🔸 معادل فارسی:
• از توانایی های خود فراتر رفتن، بیش از ظرفیت خود کاری را قبول کردن
• دست و پا زدن در کاری که از عهده اش بر نمی آید
• گرفتار شدن در موقعیتی که کنترلش از دست آدم خارج شده
• تا خرخره در مشکل فرو رفتن
... [مشاهده متن کامل]
🔸 مثال ها:
"I took on too many projects at work, and now I'm in over my head. "
تعداد زیادی پروژه در کار قبول کردم، و حالا از توانم خارج شده.
"She thought she could handle the business alone, but she's in over her head. "
فکر می کرد می تواند به تنهایی کسب وکار را اداره کند، اما از عهده اش بر نمی آید.
"He's in over his head with his mortgage payments. "
در پرداخت اقساط وام خانه تا خرخره فرو رفته ( از توانش خارج است ) .
• از توانایی های خود فراتر رفتن، بیش از ظرفیت خود کاری را قبول کردن
• دست و پا زدن در کاری که از عهده اش بر نمی آید
• گرفتار شدن در موقعیتی که کنترلش از دست آدم خارج شده
• تا خرخره در مشکل فرو رفتن
... [مشاهده متن کامل]
🔸 مثال ها:
تعداد زیادی پروژه در کار قبول کردم، و حالا از توانم خارج شده.
فکر می کرد می تواند به تنهایی کسب وکار را اداره کند، اما از عهده اش بر نمی آید.
در پرداخت اقساط وام خانه تا خرخره فرو رفته ( از توانش خارج است ) .
دشوار بودن فهم چیزی
The mathematics lectures was in over my head during the first few weeks
تا چند هفته اول کلاس درس ریاضی برای من دشوار بود.
تا چند هفته اول کلاس درس ریاضی برای من دشوار بود.
بصورت in way over one's head هم می آید که way به معنی خیلی و برای تاکید است .
معنی اصطلاح:
In over one's head به موقعیتی اشاره دارد که فرد در کاری فراتر از توانایی ها یا دانش خود درگیر شده باشد. معمولاً شامل شرایط دشوار، پیچیده یا خطرناکی می شود که کنترل آن از دست فرد خارج است. معادل فارسی آن: �در کاری بیش از حد توان خود درگیر شدن� یا �غرق در مشکلات شدن� است.
... [مشاهده متن کامل]
- - -
پرکاربردترین جملات با ترجمه:
1. He took on too many projects and now he's in over his head.
او پروژه های زیادی را قبول کرد و حالا بیش از حد توانش درگیر شده.
2. I tried to fix the car myself, but I was quickly in over my head.
سعی کردم خودم ماشین را تعمیر کنم، اما خیلی زود فهمیدم از پسش برنمی آیم.
3. She felt in over her head when she started her new job as manager.
وقتی کار جدیدش را به عنوان مدیر شروع کرد، احساس کرد از عهده ی آن برنمی آید.
4. Don't get in over your head by investing all your savings.
همه ی پس اندازت را سرمایه گذاری نکن، که بعداً غرق مشکلات نشوی.
5. They realized they were in over their heads and asked for help.
آن ها فهمیدند بیش از حد توانشان درگیر شده اند و درخواست کمک کردند.
6. He's in over his head with debt.
او در بدهی غرق شده.
7. If you don't understand the basics, you'll soon be in over your head.
اگر مبانی را نفهمی، خیلی زود در کاری فراتر از توانت گیر می کنی.
معنی اصطلاح:
In over one's head به موقعیتی اشاره دارد که فرد در کاری فراتر از توانایی ها یا دانش خود درگیر شده باشد. معمولاً شامل شرایط دشوار، پیچیده یا خطرناکی می شود که کنترل آن از دست فرد خارج است. معادل فارسی آن: �در کاری بیش از حد توان خود درگیر شدن� یا �غرق در مشکلات شدن� است.
... [مشاهده متن کامل]
- - -
پرکاربردترین جملات با ترجمه:
او پروژه های زیادی را قبول کرد و حالا بیش از حد توانش درگیر شده.
سعی کردم خودم ماشین را تعمیر کنم، اما خیلی زود فهمیدم از پسش برنمی آیم.
وقتی کار جدیدش را به عنوان مدیر شروع کرد، احساس کرد از عهده ی آن برنمی آید.
همه ی پس اندازت را سرمایه گذاری نکن، که بعداً غرق مشکلات نشوی.
آن ها فهمیدند بیش از حد توانشان درگیر شده اند و درخواست کمک کردند.
او در بدهی غرق شده.
اگر مبانی را نفهمی، خیلی زود در کاری فراتر از توانت گیر می کنی.