برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1536 100 1
شبکه مترجمین ایران

insinuate

/ˌɪnˈsɪnjueɪt/ /ɪnˈsɪnjʊeɪt/

معنی: اشاره کردن، داخل کردن، تلقین کردن، به اشاره فهماندن، بطور ضمنی فهماندن
معانی دیگر: (کم کم) خود را جا کردن، (خود شیرینی کردن و) دل کسی را به دست آوردن، (مطلبی را) پیش کشیدن، گریز زدن به، با اشاره و کنایه گفتن، گوشه زدن، (کم کم در فکر کسی) جایگزین کردن، کاشتن

بررسی کلمه insinuate

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: insinuates, insinuating, insinuated
(1) تعریف: to suggest (something derogatory) subtly and indirectly.
مترادف: imply, intimate
مشابه: asperse, hint, indicate, suggest

- She didn't openly accuse him, but she insinuated that he'd been cheating during the game.
[ترجمه ترگمان] او اشکارا او را متهم نمی‌کرد، اما او در حین بازی به او خیانت کرده بود
[ترجمه گوگل] او آشکارا او را متهم کرد، اما او insinuated که او شده بود تقلب در طول بازی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to use subtle and indirect means to advance (oneself).
مترادف: ingratiate
مشابه: wheedle, wind, worm

- He insinuated himself into the king's favor.
[ترجمه ترگمان] او به لطف پادشاه وارد شد
[ترجمه گوگل] او خود را به نفع پادشاه معرفی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to cause to be introduced by subtle and indirect means.
مشابه: implant, infuse, inject, insert, instill, introduce

- He insinuated fear among the s ...

واژه insinuate در جمله های نمونه

1. to insinuate oneself into another's favor
کم‌کم خود را نزد کسی عزیز کردن

2. What are you trying to insinuate?
[ترجمه ترگمان]منظورت چیه؟
[ترجمه گوگل]شما چه می گویید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. He managed to insinuate his way into her affections.
[ترجمه ترگمان]توانست راه خود را در دل او باز کند
[ترجمه گوگل]او موفق شد راه خود را به نفع او تحمیل کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. How dared he insinuate that she lied?
[ترجمه ترگمان]چه طور جرات کرده بود بگوید دروغ گفته‌است؟
[ترجمه گوگل]چگونه جرأت می کند که او دروغ می گوید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. They were trying to insinuate that I belonged with the psychiatric patients.
[ترجمه ترگمان]اونا سعی میکردن به این فکر کنن که من به بیمارهای روانی ام تعلق دارم
[ترجمه گوگل]آنها سعی کردند تا من را با بیماران روانپزشکی تعریف کنم
[ترجمه شما] ...

مترادف insinuate

اشاره کردن (فعل)
point , motion , mention , hint , sign , allude , nudge , insinuate , imply , cue , beckon
داخل کردن (فعل)
incorporate , insert , intromit , insinuate , ingratiate , interpolate
تلقین کردن (فعل)
suggest , insinuate , insufflate , inculcate , indoctrinate
به اشاره فهماندن (فعل)
insinuate
بطور ضمنی فهماندن (فعل)
insinuate

معنی کلمه insinuate به انگلیسی

insinuate
• hint, allude to; subtly instill; gain favor through indirect means
• if you insinuate that something is true, you hint in an unpleasant way that it is true.
• if you insinuate yourself into a particular position, you manage slowly and cleverly to get yourself into that position; used showing disapproval.

insinuate را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهرداد کریمی
ارام قسمتهای بدن یا خود را تکان دادن
سعید ترابی
1. اشاره کردن، گفتن
2. کم کم خود را جا کردن
3. داخل کردن
Figure
تلویحا اشاره کردن
به طور ضمنی اشاره کردن
به صورت تدریجی و پوشیده بیان کردن
to introduce (something, such as an idea) gradually or in a subtle, indirect, or covert way
The opposition insinuates doubt to nation through their vicious programs

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی insinuate

کلمه : insinuate
املای فارسی : اینسینوات
اشتباه تایپی : هدسهدعشفث
عکس insinuate : در گوگل

آیا معنی insinuate مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )