inert

/ˌɪˈnɜːrt//ɪˈnɜːt/

معنی: بی روح، بی جان، ساکن، راکد، فاقد نیروی جنبش، پر نشده
معانی دیگر: (فیزیک: فاقد نیرو برای جنبش یا مقاومت یا عمل) ماندگر، بی حرکت، ناجنب، ناجنبا، درنگیده، (فاقد قدرت کنش و واکنش شیمیایی یا فاقد اجزای کنش ور) ناکنش دار، خنثی، بی اثر، بی هنایش، بی کنش، بی حال، کندکار، لخت، سست، کاهل، لش، نا کار

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
مشتقات: inertly (adv.), inertness (n.)
(1) تعریف: without ability to move, act, or offer resistance.
مترادف: inactive, inanimate, motionless, stationary
متضاد: active, animate, animated
مشابه: fixed, immobile, passive, quiescent, still

(2) تعریف: having little or no capacity for chemical reaction.
مترادف: passive
متضاد: active, live
مشابه: stable

(3) تعریف: naturally or habitually inactive or slow-moving; sluggish.
مترادف: inactive, inanimate, sedentary, sluggish
مشابه: indolent, lazy, lethargic, listless, passive, slack, stagnant, torpid

جمله های نمونه

1. inert ammunition
(ارتش) مهمات مشقی (بدون خرج تخریب)

2. inert bureaucracy
دیوان سالاری کندکار

3. inert matter
ماده ی لخت (ساکن)

4. an inert drug
داروی بی اثر

5. an inert gas
گاز بی کنش

6. a politically inert citizenry
شهروندانی که از نظر سیاسی بی حمیت اند

7. he lay on the bed inert as a rock
او همچون سنگ بی حرکت در بستر خوابیده بود.

8. He covered the inert body with a blanket.
[ترجمه ترگمان]او بدن مرده را با یک پتو پوشاند
[ترجمه گوگل]او بدن مرطوب را با یک پتو پوشانده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. The inert figure of a man could be seen lying in the front of the car.
[ترجمه ترگمان]پیکر بی جان مردی دیده می شد که در جلوی اتومبیل دراز کشیده بود
[ترجمه گوگل]چهره بی نظیر یک مرد می تواند در جلوی اتومبیل دیده شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The government was perceived to be inert and inefficient.
[ترجمه ترگمان]مشاهده شد که دولت بی اثر و ناکارآمد است
[ترجمه گوگل]دولت در نظر گرفته شده بود بی رویه و ناکارآمد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. The narrative is inert and sloppy, as if the author had been writing half-asleep.
[ترجمه ترگمان]روایت، بی اثر و نامنظم است، گویی که نویسنده نیمی از آن را به خواب برده بود
[ترجمه گوگل]روایت بی روح و ناپاک است، گویی نویسنده نوشتن نیمه خواب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The novel itself remains oddly inert.
[ترجمه ترگمان]خود رمان به طرز عجیبی بی اثر مانده است
[ترجمه گوگل]رمان خود را به طرز عجیبی بی اثر می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Helium and neon are inert gases.
[ترجمه ترگمان]هلیوم و نئون، گازهای بی اثر هستند
[ترجمه گوگل]هلیوم و نئون گازهای غیر مستقیم هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. She lay there inert; I thought she must be dead.
[ترجمه ترگمان]بی حرکت افتاده بود و فکر می کردم که او باید مرده باشد
[ترجمه گوگل]او بی وقفه دراز کشید فکر کردم او باید مرده باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. He lay inert with half-closed eyes.
[ترجمه ترگمان]او بی حرکت و با چشمان نیم بسته دراز کشیده بود
[ترجمه گوگل]او با چشمان نیمه بسته بسته می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. She lay completely inert on her bed.
[ترجمه ترگمان]او کاملا بی حرکت روی تختش دراز کشیده بود
[ترجمه گوگل]او به طور کامل بر روی تختش بی قرار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. Words in themselves are seldom either active or inert.
[ترجمه ترگمان]کلمات خودشان به ندرت فعال و یا بی اثر هستند
[ترجمه گوگل]واژه ها به خودی خود به ندرت فعال یا غیر فعال هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. Inert gases such as helium have zero valencies. they do not normally form compounds.
[ترجمه ترگمان]گازهای بی اثر از قبیل هلیم نیز صفر است آن ها معمولا ترکیبات تشکیل نمی دهند
[ترجمه گوگل]گازهای بی اثر مانند هلیوم دارای صفر ولنتاین هستند آنها معمولا ترکیبات را تشکیل نمی دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

بی روح (صفت)
tame, inconscient, arid, meek, apathetic, apathetical, dead, soulless, spiritless, prosaic, pedestrian, vapid, inert, exanimate

بی جان (صفت)
breathless, inanimate, inert, exanimate, insentient

ساکن (صفت)
calm, quiet, still, stilly, resting, inert, static, stationary, motionless, quiescent, irenic, waveless

راکد (صفت)
still, resting, dull, inert, static, immovable, stagnant

فاقد نیروی جنبش (صفت)
inert

پر نشده (صفت)
inert, primrose, uncharged

تخصصی

[مهندسی گاز] بی اثر
[نساجی] غیرفعال (گاز) - بی اثر - خنثی
[پلیمر] بی اثر

به انگلیسی

• lacking the power to move itself, inanimate; inactive, sedentary; sluggish, slow; neutral, having little or no chemical reaction (chemistry)
someone or something that is inert does not move at all and appears to be lifeless.
an inert substance or gas is one which does not react with other chemical substances; a technical use in chemistry.

پیشنهاد کاربران

منفعل
the reactionary religious regime has . always been inert and inefficient
بی رمق
خنثی . بی اثر
The inert figure of a man could be seen lying in the front of the car
هیکل یه آدم ساکن درازکشیده جلو ( چرخ ) اون ماشین دیده میشد
خلاء
بی حرکت ؛ بی اثر ( از نظر واکنش شیمیایی )

# He lay completely inert on his bed
# The inert figure of a man could be seen lying in the front of the car
# Helium and neon are inert gases
Inert= indolent
تنبل، کاهل
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما