impulsively

/ɪmˈpʌlsɪvli//ɪmˈpʌlsɪvli/

با قوه محرک انی، بی اندیشه، بدون اراده

جمله های نمونه

1. 'Oh, Anne, I do love you!' he said impulsively.
[ترجمه ترگمان]اوه، آن، من تو را دوست دارم! با لحنی بی اراده گفت:
[ترجمه گوگل]'اوه، آن، من تو را دوست دارم!' او گفت: تحریک آمیز است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. "Do you need any help?" he offered impulsively.
[ترجمه ترگمان]آیا به کمک نیاز دارید؟ او به طور آنی پیشنهاد کرد
[ترجمه گوگل]'آیا به کمکی نیاز داری؟' او تحریک آمیز ارائه داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. She leant forward and kissed him impulsively.
[ترجمه ترگمان]جما به جلو خم شد و بی اراده او را بوسید
[ترجمه گوگل]او به جلو حرکت می کند و به سرعت به او شلیک می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Impulsively he reached out and took her hand.
[ترجمه ترگمان]خم شد و دستش را گرفت
[ترجمه گوگل]به طور انحصاری او دستش را گرفت و دستش را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Here, there is no conferring, and Jack impulsively leaps forward with raised knife to kill it.
[ترجمه ترگمان]در اینجا هیچ گونه حقی وجود ندارد و جک به طور غریزی با یک چاقوی بزرگ به طرف جلو خیز برمی دارد تا آن را بکشد
[ترجمه گوگل]در اینجا، هیچ تضمینی وجود ندارد و جک به طور موثر با چاقو برداشته می شود تا آن را بکشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Impulsively he grabbed the telephone directory, looked up her number and dialled it.
[ترجمه ترگمان]دفترچه تلفن را برداشت و شماره او را نگاه کرد و آن را برداشت
[ترجمه گوگل]به طرز شتابزده او دایرکتوری تلفن را برداشت، شماره او را نگاه کرد و آن را شماره گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. While watching him at work she impulsively asked to borrow his materials and followed his advice to give her imagination free rein.
[ترجمه ترگمان]در حالی که در حین کار به او نگاه می کرد، به طور آنی از او خواسته شد که مطالب خود را قرض کند و به دنبال توصیه خود، افسار را آزاد گذارد
[ترجمه گوگل]در حالی که او را در محل کار تماشا می کرد، به طرز شگفت انگیزی خواسته بود که موادش را بپوشد و به مشاورهش ادامه دهد تا تخیلش را در اختیار بگیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. He stood there like a weak-kneed schoolboy who'd impulsively confessed to stealing the headmaster's wallet.
[ترجمه ترگمان]درست مثل یک بچه مدرسه ای بود که ناخودآگاه اعتراف کرده بود کیف پول مدیر را بدزدد
[ترجمه گوگل]او مانند یک دانش آموز ضعیف زانو ایستاده بود که به شدت اعتراف کرد که کیف پول سرپرست را سرقت کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Impulsively, the Squat swung the trike to pull alongside, so that one wheel dragged on the slower strip.
[ترجمه ترگمان]خم شد و سه پنی را در کنار خود تاب داد تا یک چرخ on کند
[ترجمه گوگل]به طور انحصاری، اسکات چرخش تریاک را به جلو کشید، به طوری که یک چرخ بر روی نوار پایین تر کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The stranger smiled at her, and spoke impulsively.
[ترجمه ترگمان]مرد غریب به او لبخند زد و بی اراده صحبت کرد
[ترجمه گوگل]غریبه به او لبخند زد و گفت:
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Impulsively, she dropped them into her purse.
[ترجمه ترگمان]در حالی که خم شده بود، آن ها را در کیفش جا داد
[ترجمه گوگل]به طور انحصاری، او آنها را به کیف پول خود رها کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. School shooters tend to act impulsively and attack the targets of their rage: students and faculty.
[ترجمه ترگمان]تیراندازان مدرسه تمایل دارند که به طور آنی عمل کنند و به اهداف خشم خود حمله کنند: دانش آموزان و هیات علمی
[ترجمه گوگل]تیراندازان مدرسه تمایل دارند که به طور مبهم عمل کنند و به اهداف خشم خود حمله کنند: دانش آموزان و استادان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Impulsively, Christophe took her in with him.
[ترجمه ترگمان]کریستف خم شد و او را با او برد
[ترجمه گوگل]کریستوف او را با او در آغوش گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Tend to follow their feelings and act impulsively.
[ترجمه ترگمان]دوست دارند احساس خود را دنبال کنند و به طور آنی عمل کنند
[ترجمه گوگل]تمایل به پیروی از احساسات خود و اعمال تحریک آمیز دارند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

به انگلیسی

• spontaneously; rashly, recklessly; instinctively

پیشنهاد کاربران

بدون برنامه ریزی قبلی، ناگهانی
به طور ناخودآگاه
به طور تکانشی ، تکانشگرانه،
یهویی
impulsively ( adv ) =بدون فکر ( تکانشی ) ، بی اراده، آنی، به طور ناخودآگاه، به طور غریزی، بی اختیار، به طور نسنجیده، یکهویی، یکدفعه، از روی احساسات، به طور احساسی، بدون برنامه ریزی، از روی دمدمی مزاجی، از روی بی ثباتی

مترادف است با کلمه : capriciously ( adv )

examples:
1 - She reacted impulsively to the loud noise.
او به طور ناخودآگاه به صدای بلند واکنش نشان داد.
2 - At the age of 17 he impulsively decided to leave school.
در 17 سالگی به طور نسنجیده تصمیم گرفت که مدرسه را ترک کند.
3 - As a child, she was fearless and often acted impulsively.
در کودکی ، او نترس بود و اغلب تکانشی ( بدون فکر و تامل ) عمل می کرد.
4 - Young people sometimes act impulsively and recklessly.
جوانان گاهی بدون فکر و بی پروا عمل می کنند.
5 - She is kind and impulsively generous.
او مهربان است و به طور غریزی سخاوتمند است.
6 - It's a bad idea to quit your job impulsively, without setting up a plan.
این ایده بدی است که شغل خود را بدون برنامه ریزی و به طور نسنجیده ترک کنید.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما