وضیفه کار راهه
مترادف:career
tinabailari
Nicky is thinking of giving up her job 🧻
نایکی درباره ی ترک کردن شغلش فکر می کند
فرهود
Duty or task=

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی job
کلمه : job
املای فارسی : جوب
اشتباه تایپی : تخذ
عکس job : در گوگل

آیا معنی Job مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )