برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1431 100 1

intoxicate

/ˌɪnˈtɑːksəˌket/ /ɪnˈtɒksɪkeɪt/

معنی: مست کردن، سرخوش کردن، کیف دادن
معانی دیگر: گرست کردن، سرمست کردن، سرکیف آوردن، به شور و شعف درآوردن، (دارو یا مواد مخدر) از خود بی خود کردن، نشئه کردن، تخدیر کردن، کرخاندن، (پزشکی) مسموم کردن، زهرزده کردن

بررسی کلمه intoxicate

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: intoxicates, intoxicating, intoxicated
مشتقات: intoxicatedly (adv.), intoxicatingly (adv.)
(1) تعریف: to cause to experience any of a number of temporary conditions ranging from giddiness to stupor, by means of alcohol or drugs.
مترادف: befuddle, drug, inebriate, stupefy, zonk out
مشابه: besot, dope, fuddle, muddle

(2) تعریف: to excite, stimulate, or exhilarate.
مترادف: electrify, enthuse, excite, exhilarate, inebriate, thrill, transport
مشابه: delight, elate, enrapture, galvanize, infatuate, inflame, invigorate, jack up, overpower, overwhelm

(3) تعریف: to poison.
مترادف: poison
مشابه: drug

واژه intoxicate در جمله های نمونه

1. strong drinks intoxicate a person quickly
مشروب های قوی زود انسان را مست می‌کند.

2. At the peak of the climber, not intoxicated in a step along the way.
[ترجمه ترگمان]در اوج کوهنوردان، در یک گام در امتداد مسیر مست نیست
[ترجمه گوگل]در اوج کوه نوردی، در یک مرحله در مسیر مسموم نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. It is an offence to sell intoxicating liquor to anyone under the age of 1
[ترجمه ترگمان]فروش مشروبات intoxicating به هر کس زیر ۱ سال، یک جرم محسوب می‌شود
[ترجمه گوگل]جرم فروش مشروبات الکلی به افراد زیر سن 1 سالگی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. On summer evenings the flowers gave forth an almost intoxicating scent.
[ترجمه ترگمان]در شب‌های تابستان، گل‌ها بوی intoxicating می‌دادند
[ترجمه گوگل]در تابستان تابستان، گل ها یک عطر و بوی تقریبا شراب داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. She was charged with driving while intoxicated.
[ترجمه ترگمان ...

مترادف intoxicate

مست کردن (فعل)
souse , befuddle , lush , booze , tipple , intoxicate , besot , inebriate , sot
سرخوش کردن (فعل)
intoxicate , inebriate
کیف دادن (فعل)
intoxicate , inebriate

معنی کلمه intoxicate به انگلیسی

intoxicate
• cause to become intoxicated; alter one's mental or physical state usually as a result of ingesting some substance; cause to become drunk; drug; poison; excite

intoxicate را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محدثه فرومدی
ذوق‌زده کردن، ذوق‌زده شدن
Neginnk
نشئه شدن(الکل یامواد مخدر دارو های روانگردانو توهم زا)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی intoxicate
کلمه : intoxicate
املای فارسی : اینتخیکت
اشتباه تایپی : هدفخطهزشفث
عکس intoxicate : در گوگل

آیا معنی intoxicate مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )