برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1408 100 1

Impulse

/ˈɪmpəls/ /ˈɪmpʌls/

معنی: ضربت، ضرب، بر انگیزش، انگیزه ناگهانی، انگیزه دادن به، بر انگیختن، تکان دادن
معانی دیگر: هوس، ویر، وسوسه، میل، انگیزه، (برق) کوبه، تغییرات ناگهانی ولتاژ، ضربه (رجوع شود به: impetus)، زنش، تکان، سائقه، (تنکرد شناسی) تکانه، (برق) تشدید ناگهانی جریان، (مکانیک) دگرگونی گشتاور، تغییر مومنتوم

بررسی کلمه Impulse

اسم ( noun )
(1) تعریف: a spontaneous or sudden desire that may move one to action.

- He had a sudden impulse to kiss her but nevertheless restrained himself.
[ترجمه ترگمان] ناگهان میل داشت او را ببوسد، اما با وجود این خودداری کرد
[ترجمه گوگل] او انگیزه ای ناگهانی داشت تا او را ببوسد اما با این وجود خود را محاصره کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I try to spend my money carefully and not buy things just on impulse.
[ترجمه h.asgari] من سعی میکنم پولم را با دقت خرج کنم و چیزها را صرفا از روی هوس خرید نکنم.
|
[ترجمه ترگمان] سعی می‌کنم پولم را با احتیاط خرج کنم و فقط به میل خودم چیزها را بخرم
[ترجمه گوگل] من سعی می کنم پولم را با دقت خرج کنم و چیزها را صرفا به دلیل ضرر خرید نکنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a physical force that causes reactive motion.

- The windmill is turned by the win ...

واژه Impulse در جمله های نمونه

1. impulse susceptible of control
انگیزه‌ی مهار پذیر

2. impulse turbine
توربین ضربه‌ای

3. he felt a sudden impulse to dive in the water
او ناگهان احساس کرد که می‌خواهد توی آب شیرجه برود.

4. he was prompted by an impulse of curiosity
حس کنجکاوی او را برانگیخت.

5. I resisted the impulse to laugh.
[ترجمه ترگمان]مقاومت کردم تا بخندم
[ترجمه گوگل]من به انگیزه خندیدن مقاومت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The main impulse for the unrest came from extremist Muslims.
[ترجمه ترگمان]انگیزه اصلی ناآرامی‌ها از سوی مسلمانان تندرو بوجود آمد
[ترجمه گوگل]انگیزه اصلی برای ناآرامی ها از مسلمانان افراطی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He felt an irresistible impulse to jump.
[ترجمه ترگمان]احساس مقاومت ناپذیری وجودش را فرا گرفت
[ترجمه گوگل]او احساس تحریم غیر قابل تحمل برای پریدن کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر ...

مترادف Impulse

ضربت (اسم)
smash , chop , skelp , impact , strike , stroke , hit , bat , smack , bop , beat , slap , whack , butt , blow , impulse , bump , knock , fib , biff , thump , bob , cuff , buffet , buff , dint , hack , pound , impulsion , lead-off , thwack , percussion , plunk , swat , whang
ضرب (اسم)
chop , impact , strike , stroke , hit , bop , shock , beat , butt , drum , blow , impulse , multiplication , coining , bruise , fib , box , buffet , buff , punch , slash , smite , cob , coinage , stab , wham , ictus , sock
بر انگیزش (اسم)
impulse
انگیزه ناگهانی (اسم)
impulse
انگیزه دادن به (فعل)
impulse
بر انگیختن (فعل)
abet , cheer , prod , arouse , infuse , roust , excite , abrade , stimulate , act , actuate , evince , exacerbate , exasperate , nettle , sick , heat , irritate , whet , impulse , put out , impassion , prompt , foment , instigate , provoke
تکان دادن (فعل)
agitate , twiddle , stir , move , hitch , hustle , shake , flick , wiggle , budge , shock , startle , impulse , pulsate , wag , shag , jar , concuss , convulse , jolt , jounce , shrug off

معنی عبارات مرتبط با Impulse به فارسی

(مکانیک) توربین ضربه ای
(زیست شناسی) تکانه ی عصبی، پی انگیزه

معنی Impulse در دیکشنری تخصصی

impulse
[شیمی] ضربه
[عمران و معماری] ضربه - جهش - ضربه ای - تکانه
[برق و الکترونیک] ضربه 1. پالسی که مدت زمان آن از نظر ریاضی بی نهایت کوچک است . 2. پالسی که شکل موج آن به سرعت به نقطه ی اوج و تیز خود می رسد و به سرعت نیز به صفر بر می گردد . - ضربه
[مهندسی گاز] ضربه ، تکان دادن
[ریاضیات] ضربه، تحریک، برانگیزش
[پلیمر] ضربه، تکانه
[برق و الکترونیک] دامنه ضربه
[برق و الکترونیک] پهنای باند ضربه
[برق و الکترونیک] پیوند زنی ضربه ای گونه ای از پیوند زنی بخیه ای در مدارهای مجتمع که در آن اتصالها مستقیماً از طریق جوش ضربه ای سیم اتصال با بالشتکهای موجود روی مناطق فعال و یا غیر فعال بستر مدار ایجاد می شوند.
[برق و الکترونیک] جریان ضربه
[برق و الکترونیک] مدت ضربه
[مهندسی گاز] عمل ضربه ای ، اثرضربه ای
[برق و الکترونیک] تحریک ضربه
[برق و الکترونیک] فرکانس ضربه
[برق و الکترونیک] تابع ضرر ، تابع دیراک
[ریاضیات] تابع ضربه ای، تابع ضربه
...

معنی کلمه Impulse به انگلیسی

impulse
• instinctual urge, sudden desire, whim; wave of energy sent via a nerve fiber (pathology); sudden application of force or the movement caused by it (physics); sudden electrical current (electronics)
• an impulse is a sudden desire to do something.
• an impulse is also a short electrical signal sent along a wire or nerve or through the air.
impulse buy
• an impulse buy is something that you buy because you see it and like it rather than because you planned to buy it.
act on impulse
• act spontaneously; act without prior planing
evil impulse
• instinct to do evil, urge to do bad acts
imitation impulse
• inborn instinct to imitate what is seen in one's surroundings
irresistible impulse
• overpowering urge, irrepressible drive, powerful instinct
show must go on impulse
• the impulse that a performance must continue as scheduled

Impulse را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Pari
میل
Raha
تکانشی
سمیرا ق
تنش
UNIQUE
هوس
فخرالدین
فشار
نرگس
محرک
elham
وسوسه
مریم
تکانه (روانشناسی)
عمو مصطفی
برانگیختگی
فریــــــماه رفیعی
جرقه، بارقه، درخشش برق آسا
میلاد علی پور
قصد، هدف
Rezvan
Impulse to do something
تصمیم لحظه ای (از روی میل و هوس) بگیری که کاری رو انجام بدی
On impulse از روی میل و هوس

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی impulse
کلمه : impulse
املای فارسی : ایمپالس
اشتباه تایپی : هئحعمسث
عکس impulse : در گوگل

آیا معنی Impulse مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )