برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1431 100 1

into

/ˌɪnˈtuː/ /ˈɪntə/

معنی: توی، در میان، به، بسوی، بطرف، در ظرف، اندر، نسبت به
معانی دیگر: به درون، به داخل، درون سوی، تو، داخل، اندرون، به ماهیت یا وضعیت یا ماده (درآمدن)، به صورت، وارد به شغل یا فعالیتی، (پرداختن) به، به سوی، در جهت، رسیدن به، دست یافتن به، (امریکا - عامیانه) درگیر، سرگرم، مشغول به (با فعل be)، (ریاضی) تقسیم بر، بخش بر، مقارن

بررسی کلمه into

حرف اضافه ( preposition )
(1) تعریف: to the inside of.

- Go into the room.
[ترجمه ترگمان] برو تو اتاق
[ترجمه گوگل] برو به اتاق
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to the condition of.

- He flew into a rage.
[ترجمه ترگمان] او سخت خشمگین شد
[ترجمه گوگل] او به خشم پرواز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to a point or moment in.

- deep into the book
[ترجمه ترگمان] در ژرفای کتاب فرو رفت
[ترجمه گوگل] عمیق به کتاب
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: against.

- He bumped into another skater and they both fell.
[ترجمه ترگمان] به یک پاتیناژ ...

واژه into در جمله های نمونه

1. into her diary she discharged her loneliness and anger
او تنهایی و خشم خود را در دفتر خاطرات خود بروز داد.

2. into (or in) the bargain
به علاوه،اضافه بر قرارداد

3. into decline
به زوال،در حال زوال،رو به ناتوانی

4. into the black
(شرکت یا موسسه) سودبخش،پرسود

5. into the discard
دستخوش فراموشی،مطرود،دورانداخته،به درد نخور

6. into the red
به قرض،بدهکاری،ضرر

7. into the wind
در جهت وزش باد،همسوی باد

8. 3 into 21 is 7
21 بخش بر 3 می‌شود 7.

9. analysis into simple degrees of freedom
تجزیه به درجات آزادی منفرد

10. gazing into my eyes
خیره شدن به چشمان من

11. imports into the country
واردات به کشور

12. relapse into barbarism
بازگشت به توحش

13. shift into first!
دنده یک بزن‌!،بزن تو دنده‌ی اول‌!

14. bite into
بریدن،فرورفتن در

...

مترادف into

توی (حرف اضافه)
aboard , in , into , within
در میان (حرف اضافه)
into , across , among , between , amongst , amid , amidst , midst , betwixt
به (حرف اضافه)
on , in , into , at , to , against
بسوی (حرف اضافه)
off , into , at , to , unto , toward , against
بطرف (حرف اضافه)
on , in , into , at , to , unto , toward , with
در ظرف (حرف اضافه)
in , into , within , through
اندر (حرف اضافه)
in , into
نسبت به (حرف اضافه)
into , toward , than

معنی عبارات مرتبط با into به فارسی

ن راگلوله کنید
به زوال، در حال زوال، رو به ناتوانی
به علاوه، اضافه بر قرارداد، بعلاوه، بالای ان
(شرکت یا موسسه) سودبخش، پرسود
دستخوش فراموشی، مطرود، دورانداخته، به درد نخور
به قرض، بدهکاری، ضرر
در جهت وزش باد، همسوی باد
بریدن، فرورفتن در
(امریکا ـ خودمانی) وارد شدن، سر رسیدن، باد کردن، (در چیزی) دمیدن
1- در درون چیزی قرار دادن یا تعبیه کردن، 2- بخشی از چیزی بودن یا کردن
1- خوردن به، تصادم کردن با، 2- (اتفاقا به کسی) بر خوردن
1- سراسیمه یا با شتاب وارد شدن، پریدن تو 2- شکفتن، گل دادن، زدن زیر خنده (و غیره)
1- داخل شدن، ملحق شدن، شریک شدن 2- به ارث بردن، وارث شدن
1- (با کندن) نفوذ کردن در، کندن و وارد شدن 2- (عامیانه) سخت کار کردن، کو ...

معنی into در دیکشنری تخصصی

into
[ریاضیات] غیر پوشا، به تو، در، بتوی
[ریاضیات] نگاشت بتوی
[ریاضیات] به روی بردن، مورد دقت قرار دادن، گذاشته شدن
[حقوق] متروک شدن (قانون)
[حقوق] از حیز انتفاع افتادن، متروک شدن
[نفت] strike v
[نفت] نفوذ در سنگ پوشش
[حقوق] اجرا کردن، به مورد اجرا گذاردن
[حقوق] منعقد کردن (قرارداد)
[ریاضیات] به عنوان ورودی دادن، داده شدن، خوراک دادن، دادن
[ریاضیات] گنجانیدن، گنجیدن
[حقوق] به مرحله اجرا درآمدن، رسمیت یافتن، قوت قانونی یافتن، نافذ شدن

معنی کلمه into به انگلیسی

into
• to; toward the inside, in the direction of; to the state or condition of
• if you put one thing into another thing, you put the first thing inside the second thing.
• if one thing goes into another, the first thing moves from the outside to the inside of the second thing, by breaking or damaging the surface of it.
• if you go into a place or get into a vehicle, you go inside it.
• if one thing gets into another thing, the first thing enters the second thing and becomes part of it.
• if you bump or crash into something, you hit it accidentally.
• if you get into a piece of clothing, you put it on.
• to get into a particular state means to start being in that state.
• if something is changed into a new form or shape, it then has this new form or shape.
• an investigation into a subject or event is concerned with that subject or event.
• if you move or go into a particular career, you start working in it.
• if you are very interested in something and like it very much, you can say that you are into it; an informal use.
into the bargain
• addition to the deal, supplement to the transaction
into the hands of
• under the authority of, into the possession of, under the control of
into the night
• towards the night, into the night-time
into the wind
• in the direction of the wind, in the air
argue someone into
• convince someone to do something
bang into
• smash into; collide into; crash into
banged into
• knocked against, bumped into
barge into
• (informal) enter uninvited (e.g., "he wasn't invited so he barged into ...

into را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد
درباره
افشار
alaghe
فران
علاقمند بودن، طرفدار بودن
Nahal
مقارن
علیرضا
به،برای تبدیل به چیزی
عماد
در ظرف
در حالت

ظرف:
قيد , ظرف , معين فعل , قيدي , عبارت قيدي , ظرفي , چگونگي , شرح , تفصيل , رويداد , امر , پيشامد , شرايط محيط , اهميت , پيچيدن , پوشاندن , درلفاف گذاشتن , فراگرفتن , دورچيزي راگرفتن , احاطه کردن , پاکت , پوشش , لفاف , جام , حلقه ء گلبرگ
na
با همراه
Zahra
به منظور
محمد قلی پور
to be into something یعنی علاقمند بودن در آن
برای مثال i'm into soccer یعنی من به فوتبال علاقه مندم
Soroushgh97
To be into someone
Dad and i were into him مثلا اشاره به یک بازیکن فوتبال
سید محمد هاشمی
Be into sth:
( خودمونی ) اهل کاری بودن ( منظور به کاری علاقه داشتن)

Collins:👇👇👇👇
�If you are very interested in something and like it very much, you can say that you are�into�it. [INFORMAL]

Eg: Suddenly she’s into yoga and things like that.
یکدفعه رفت تو کار یوگا و این چیزا.

Eg: He was never�into�sports.
ورزشی نبود ( تو کار ورزش نبود - اهل ورزش نبود)

