head

/ˈhed//hed/

معنی: سالار، نوک، رئیس، سرصفحه، رهبر، متصدی، کله، راس، دماغه، سر، عنوان، انتها، سار، موی سر، ابتداء، فوقانی، بزرگتر، اصلی، بزرگ، عمده، رهبری کردن، سرگذاشتن به، دارای سر کردن، ریاست داشتن بر، در بالا واقع شدن
معانی دیگر: (انسان و جانور) سر، هباک، چکاد، تارک، (سربه عنوان مرکز عقل و تفکر) فکر، هوش، کیاست، استعداد، ذکاوت، مغز، ذهن، شعور، فهم، (عامیانه) سردرد، (سر به عنوان همه ی شخص) نفر، هر نفر، هریک، کس، (در شمارش چارپایان) راس (جمع آن هم بدون s است)، (سکه - معمولا با :s) شیر، (بخش بالایی هر چیز) بالا، فراز، بخش فوقانی، بخش اصلی، (بخش جلویی هر چیز) جلو، پیش، پیشاپیش، بالاسر، صدر، (اشیا) سر، هریک از دو سر، (جوش صورت و دمل و کورک و غیره) سر، سرچشمه، آغازگاه (رودخانه و غیره)، ارشد، مرشد، مدیر، سرپرست، سردسته، زعیم، سرور، رئیس مدرسه (headmaster هم می گویند)، (گیاه شناسی)کلاپرک، کپه، نهنج، چغند، سنبله، (کلم و کاهو و غیره) عدد، نوک درخت، بالاترین بخش گیاه، سرشاخه، (عامیانه - معمولا در ترکیب) معتاد، مهمترین، نخست، اول، در بالا، فرازین، ابر، در جلو، پیشین، مقدم، روبرو، در مقابل، ضد، ناهمسو، سرپرستی کردن، ریاست کردن، در بالا یا آغاز قرار داشتن، در صدر بودن، جلو بودن، پیشاپیش رفتن، (میخ و غیره) دارای نوک تیز کردن، (دمل و غیره) سرباز کردن، عازم شدن، رفتن، (اندازه گیری طول) سرو گردن، کف روی مشروبات (به ویژه آبجو)، (در کشتی) مستراح، آبریزگاه، (سر کوه یا تخته سنگ و غیره) سنگ پوز، قله، ستیغ، رجوع شود به: warhead، پوست یا غشای روی طبل و تنبک و غیره، (در مورد آب یا بخار یا گاز و غیره ی محبوس در جای بسته) فشار، (زبان شناسی) هسته ی اصلی، هسته، (در ساختمان یکان آهنگین) سر، سرجمله، (معدن) دالان، نقب، وابسته به سر، سرین، راسی، تارکی، (نادر) سر (انسان یا حیوان) را قطع کردن، سر بریدن، (گیاه) سرشاخه ها را بریدن، سرشاخه زدن، (فوتبال - توپ را) با سر زدن، (رودخانه و نهر و غیره) آغاز شدن از، سرچشمه گرفتن، (دستگاه ضبط صوت) هد، عدد، دهانه، موضوع، منتهادرجه، خط سر، فرق، سرستون، سردرخت، vt : سرگذاشتن به
head_
پسوند: برابر با godhead] -hood]
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

پسوند ( suffix )
• : تعریف: state or condition of being; -hood.

- godhead
[ترجمه ترگمان] رب النوع عشق،
[ترجمه گوگل] خداحافظ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: head and shoulders above, over one's head
(1) تعریف: the body part of a human being or animal that contains the brain or primary nerve center and the facial features.
مترادف: pate
مشابه: bean, block, dome, noggin, poll, skull, stack

(2) تعریف: mind; intellect; understanding.
مترادف: intellect, mind
مشابه: brain, gray matter, sense, understanding, wits

- a good head for business
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] سر خوب برای کسب و کار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a position of leadership or authority, or the person in such a position.
مترادف: chief, leader
مشابه: boss, director, lead, master, president, supervisor, top

- head of the agency
[ترجمه ترگمان] رئیس آژانس
[ترجمه گوگل] رئیس آژانس
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the part of anything regarded as the top or most prominent part.
مترادف: top
مشابه: end, fore, forefront, front, tip

- the head of the bat
[ترجمه ترگمان] سر خفاش
[ترجمه گوگل] سر خفاش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the head of the formation
[ترجمه ترگمان] رئیس تشکیلات
[ترجمه گوگل] رئیس تشکیلات
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: part of a tool or other object.

- a hammer head
[ترجمه ترگمان] کله چکشی
[ترجمه گوگل] یک سر چکش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: one person or animal of a group.

- five head of cattle
[ترجمه ترگمان] پنج راس گاو
[ترجمه گوگل] پنج سر گاو
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: the culmination of a situation.
مترادف: climax, culmination
مشابه: crescendo, crisis, denouement, pitch, turning point

- She brought the problem to a head.
[ترجمه ترگمان] مشکل رو سر یه سر هم آورد
[ترجمه گوگل] او مشکل را به یک سر آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: the principal side of a coin. (Cf. tail.)
متضاد: tail

(9) تعریف: the source or beginning of a stream or river; headwater.
مترادف: fountain, source
مشابه: beginning, fountainhead, headwaters, origin, wellspring

(10) تعریف: the hair of the head.
مترادف: hair
مشابه: locks

(11) تعریف: the part of a tape recorder that picks up or erases the signals on the tape.

(12) تعریف: (slang) a habitual user of illegal drugs, or an enthusiast (often used in combination).
مشابه: addict, enthusiast, user

- a pothead
[ترجمه ترگمان] دیگ به هم می خورد،
[ترجمه گوگل] یک گل سرخ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
(1) تعریف: of the highest rank or position; superior; leading; primary.
مترادف: chief
مشابه: central, commanding, first, lead, leading, master, premier

- the head chef
[ترجمه ترگمان] سر آشپز
[ترجمه گوگل] آشپز سر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the head waiter
[ترجمه ترگمان] سر پیشخدمت
[ترجمه گوگل] پیشخدمت سر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of or relating to the head or the front (often used in combination).

- a headache
[ترجمه ترگمان] سردرد دارد
[ترجمه گوگل] سردرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- headlights
[ترجمه ترگمان] چراغ های جلوی اتومبیل،
[ترجمه گوگل] چراغهای جلو
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: heads, heading, headed
(1) تعریف: to be the director or head of; lead.
مترادف: direct, lead
مشابه: administer, captain, command, control, manage, oversee, preside over, run, supervise

- He heads the company.
[ترجمه ترگمان] اون به شرکت خبر میده
[ترجمه گوگل] او این شرکت را هدایت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause to go in a certain direction or on a certain path.
مترادف: direct
مشابه: lead, steer, turn

- She headed the car towards home.
[ترجمه ترگمان] به سمت خانه به راه افتاد
[ترجمه گوگل] او ماشین را به سوی خانه هدایت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to have the lead or top position or status.
مشابه: crown, lead, top

- Chocolate heads our list of popular flavors.
[ترجمه ترگمان] شکلات لیستی از طعم های محبوب را نشان می دهد
[ترجمه گوگل] شکلات لیست ما از طعم های محبوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: head off
(1) تعریف: to move toward a certain goal or in a certain direction.
مشابه: aim, draw, move, repair, tend, trend

- He is heading for trouble.
[ترجمه ترگمان] داره به دردسر می ره
[ترجمه گوگل] او به دنبال مشکل است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I am heading for the nearest bar.
[ترجمه ترگمان] من دارم میرم نزدیک ترین بار
[ترجمه گوگل] من به نزدیک ترین نوار می روم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of plants such as cabbage, to form a head.
مشابه: fruit

جمله های نمونه

1. head rest
سرآسا،محل قرار دادن سر

2. head sails
بادبان های جلو

3. head winds
بادهای مخالف

4. head and shoulders above
کاملا بهتر (یا بلندتر یا والاتر و غیره)

5. head for
1- رفتن به سوی،به صوب (جایی) رفتن

6. head off
از چیز یا کسی جلو زدن و او را متوقف کردن یابرگرداندن

7. head on collision
تصادف (یا تصادم) شاخ به شاخ (از جلو یا از سر)

8. head over heels
1- کله معلق زنان،(در حال) وارو زدن 2- شدیدا،سراپا

9. a head brimming with questions
سری مملو از پرسش

10. a head waiter
سرپیشخدمت

11. her head could not swallow that problem
مغز او قادر به درک آن مسئله نبود.

12. her head reeled under the blow
در اثر آن ضربه سرش گیچ رفت.

13. his head is full of absurd ideas
کله اش پر از تصورات باطل است.

14. his head was cocked to one side
سرش به یک سو خم بود.

15. his head was garlanded with wild flowers
تاجی از گل های وحشی بر سرش بود.

16. his head was hewn off with one blow of the sword
سرش با یک ضربه ی شمشیر قطع شد.

17. my head ached and the room was turning around my head
سرم درد می کرد و اتاق دور سرم می چرخید.

18. my head is begininig to hurt
سرم دارد درد می گیرد.

19. my head is humming
سرم صدا می کند.

20. my head is swimming
سرم دارد گیج می رود.

21. my head is whirling
سرم دارد گیج می رود.

22. my head was spinning
سرم گیج می رفت.

23. ninety head of cattle
نود راس گاو

24. our head office is in tehran
اداره ی مرکزی ما در تهران است.

25. pari's head is in a whirl
سر پری دارد گیج می خورد.

26. the head cook
سرآشپز

27. the head of a chapter
سرفصل

28. the head of a column
سرستون

29. the head of a hammer
سرچکش (در برابر دسته ی آن)

30. the head of a nail
سرمیخ

31. the head of a river
سرچشمه ی رود

32. the head of a tomb and the foot of it
سر (سرگاه) قبر و پای (پاگاه) قبر

33. the head of a tree
سردرخت

34. the head of his stick was weighted with lead
سر چوبدستی او با سرب وزن افزایی شده بود.

35. the head of the bed
بالا سر تختخواب

36. the head of the class
شاگرد اول

37. the head of the deceased had been hacked
سرمقتول قطع شده بود.

38. the head of the law faculty
رییس دانشکده ی حقوق

39. the head of the queen appears on the obverse of the medal
عکس سر ملکه بر روی مدال نقش بسته شده است.

40. to head an arrow
سر پیکان را تیز کردن

41. to head eastward
به سوی خاور رفتن

42. barley head
خوشه ی جو

43. crowned head
پادشاه،سلطان،تاجدار،ملکه

44. make head
پیشرفت کردن،جلو رفتن

45. make head or tail of
(معمولا به صورت منفی) سردرآوردن،فهمیدن

46. make head or tail of something
از چیزی سردر آوردن،فهمیدن

47. one's head off
(بعد از فعل می آید) سرکسی را خوردن (یا بردن)

48. queen mary's head was axed off
سر کوئین مری را با تبر زدند.

49. the administrative head of the organization
رئیس امور اداری سازمان

50. the baby's head is out; push harder!
سفت تر زوربزن ; سربچه بیرون است !

51. the boy's head is out of proportion to the rest of his body
سر آن پسر با بقیه ی بدنش تناسب ندارد.

52. the monster's head was like a lion, her nether parts like a dragon
سر آن هیولا مانند شیر و زیر و پر او مانند اژدها بود.

53. the teacher's head turned toward me
سر معلم به سوی من چرخید.

54. the titular head of the party
رییس افتخاری حزب

55. turn your head this way
سرت را به این طرف بچرخان.

56. bang one's head against a brick wall
نیروی خود را به هدر دادن و به جایی نرسیدن

57. bang one's head against a wall
1- سرخود را به دیوار کوفتن،کار بیهوده کردن 2- بر آشفتن

58. by a head
(در اندازه گیری درازا) یک سرو گردن

59. give (someone) head
(خودمانی - ناپسند) آلت جنسی دیگری را به دهان گرفتن

60. have one's head in the clouds
(عامیانه - تداعی منفی) الکی خوش،(به طور غیر واقع بینانه) سرگرم اندیشه ها یا امیال خود

61. keep one's head
خونسردی خود را حفظ کردن،دستپاچه نشدن

62. keep one's head
خونسردی خود را حفظ کردن،خود را نباختن

63. keep one's head above water
1- در آب فرو نرفتن،غوطه ور نشدن 2- خود را (از خطر یا قرض و غیره) حفظ کردن

64. lose one's head
خونسردی خود را از دست دادن،دستپاچه شدن

65. lose one's head
خود را باختن،خونسردی خود را از دست دادن،غیر عاقلانه رفتار کردن،گیج شدن

66. over one's head
1- مشکل،خارج از فهم کسی 2- بدون رعایت سلسله مراتب (به مقامات بالاتر مراجعه کردن)

67. scratch one's head
از شدت تعجب یا گیجی یا ندانم کاری سر خود را خاراندن

68. shake one's head
(معمولا به نشان مخالفت یا منفی) سر تکان دادن،امتناع کردن

69. snap one's head off
به کسی تندی و تحکم کردن،تشر زدن

70. turn one's head
1- گیج کردن،تحت تاـثیر (الکل و غیره) قرار دادن 2- مغرور کردن،غره کردن

مترادف ها

سالار (اسم)
principal, head, chief, leader, headman, chieftain, don, sheik, sheikh, goodman, patriarch

نوک (اسم)
end, bill, point, top, head, tip, peak, summit, horn, apex, beak, vertex, barb, ascender, neb, knap, jag, fastigium, ridge, nib

رئیس (اسم)
provost, principal, superior, head, master, manager, director, superintendent, warden, commander, chief, leader, prefect, premier, headman, premiere, boss, chairman, president, ruler, sheik, sheikh, regent, dean, head master, higher-up, syndic

سرصفحه (اسم)
head, title, heading, headline, banner, headpiece, front page

رهبر (اسم)
head, pilot, leader, guide, bellwether, rector, premier, premiere, steerer, fuehrer, fuhrer, skipper

متصدی (اسم)
superior, head, manager, director, foreman, superintendent, warden, chief, operator, overseer, boss

کله (اسم)
head, brain, pate, noddle, pash, pericranium

راس (اسم)
end, climax, pinnacle, top, head, tip, peak, leader, vertex, cap, fastigium

دماغه (اسم)
head, headland, promontory, cape, nose, ness

سر (اسم)
slide, secret, edge, end, mystery, point, acme, top, head, tip, inception, beginning, chief, origin, apex, vertex, cover, corona, incipience, headpiece, extremity, glide, piece, flower, lid, pate, noddle, pash, plug, inchoation, lead-off, nob, noggin, sliding

عنوان (اسم)
way, address, cause, reason, motive, head, excuse, manner, title, superscription, heading, caption, headline, pretext, method, capitulary, fashion, salvo, lemma

انتها (اسم)
termination, close, end, head, tailing, tag end, extremity, terminal, outrance, tail-end

سار (اسم)
distress, head, dole, heartache, grief, starling

موی سر (اسم)
head, hair

ابتداء (اسم)
head

فوقانی (صفت)
over, upper, top, head, overhead, dorsal

بزرگتر (صفت)
senior, head, major, elder, paramount

اصلی (صفت)
elementary, primary, initial, aboriginal, primitive, main, original, principal, basic, net, genuine, prime, essential, head, organic, arch, inherent, intrinsic, innate, fundamental, cardinal, immanent, normative, germinal, first-hand, seminal, ingrown, quintessential, primordial

بزرگ (صفت)
mighty, senior, large, gross, great, numerous, extra, head, adult, major, big, dignified, grand, voluminous, extensive, massive, enormous, grave, majestic, bulky, eminent, lofty, egregious, immane, jumbo, king-size, sizable, sizeable, walloping

عمده (صفت)
primary, main, principal, prime, important, significant, essential, head, chief, major, excellent, leading, dominant, copacetic, key, staple, predominant, considerable

رهبری کردن (فعل)
head, lead, administer, administrate, lead off, conduce, pilot, spearhead

سرگذاشتن به (فعل)
head

دارای سر کردن (فعل)
head

ریاست داشتن بر (فعل)
head

در بالا واقع شدن (فعل)
head

تخصصی

[شیمی] بلندی
[سینما] رأس ضبط کننده - کله یک سه پایه - کلگی - کلگی (هد)
[عمران و معماری] ارتفاع - بار - بلندی
[کامپیوتر] هد نوک بخشی از یک دیسک گردان که اطلاعات را می خواند می نویسد دیسک گردان دو سویه یا دیسک یا دیسک سخت چند لایه، برای هر طرف یکلایه، یک هد دارد . نگاه کنید به disk . - سر، نوک، هد .
[برق و الکترونیک] سر - هد 1. واحد فوتوالکتریکی که شیارهای صدا در روی فیلم تصاویر متحرک را به سیگنالهای شنیداری متناظر در پروژکتور تصاویر متحرک تبدیل میکند. 2. magnetic head.3. cutter .
[فوتبال] سر
[مهندسی گاز] بالاترین نقطه، ارتفاع مایع درورودی وخروجی پمپ
[زمین شناسی] دماغه، سر، افت، راس، سرچشمه - - سرچشمه یا منطقه مشاء یک رودخانه. -
[نساجی] چشمه خروجی - کانال ورودی بالشچه در ماشین شانه - کلاف نخ کتانی و کنفی - واحد صنعتی - واحد عملیاتی در صنعت
[ریاضیات] رو، شاخک، شیر، نوک، سر، رئیس، کله، کله گی، کلاهک، سرستون
[آب و خاک] بلندا، پتانسیل ارتفاعی، بار

