برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1674 100 1
شبکه مترجمین ایران

insignificance

/ˌɪnˌsɪgˈnjɪfɪkəns/ /ˌɪnsɪɡˈnɪfɪkəns/

معنی: کمی، بی اهمیتی، بی معنی گری، ناچیزی، ناقابلی
معانی دیگر: insignificancy ناچیزی

واژه insignificance در جمله های نمونه

1. insignificance (or insignificancy) n.
1- ناچیزی،ناقابلی 2- پستی،فروزینه‌گی،حقارت،فرومایگی 3- بی‌معنایی،بی‌چمی

2. this project dwindles all other projects to insignificance
این طرح بقیه‌ی طرح‌ها را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

3. Success took him from insignificance to wealth and fame.
[ترجمه ترگمان]موفقیت او را از حقارت به ثروت و شهرت برد
[ترجمه گوگل]موفقیت او را از ناچیز به ثروت و شهرت برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Our problems pale into insignificance when compared to theirs.
[ترجمه ترگمان]مشکلات ما در مقایسه با آن‌ها ناچیز بود
[ترجمه گوگل]مشکلات ما در مقايسه با افرادشان کم اهمیت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. All else seemed to fade into insignificance.
[ترجمه ترگمان]به نظر می‌رسید که همه چیز پوچ و بی‌اهمیت جلوه می‌کند
[ترجمه گوگل]همه چیز به نظر می رسید به نادانی محو می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

مترادف insignificance

کمی (اسم)
deficiency , exiguity , piece , peep , rarity , extenuation , paucity , insignificance , insufficiency , insignificancy , infrequency , insufficience , soupcon
بی اهمیتی (اسم)
triviality , humility , insignificance , disesteem , insignificancy
بی معنی گری (اسم)
nonsensicalness , insignificance , insignificancy
ناچیزی (اسم)
triviality , insignificance , paltriness , insignificancy , negligibility
ناقابلی (اسم)
insignificance , insignificancy

معنی عبارات مرتبط با insignificance به فارسی

1- ناچیزی، ناقابلی 2- پستی، فروزینه گی، حقارت، فرومایگی 3- بی معنایی، بی چمی

معنی کلمه insignificance به انگلیسی

insignificance
• unimportance, lack of consequence
• insignificance is the quality of being insignificant.

insignificance را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

موسی
insignificance(noun) = بی‌اهمیتی،ناچیزی،ناقابلی،بی معنایی،چرندی،یاوگی

Definition = واقعیت کوچک یا قابل توجه نبودن ، و بنابراین مهم تلقی نمی شود/

example :
1- The traumas of my own upbringing pale/fade into insignificance (= seem very unimportant) when I hear stories about the way Peter's parents treated him.
ضربه های روحی ناشی از تربیت خودم وقتی داستانهایی راجع به نحوه رفتار والدین پیتر با او می شنوم کم رنگ می شود / کم اهمیت می شود (= خیلی مهم نیست).
2-Advances in astronomy have reinforced the utter insignificance of Earth on a celestial scale.
پیشرفت در نجوم ، بی اهمیتی(بی معنایی) مطلق زمین در مقیاس آسمانی را تقویت کرده است.
3-The insignificance of last night's match was signalled by the absence of so many star names from the team.
بی اهمیتی مسابقه شب گذشته بواسطه اعلام فقدان تعداد زیادی از نامهای ستاره در تیم بود.
4-Once developed, the alien idea proved a potent motif for fictional explorations of the singularity or insignificance of humanity cultivated by the extraterrestrial hypothesis.
پس از توسعه ، ایده بیگانه انگیزه ای قوی برای اکتشافات ساختگی در تکینگی یا بی اهمیتی بشریت است که توسط فرضیه ماورایی پرورش یافته است.
5-Their fate emphasizes not only the insignificance of human resistance to the struggle, but also the latent power of unsolicited natural selection.
سرنوشت آنها نه تنها بر بی معنایی مقاومت انسان در برابر مبارزه ، بلکه بر قدرت نهفته انتخاب طبیعی ناخواسته تأکید می کند.
6-As the opportunity value of continued existence shrinks, the corresponding duty fades to insignificance and eventually disappears altogether.
هرچه ارزش فرصت ادامه حیات کاهش می یابد ، وظیفه مربوطه به بی معنایی تنزل می یابد و سرانجام به کلی از بین می رود.
7-the insignificance of his comment became apparent with the passing of time.
بی اهمیتی(چرندی) اظهار نظر وی با گذشت زمان آشکار شد.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی insignificance

کلمه : insignificance
املای فارسی : اینسیگنیفیکنک
اشتباه تایپی : هدسهلدهبهزشدزث
عکس insignificance : در گوگل

آیا معنی insignificance مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )