🔸 معادل فارسی:
• می توانم بفهمم، متوجه می شوم
• پیداست، مشخص است، قابل تشخیص است
• از روی. . . می توانم بگویم، حس می کنم
🔸 مثال ها:
"You keep yawning. I can tell you need some coffee. "
... [مشاهده متن کامل]
مدام خمیازه می کشی. پیداست که ( می توانم بفهمم ) به قهوه نیاز داری.
"You're smiling more than usual. I can tell something good happened. "
بیشتر از همیشه لبخند می زنی. می توانم بفهمم ( مشخص است که ) اتفاق خوبی افتاده است.
"I can tell you've lost weight. Your clothes fit differently. "
پیداست که ( می توانم بگویم ) وزن کم کرده ای. لباس هایت طور دیگری به تنت نشسته.
"You don't have to pretend. I can tell you're not happy about the decision. "
لازم نیست تظاهر کنی. می توانم بفهمم ( حس می کنم ) از آن تصمیم راضی نیستی.
• می توانم بفهمم، متوجه می شوم
• پیداست، مشخص است، قابل تشخیص است
• از روی. . . می توانم بگویم، حس می کنم
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
مدام خمیازه می کشی. پیداست که ( می توانم بفهمم ) به قهوه نیاز داری.
بیشتر از همیشه لبخند می زنی. می توانم بفهمم ( مشخص است که ) اتفاق خوبی افتاده است.
پیداست که ( می توانم بگویم ) وزن کم کرده ای. لباس هایت طور دیگری به تنت نشسته.
لازم نیست تظاهر کنی. می توانم بفهمم ( حس می کنم ) از آن تصمیم راضی نیستی.
از قیافت معلومه
معلومه، تابلوئه
خودم متوجه ( موضوع ) شدم
. You are putting on weight -
yea. . . , I can tell -
مشخصه، معلومه
برام واضحه.
معلومه!