برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1640 100 1
شبکه مترجمین ایران

inspector

/ˌɪnˈspektər/ /ɪnˈspektə/

معنی: بازرس، مفتش
معانی دیگر: بازبین، کارپژوه، (افسر پلیس) معاون کلانتر

بررسی کلمه inspector

اسم ( noun )
مشتقات: inspectoral (adj.), inspectorial (adj.), inspectorship (n.)
(1) تعریف: one who inspects, often in an official capacity.

(2) تعریف: an officer, as of a police or fire department.

واژه inspector در جمله های نمونه

1. sanitary inspector
بازرس اداره‌ی بهداشت

2. The inspector chalked O. K. on my baggage.
[ترجمه ترگمان]بازرس به فکر افتاد که او را به روی خود نگه دارد کی؟ روی چمدون هام
[ترجمه گوگل]بازرس چیپس O K در غرفه من
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. We had sundry visitations from the Tax Inspector.
[ترجمه ترگمان]ما یه سری اطلاعات مختلف از بازرس مالیاتی داشتیم
[ترجمه گوگل]ما چندین بازدید از بازرس مالیاتی داشتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. He held the rank of Chief Inspector.
[ترجمه ترگمان]او موقعیت بازرس را حفظ کرد
[ترجمه گوگل]او دارای رتبه بازرس اصلی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Inspector Marshall was commended for his professional and caring attitude.
[ترجمه ترگمان]بازرس مارشال از رفتار حرفه‌ای و caring ستایش می‌کرد
[ترجمه گوگل]بازرس مارشال به خاطر نگرش حرفه ای و مراقبتی او قدردانی شد
[ترجمه شما] ...

مترادف inspector

بازرس (اسم)
warden , scrutineer , controller , inspector
مفتش (اسم)
inspector

معنی عبارات مرتبط با inspector به فارسی

سربازرس، بازرس کل، سرمفتش
ممیز مالیاتی

معنی inspector در دیکشنری تخصصی

inspector
[عمران و معماری] بازبین - بازرس - نگهبان
[مهندسی گاز] بازرس
[حقوق] بازرس، مفتش
[ریاضیات] خطای بازرس
[نساجی] اثر شانه - خط شانه - علامت شانه
[ریاضیات] بازرس میز کار
[ریاضیات] بازرس سیار
[زمین شناسی] ناظر مقیم
[نساجی] کنترل کننده نخ - دستگاه بازرس نخ

معنی کلمه inspector به انگلیسی

inspector
• one who inspects; one whose job it is to supervise and examine; police officer ranking below a superintendent
• an inspector is someone's whose job is to inspect things.
• an inspector is also an officer in the police force who is above a sergeant in rank.
inspector general
• officer with investigative duties in a civil or military organization
inspector general of the police
• police commander, person responsible for police activities, chief of police
inspector of taxes
• person appointed to examine taxes
• an inspector of taxes is a person who is employed by the government to calculate the amount of tax that people should pay.
ammunition inspector
• expert whose function it is to examine the condition of explosives or ammunition
chief inspector
• police officer in charge of investigations
hygiene inspector
• person appointed by the government environmental department to inspect cleanliness

inspector را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فائزه هاشمی
مسئول فنی
Ali
inspector gadet کارگاه گجت
مرتضی
detective کارآگاه

inspector. بازرس

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی inspector

کلمه : inspector
املای فارسی : اینسپکتر
اشتباه تایپی : هدسحثزفخق
عکس inspector : در گوگل

آیا معنی inspector مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )