برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1724 100 1
شبکه مترجمین ایران

in order

/ɪn ˈɔrdər/ /ɪn ˈɔːdə/

1- درست (یا خراب) 2- خارج از ترتیب یا نوبت، مغشوش، 3- خلاف مقررات و دستور جلسه، به ترتیب، دایر

بررسی کلمه in order

عبارت ( phrase )
(1) تعریف: in accord with parliamentary rules.

(2) تعریف: in working condition.

واژه in order در جمله های نمونه

1. A state which dwarfs its men,in order that they may be more docile instruments in its hands even for beneficial purposes will find that with small men no great thing can really be accomplished.
[ترجمه ترگمان]دولتی که مردان خود را کوچک می‌کند تا شاید ابزار docile در دست آن باشد، حتی برای اهداف مفید، پیدا خواهد کرد که با مردان کوچک هیچ کار بزرگی نمی‌تواند انجام شود
[ترجمه گوگل]دولت ای که مردان خود را نابود می کند، به طوری که ممکن است ابزارهای مودبانه در دستان آنها حتی برای اهداف سودمند نیز پیدا کند که با مردان کوچک، هیچ چیز عالی نمی تواند انجام شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The tests in this book are arranged in order of difficulty.
[ترجمه ترگمان]تست‌های این کتاب به ترتیب به اشکال ترتیب داده می‌شوند
[ترجمه گوگل]تست های این کتاب به ترتیب دشواری مرتب شده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. She prostituted herself in order to support her children.
[ترجمه ترگمان]به منظور حمایت از فرزندانش، خود را به این سو و آن سو کشانده بود
[ترجمه گوگل]او خود را برای حمایت از فرزندانش بازداشت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. I medi ...

معنی عبارات مرتبط با in order به فارسی

تا این که، به منظور، برای اینکه
برای اینکه برود
برای اینکه بروم
به منظور، برای آنکه، تا، تا اینکه
منظم و مرتب کردن، سامان بخشیدن
سامان بخشیدن، سر و سامان دادن

معنی in order در دیکشنری تخصصی

in order
[ریاضیات] به ترتیب
[ریاضیات] برای، برای این که
[ریاضیات] به ترتیب باید مورد توجه قرار گیرد

معنی کلمه in order به انگلیسی

in order
• working or functioning properly; all right, satisfactory
in order of
• arranged according to a set order
in order that
• so that, in order to
in order to
• in order that, so that
believe an apology is in order
• think that an expression of regret is appropriate
keep in order
• maintain order, keep clean
put in order
• tidy up, make things neat
put one's affairs in order
• organize important things in one's life
put things in order
• organized things, fixed the situation, sorted things out
set in order
• arrange, settle matters
set one's affairs in order
• settle matters
set one's house in order
• make order in one's house, put order into one's business

in order را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد خ1
all right
احمد
نا منظم
فرزاد ک پ
in order
1- according to a particular sequence. موافقت برای پیگیری ویژه
"list the points you intend to cover and put them in order"
"لیست نکاتی را که قصد دارید پوشش دهید و آنها را پیگیری کنید"
synonyms: in sequence, in alphabetical order, in numerical order, in order of priority, in order of merit, in order of seniority
"list the points you intend to cover and put them in order""لیست نکاتی را که قصد دارید پوشش دهید و آنها را پیگیری کنید"

2- در شرایط(جای درست) استفاده کردن یا بکار بردن in the correct condition for operation or use.
"it is the liquidator's task to put the affairs of the company in order" این وظیفه ی تصویه گر(حساب مالی و حقوقی شرکت) است که کارهای شرکت را مرتب کند.
synonyms: tidy, neat, neat and tidy, orderly, straight, trim, shipshape (and Bristol fashion), in apple-pie order, spick and span; in position, in place
"when he switched on the light and went in, he found everything in order"
"هنگامی که نور را روشن کرد و وارد شد، همه چیز را در نظم یافت."

3-مطابق با قوانین و مقررات در جلسه، مجلس قانونگذاری و غیره.....
"?surely it is in order for Conservative Members to put various policy options to the Prime Minister"
4- متناسب شرایط بودن.لازم بودن
"a little bit of flattery was now in order" "کمی تملق در آن لحظه لازم بود"

"in order to
The negative of "in order to" is " in order not to :
برای ... بخاطر .... درجهت ... درپی... برای اینکه ... بخاطر اینکه ... به منظور ....
Mrs Weaver had to work full-time خانم ویور باید تمام وقت کار کند.
in order to earn a living for herself and her family of five children بخاطر کسب درآمد برای خود و از پنج کودک خانواده اش
.We all need stress in order to achieve and do our best work.همه ما به سختی نیاز داریم برای موفقیت و انجام بهترین شکل کار مان.
They never parked the big van in front of the house in order not to upset the neighbours.
کاربر آبادیس
in order to به منظور، برای
علی حسین اسفند زاد
be in order درست بودن - اشکال نداشتن
علی حسین اسفند زاد
مناسب، خوب، شایسته
علیرضا رحمتی
In order یعنی مرتب
Inagine how hard it is or what it's like for your mom and dad tryingto keep a whole house in order
احمد احمدی
به این جهت که...
فرهاد مولایی
tobe in order
طبق روال بودن
کیوان نیک نژاد
بیشتر به معنای فراخور، مناسب، انجام کاری یا بیان مطلبی به فراخور مناسبتی خاص:بجا، بهنگام I think a drink would be in order(فکر کنم وقتشه یه لبی تر کنیم!!) *جمع و جور کردن، مرتب کردن:عادت داره قبل از مرخصی کارا رو جمع و جور کنه!! *ترتیب کارها رو دادن(put things in order) امیدوارم ترتیب همه کارها رو بدی!! *به ترتیبه، بر اساسin order of size یا بر اساس قد و هیکل*قانونی و معتبر:اگه مدارک in orderنباشه، نمیتونی بفروشیش!! *مطابق خواسته:آیا همه چی مطابق خواسته شماست؟
Dark Light
Everything is in order. Nothing to report : همه چیز مرتبه. چیزی برای گزارش وجود نداره
Sunflower

Adj :

Appropriate
Right for the occasion

Thomas
In order to:
تا، برای اینکه.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی in order

کلمه : in order
املای فارسی : این اردر
اشتباه تایپی : هد خقیثق
عکس in order : در گوگل

آیا معنی in order مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )