🔸 معادل فارسی:
• از آخرین اطلاعات بی خبرم، به روز نیستم
• ارتباطم را با واقعیت یا مردم از دست داده ام
• از مد افتاده، قدیمی شده ام ( در سلیقه یا دانش )
• جدا افتاده، در تماس نبودن ( با دوستان، خانواده، جامعه )
... [مشاهده متن کامل]
• ( در بافت عاطفی ) بی اطلاع از احساسات دیگران
🔸 مثال ها:
"I've been living abroad for ten years, so I'm completely out of touch with politics back home. "
ده سال است در خارج زندگی می کنم، بنابراین کاملاً از سیاست کشور خودم بی خبرم.
"You need to read the news more often. You're out of touch with what's happening in the world. "
باید بیشتر اخبار بخوانی. از اتفاقاتی که در جهان می افتد بی اطلاعی ( به روز نیستی ) .
"He's so out of touch that he still uses a flip phone. "
او آنقدر قدیمیه که هنوز از تلفن همراه قدیمی ( فلپ ) استفاده می کند.
• از آخرین اطلاعات بی خبرم، به روز نیستم
• ارتباطم را با واقعیت یا مردم از دست داده ام
• از مد افتاده، قدیمی شده ام ( در سلیقه یا دانش )
• جدا افتاده، در تماس نبودن ( با دوستان، خانواده، جامعه )
... [مشاهده متن کامل]
• ( در بافت عاطفی ) بی اطلاع از احساسات دیگران
🔸 مثال ها:
ده سال است در خارج زندگی می کنم، بنابراین کاملاً از سیاست کشور خودم بی خبرم.
باید بیشتر اخبار بخوانی. از اتفاقاتی که در جهان می افتد بی اطلاعی ( به روز نیستی ) .
او آنقدر قدیمیه که هنوز از تلفن همراه قدیمی ( فلپ ) استفاده می کند.
خبر ندارم