برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1645 100 1
شبکه مترجمین ایران

injunction

/ˌɪnˈdʒəŋkʃn̩/ /ɪnˈdʒʌŋkʃn̩/

معنی: اتحاد، دستور، نهی، قدغن، حکم بازداشت
معانی دیگر: ممنوعیت، بازداری، فرمان، (حقوق) دستور کتبی دادگاه، حکم (در مورد انجام یا عدم انجام کاری)

بررسی کلمه injunction

اسم ( noun )
مشتقات: injunctive (adj.), injunctively (adv.)
• : تعریف: a command or order, esp. from a court, to do or refrain from doing something; authorization or prohibition.
مشابه: mandate

- The judge issued an injunction forbidding the teachers to strike.
[ترجمه ترگمان] قاضی حکم کرد که آموزگاران اعتصاب کنند
[ترجمه گوگل] قاضی دستور داد که آموزگاران اعتصاب را ممنوع کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه injunction در جمله های نمونه

1. He took out a court injunction against the newspaper demanding the return of the document.
[ترجمه ترگمان]او حکم دادگاه را علیه روزنامه درخواست کرد و خواستار بازگشت سند شد
[ترجمه گوگل]او در برابر روزنامه خواستار بازگشت اسناد دادگاه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. They have obtained an injunction restraining the company from selling the product.
[ترجمه ترگمان]آن‌ها این حکم را به دست آورده‌اند که شرکت را از فروش محصول منع می‌کند
[ترجمه گوگل]آنها یک دستورالعمل را برای جلوگیری از فروش این محصول به دست آورده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The family is seeking an injunction against the book's publication.
[ترجمه ترگمان]این خانواده در پی حکم قانونی بر علیه انتشار این کتاب است
[ترجمه گوگل]خانواده به دنبال حکم علیه انتشار کتاب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. She took out an injunction to prevent the press publishing the information.
[ترجمه ترگمان]برای جلوگیری از انتشار این اطلاعات، دستور اکید صادر کرد
[ترجمه گوگل ...

مترادف injunction

اتحاد (اسم)
consolidation , sodality , accretion , alliance , union , solidarity , association , unison , incorporation , marriage , confederation , band , injunction , league , confederacy
دستور (اسم)
brief , formula , direction , order , rule , regulation , behest , program , permission , injunction , say-so
نهی (اسم)
interdict , prohibition , injunction , forbiddance
قدغن (اسم)
interdict , prohibition , injunction , forbiddance
حکم بازداشت (اسم)
interdict , injunction , mittimus

معنی injunction در دیکشنری تخصصی

[حقوق] قرار منع
[حقوق] قرار منع
[حقوق] قرار موقت
[حقوق] قرار الزام خوانده (به انجام یا عدم انجام امری)
[حقوق] قرار دایم (تا پایان دادرسی)
[حقوق] قرار موقت
[حقوق] قرار موقت
[حقوق] قرار منع موقت

معنی کلمه injunction به انگلیسی

injunction
• court order ordering someone to do or refrain from doing something (law); command, order
• an injunction is a court order which is issued to stop someone from doing something.
interim injunction
• temporary court order either compelling or restraining an act by an individual
mandatory injunction
• court order which requires a certain action
preliminary injunction
• court order to stop certain actions until an investigation can be made
prohibitory injunction
• court order to stop a certain activity

injunction را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

میلاد علی پور
دستورِ منع، حکم منع، حکم نهی
فائزه بمانادی
قرار منع(در حقوق)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی injunction

کلمه : injunction
املای فارسی : اینجونکتین
اشتباه تایپی : هدتعدزفهخد
عکس injunction : در گوگل

آیا معنی injunction مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )