حال و حوصله چیزی را نداشتن یا بی حوصله بودن.
مثال
I'm in no mood to talk about it right now.
الان حال و حوصله حرف زدن درباره اش را ندارم
She was in no mood for jokes after the bad news.
... [مشاهده متن کامل]
بعد از آن خبر بد، بی حوصله شوخی بود.
He's in no mood to celebrate — he just lost his job.
او حال جشن ندارد — همین الان کارش را از دست داده.
مثال
الان حال و حوصله حرف زدن درباره اش را ندارم
... [مشاهده متن کامل]
بعد از آن خبر بد، بی حوصله شوخی بود.
او حال جشن ندارد — همین الان کارش را از دست داده.