Eg: I thought you were into this.
فکر کردم این کاره ای.
بهار
پیش به سوی...
سميرا مدرسي
تو نخ چيزي بودن
ز.ب
نسبت به
Mobina javaheri
علاقه مند بودن به چیزی
عاشق چیزی بودن
علی
به سوی
اصغر
درمیان
عبدالخلیل قوطوری
ˈɪntə- Into-En-اِنتی- ˌɪnˈtuاینتو= توی، در میان، به، بسوی، بطرف، در ظرف، اندر، نسبت به
معانی دیگر: به درون، به داخل، درون سوی، تو، داخل، اندرون، به ماهیت یا وضعیت یا ماده (درآمدن)، به صورت، وارد به شغل یا فعالیتی، (پرداختن) به، به سوی، در جهت، رسیدن به، دست یافتن به، (امریکا - عامیانه) درگیر، سرگرم، مشغول به (با فعل ( be)، (ریاضی) تقسیم بر، بخش بر، مقارن
Into-Turk-اِنتی-این تو= توی، در میان، به، بسوی، بطرف، در ظرف، اندر، نسبت به، و...
Into اِنتیenti-intey= سختی، مرارت، تمرین، مشق، ممارست، سعی، مجاهدت، مجاهده، رنج، زحمت، در گیری، تلاش زیاد ، و...فعل امر اِنتیمک=از پای افتادن، برای رسیدن یا دست یافتن به چیزی زیاد تلاش کردن، زحمت کشیدن، وارد شغل و فعالیتی شدن، درگیر کاری شدن، سرگرم ومشغول شدن، - Oň işň yzynda entidim –اُنگ ایشینگ ایزیندا اِنتیدیم=از پیگیری (دنبال کردن)کار او از پای افتادم، - işda entimek ایشدا اِنتیمک=در گیر کارشدن، در کار مرارت و سختی کشیدن، و...
ol intiyp dur اُل اِنتییپ دور=او در حال تلاش و زحمت کشیدن است
In این =داخل، درون، توی، اندرون، فرو، پایین، زیر، سقوط، افت، افتادگی، زوال، لغزش، نزول، بدن، اندام، جسد، بدنه(پوشش بیرونی) ، ظاهر، ماهیت، و...- ��e in اویه این=برو(داخل، توی، به، بطرف، بسوی ) خانه، - ��e indy(inty) اویه ایندی(اینتی)=آمد تو خونه، آمد به سمت خانه- ��e indy gelاویه ایندی گِل، İndi evə gəl=همین حالا بیا خونه( اکنون، همین زمان، همین هنگام، مقارن و همزمانی، نشانۀ نزدیکی و حالت تقارن، هم زمان، پیوسته، متصل، قرین، نزدیک)- ��e indy ikisy bila geldy اویه ایندی ایکی سی بیله گِلدی، İkisi indi evə gəldi= هر دو اکنون با هم به خانه آمدند-
To –توtu(du)=تو، اندرون، داخل، در، درون ، پرده، لایه، رشته، لا-(du)- ol ��da tuاُل اویدا تو(دو)=او در داخل خانه است، او تو خانه است، - در فارسی : این تو خانه است، این تو بیا، از این تو برو-
ɪn- In-En- اِن- این= از، روی، توی، با، نزدیک، بالای، بر حسب، به، بطرف، در توی، هنگام، در ظرف، اندر، نزدیک ساحل
معانی دیگر: درون، داخل، تو، پوشیده، ملبس به، در طی، در زمان، در معرض یکی از پنج حس، مشغول به، دست به کار به، مد، باب روز، از میان گروه یا دسته، در میان، دارای، به وسیله ی، ساخته شده از، به درون، به داخل، در داخل، (انگلیس) گردآوری کردن، مخفف: اینچ، پیشوند: در، به سوی [induct یا infer] (پیش از l می شود: il-، پیش از b و n و p می شود: im-، پیش از r می شود: ir-)، مخفف: ایندیانا، پیشوند: نه، نا -، بی -، بدون [insignificant] (پیش از l می شود: il-، ایالت ایندیانا، adj :درونی، شامل، دم دست، داخلی، adv :رسیده، امده، باامتیاز، بامصونیت، vt :درمیان گذاشتن
In-Turk-اِن، این= از، روی، توی، با، نزدیک، بالای، بر حسب، به، بطرف، در توی، هنگام، در ظرف، اندر
این =داخل، درون، توی، اندرون، فرو، پایین، زیر، سقوط، افت، افتادگی، زوال، لغزش، نزول، ریزش، ریختن، بدن، اندام، جسد، بدنه(پوشش بیرونی، قاب، ظرف، پوشیده، ملبس به) ، ظاهر، ماهیت، و...- ��e in اویه این=برو(داخل، توی، به، بطرف، بسوی ) خانه، - ��e indy(inty) اویه ایندی(اینتی)=آمد تو خونه، آمد به سمت خانه- ��e indy gelاویه ایندی گِل، İndi evə gəl=همین حالا بیا خونه( اکنون، همین زمان، همین هنگام، مقارن و همزمانی، نشانۀ نزدیکی و حالت تقارن، هم زمان، پیوسته، متصل، قرین، نزدیک)- ��e indy ikisy bila geldy اویه ایندی ایکی سی بیله گِلدی، İkisi indi evə gəldi= هر دو اکنون با هم به خانه آمدند- اونگا یاکین= به او نزدیک- Oňa indy اونگا ایندی= به(نظر) او بستگی دارد،بو گوینک ایندی بازارا چیکدی- Bu k��nek indy bazara �ykdy=این لباس تازه (اکنون، مد روز، مد، باب روز)در بازار عرضه شده ( از بازار بیرون آمده)، - indy yasalan- ایندی یاسالان=تازه ساخت، اکنون ساخته شده است- inha bu yerda اینها بو یردا=اینهاش در اینجاست، ، اینها در اینجاست- Şol gaba suw inder، شول گابا سو ایندر=تو آن ظرف آب بریز، و...- ضمیر و اسم اشاره ٔ بنزدیک ، مقابل �آن �-این جانب= این طرف ، این سو، شخص متکلم یا نویسنده از خود بدین کلمه تعبیر آورد
ارتباط کلمات فارسی ،انگلیسی با زبان ترکی وبلاکpoladabady@blogfa.com

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی into
کلمه : into
املای فارسی : اینتو
اشتباه تایپی : هدفخ
عکس into : در گوگل

آیا معنی into مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )