تنبلی کردن - فعل
Stop idling and get to workبیکار کردن - فعل
The strike idled many workersهرزگردی - اسم
The engine's idling speed is too highوقت تلف کردن - فعل
He spent the whole day idling
... [مشاهده متن کامل]
بی مصرف - صفت
Idling the engines will just wear out its components over time
بیکاری - اسم
Stop this idling
بی مصرفی - اسم
You can see the amount of idling here
وقت تلف کنی - اسم
All I have is some idling now
هرز - صفت
There were a lot of idling around my workshop
خلاص - صفت
This switch buttom helps car on a idling gear at traffic light
Cash idling : خواباندن پول ( مثلا تو بانک یا غیره )
درجا کار کردن موتور ماشین
بی باری
درجا پارک کردن ماشین یا موتور
روشن موندن موتور
هرزگرد
بیکار
معطل ماندن
وقت تلف کردن
اتلاف بیهوده
تنبل
در جا کار کردن ( موتور ) ماشین
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١١)