infix

/ˈɪnfɪks//ˈɪnfɪks/

معنی: جا دادن، فرو کردن، نشاندن
معانی دیگر: (در فکر یا مغز کسی) نقش بستن، تلقین کردن، نیوشاندن، (به ویژه با سوراخ کردن و بستن) محکم وصل کردن، (روی چیزی) سوار کردن، برنشاندن، درنشاندن، (زبان شناسی) میانوند، درون وند، فرو نشاندن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: infixes, infixing, infixed
(1) تعریف: to fasten, set, or drive in.
مشابه: fasten, lodge

(2) تعریف: to fix in the mind or memory; instill; impress.

(3) تعریف: to add (a word part) as an infix.
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to allow or undergo the addition of an infix.

- English words normally do not infix.
[ترجمه ترگمان] کلمات انگلیسی معمولا نامفهوم نیستند
[ترجمه گوگل] واژگان انگلیسی به طور معمول اصلاح نمی شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: infixion (n.)
• : تعریف: an affix that is placed inside of a word.

جمله های نمونه

1. to infix an idea in a pupil's mind
اندیشه ای را در مغز شاگرد نشاندن

2. Note that the use of Infix as the delimiter type means that there is no comma added after the last record is written, so the delimiter is only inserted between any two adjacent records.
[ترجمه ترگمان]توجه داشته باشید که استفاده از Infix به عنوان نوع delimiter به این معنی است که بعد از نوشتن آخرین رکورد هیچ ویرگول اضافه نشده است، بنابراین the فقط بین هر دو رکورد مجاور وارد می شود
[ترجمه گوگل]توجه داشته باشید که استفاده از Infix به عنوان نوع جدا کننده به این معنی است که هیچ کاما پس از ضبط آخرین نوشته ثبت نشده است، بنابراین فاصله بین هر دو پرونده مجاور درج شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Moon West Ramp, remote starting point misses Hanxing infix!
[ترجمه ترگمان]ماه وست لیک، نقطه شروع از راه دور، Hanxing infix را از دست می دهد!
[ترجمه گوگل]ماه رمزی غرب، نقطه شروع از راه دور، Hanxing infix را از دست می دهد!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. To convert an expression in an infix expression to its equivalent in postfix notation, we must know the precedence and associativity of operators.
[ترجمه ترگمان]برای تبدیل بیان به عبارت infix به معادل آن در نماد postfix، باید اولویت و associativity اپراتورها را بدانیم
[ترجمه گوگل]برای تبدیل عبارت در عبارت infix به معادل آن در علامت postfix، باید اولویت و وابستگی اپراتورها را بدانیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. When parsing expressions written in infix notation, you need parentheses and precedence rules to remove ambiguity.
[ترجمه ترگمان]هنگام تجزیه عبارات نوشته شده در نماد infix، شما به پرانتز و قوانین تقدم برای حذف ابهام نیاز دارید
[ترجمه گوگل]هنگام تجزیه عبارات نوشته شده در علامت infix، شما نیاز به پرانتز و قوانین مقدماتی برای حذف ابهام است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Loop records should have child order set to infix.
[ترجمه ترگمان]سوابق حلقه باید برای infix تنظیم شود
[ترجمه گوگل]پرونده های حلقه باید دستورات فرزند را در اختیار داشته باشند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. This is the opposite of the infix to postfix translation algorithm, where operators were stored on the stack.
[ترجمه ترگمان]این نقطه مقابل الگوریتم ترجمه ماشینی است که در آن اپراتورها روی دسته ذخیره شده اند
[ترجمه گوگل]این مخالف الگوریتم ترجمه برای postfix است که اپراتورها در پشته ذخیره می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Infix notation is the conventional notation for arithmetic expressions.
[ترجمه ترگمان]نماد Infix نماد متداول برای عبارات ریاضیاتی است
[ترجمه گوگل]علامت Infix نماد متعارف برای عبارات حساب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Infix notation is a common way of writing expressions, while prefix and postfix notations are primarily used in computer science.
[ترجمه ترگمان]نماد Infix یک روش متداول برای نوشتاری است، در حالی که prefix و notations های postfix اصولا در علوم کامپیوتر مورد استفاده قرار می گیرند
[ترجمه گوگل]علامت Infix یک روش معمول برای نوشتن عبارات است، در حالی که عبارات پیشوندی و postfix عمدتا در علوم رایانه مورد استفاده قرار می گیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Read the infix expression from left to right, one character at a time.
[ترجمه ترگمان]بیان infix را از چپ به راست، یک کاراکتر در یک زمان بخوانید
[ترجمه گوگل]عبارت infix را از چپ به راست بخوانید، یک حرف در یک زمان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Summary : A scientific calculator enabling evaluation of floating - point expressions in infix notation.
[ترجمه ترگمان]خلاصه: یک ماشین حساب علمی ارزیابی حالات ممیز شناور در نماد infix را ممکن می سازد
[ترجمه گوگل]خلاصه: یک ماشین حساب علمی که می تواند ارزیابی عبارات شناور نقطه در علامت infix را نشان دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Derivational affix modifies the word lexically which can be divided into prefix, infix and suffix.
[ترجمه ترگمان]وند وند کلمه lexically را تغییر می دهد که می تواند به پیشوند، infix و پسوند تقسیم شود
[ترجمه گوگل]تطبیق مینور، کلمه را به صورت لغات اصلاح می کند که می تواند به پیشوند، infix و پسوند تقسیم شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. In this paper, we introduce the concepts of fuzzifying infix codes and fuzzifying outfix codes on free monoid and discuss their elementary algebraic properties.
[ترجمه ترگمان]در این مقاله، مفاهیم کده ای fuzzifying infix و کده ای outfix outfix در monoid آزاد را معرفی کرده و ویژگی های جبری آن ها را مورد بحث قرار می دهیم
[ترجمه گوگل]در این مقاله، ما مفاهیم فازی فیشینگ کدهای infix و فازی سازی کدها را در مونوئید آزاد و مفاهیم جبری ابتدایی ارائه می کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The bottom of holloware's protuberant part was convenient for infix mud so that the holloware didn't fall down! ! !
[ترجمه ترگمان]کف اتاق کوچک holloware برای گل infix راحت بود که the فرو ننشسته باشد! !! !! !! !! !
[ترجمه گوگل]قسمت پایه ی توخالی توخالی برای غلیظ شدن غلیظ است، بنابراین توخالی نمی افتد! ! !
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

جا دادن (فعل)
settle, house, stable, stead, receive, accommodate, incorporate, embed, infix, insert, fix, intromit, chamber, imbed, engraft, intercalate

فرو کردن (فعل)
steep, embed, infix, imbed, poach, jam, thrust, horn in, inculcate, dig, detrude, hold down, implant

نشاندن (فعل)
seat, embed, infix, set, imprint, imbed, immigrate, push, enchase, inlay, set down, stud

تخصصی

[ریاضیات] میانوند

به انگلیسی

• element which is placed within the body of a word (grammar)
fix in place, fasten; implant; instill

پیشنهاد کاربران

در زبان های برنامه سازی و ریاضی

دروند: infix
پسوند: postfix
پیشوند: prefix
infix ( زبان‏شناسی )
واژه مصوب: میانوند
تعریف: نوعی وند که در میانۀ ستاک یا ریشه قرار گیرد
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما