have one's head

پیشنهاد کاربران

داشتن کنترل و قدرت بر کسی، فرمانروایی کردن، یا به دنبال سر کسی بودن ( می خواستن آسیب بزنه ) .
مثال ها
She has his head — he does everything she says.
اونو تو دستش گرفته — هر کاری بگه انجام می ده.
...
[مشاهده متن کامل]

The coach has the team's head.
مربی تیم رو تحت کنترل داره.
The police have his head — they're looking for him.
پلیس دنبال سرشه — دارن دنبالش می گردن.