به انگلیسی

• uppermost part of the body containing the brain; mind, understanding; leader, person in authority; top; forefront; crisis, climax; devotee, enthusiast (slang); device in a drive which reads and writes information (computers)
lead, direct; be at the front; go in a certain direction
chief, leading, main, principal
your head is the top part of your body which has your eyes, mouth, and brain in it; used also to refer to the same part of an animal's body.
the head of something is the top, start, or most important end.
the head of an organization, school, or department is the person in charge of it. count noun here but can also be used as a noun used with another noun. e.g. ...the head gardener.
when you toss a coin and it comes down heads, you can see the side of the coin with a person's head on it.
if something heads a list, it is at the top of it.
if you head an organization, you are in charge of it.
you can mention the title of a piece of writing by saying how it is headed.
if you head in a particular direction, you go in that direction.
if you are heading for an unpleasant situation, you are behaving in a way that makes the situation more likely.
in football, when a player heads a ball, he hits it with his head.
see also heading.
the cost or amount a head or per head is the cost or amount for each person.
if you are speaking off the top of your head, the information you are giving may not be accurate, because you have not had time to check it or think about it.
if you are laughing, crying, or shouting your head off, you are doing it very noisily; an informal expression.
if you bite or snap someone's head off, you speak to them very angrily; an informal expression.
if something comes or is brought to a head, it reaches a state where you have to do something urgently about it.
if alcohol goes to your head, it makes you drunk.
if praise or success goes to your head, it makes you conceited.
in a difficult situation, if you keep your head, you stay calm. if you lose your head, you panic.
if you keep your head down, you try to avoid trouble.
if you cannot make head nor tail of something, you cannot understand it at all; an informal expression.
head and shoulders above: see shoulder.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیسالار، نوک، رئیس، سرصفحه، رهبر، متصدی، ک ...معانی متفرقه( انسان و جانور ) سر، هباک، چکاد، تارک، ( س ...بررسی کلمهپسوند ( suffix ) • : تعریف: state or condition of being; - hood. - godhead [ترجمه ترگمان] ...جمله های نمونه1. head rest سرآسا، محل قرار دادن سر 2. head sails بادبان های جلو 3. head winds بادهای مخالف ...مترادفسالار ( اسم ) principal, head, chief, leader, headman, chieftain, don, sheik, sheikh, goodman, pat ...بررسی تخصصی[شیمی] بلندی [سینما] رأس ضبط کننده - کله یک سه پایه - کلگی - کلگی ( هد ) [عمران و معماری] ارتفاع - بار ...انگلیسی به انگلیسیuppermost part of the body containing the brain; mind, understanding; leader, person in authority; t ...
معنی head، مفهوم head، تعریف head، معرفی head، head چیست، head یعنی چی، head یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف h، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف h، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف h، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف h
کلمه بعدی: head access window
اشتباه تایپی: اثشی
آوا: /حعیا/
عکس head : در گوگل
معنی head

پیشنهاد کاربران

حرکت در جهت ذکر شده
Move in the direction mentioned
Move in the direction mentioned
رئیس
group leader
رفتن به سمت
Go towards
در پرتاب سکه:شیر
به معنا حرکت به سمت چیزی ، در جهت ذکر شده رفتن
head :move in the direction mentioned
means:go to some place
جمله =
She headed for home
موفق باشید همگی. Good luck

سرپرست
پی چیزی را گرفتن یا رفتن به سمت چیزی
مرکز
ستاد
جلوتر
[فعل] روانه شدن، گام در راه گذاشتن، گام نهادن در
سر
headlight یا head - lamp ( headlight یا head - lamp ) چراغ جلو ( خودرو )

رهسپار جایی بودن/شدن
در مسیر به سوی . . . بودن
در راه . . . بودن
حرکت در مسیر خاص و بخصوصی
هد، بالاترین ارتفاع؛ واحدی به متر به عنوان معیاری از توان پمپ است. بالاترین ارتفاعی که پمپ می تواند آب را تلمبه کند. در فارسی در میان اهل فن همان واژه ی �هد� مصطلح است و مثلاً می گویند �هد پمپ� چقدر است.
ذهن
your perfume fills my head
عطرت در ذهنم پیچیده
عطرت مشامم رو آکنده کرده
موی سر - سر
رفتن
فکر کردن
use head
برتر
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما