hastily

/ˈheɪstəli//ˈheɪstɪli/

معنی: شتابان، عجولانه، باعجله، باشتاب، سردستی
معانی دیگر: شتابان، باشتاب، باعجله
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. saloumeh ate her lunch hastily
سالومه با عجله نهارش را خورد.

2. he closed the door quite hastily
او با شتاب تمام در را بست.

3. she was brushing her hair hastily
با شتاب موی خود را برس می زد.

4. Nothing must be done hastily but killing of fleas.
[ترجمه گوگل]کاری جز کشتن کک ها نباید با عجله انجام شود
[ترجمه ترگمان]هیچ کاری نباید با عجله انجام شود، جز کشتن کک
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. He hastily stuffed a few clothes into a bag.
[ترجمه گوگل]با عجله چند لباس را داخل کیف کرد
[ترجمه ترگمان]او با عجله چند تا لباس در کیف ریخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Parliament was hastily recalled from recess.
[ترجمه گوگل]مجلس عجولانه از تعطیلات فراخوانده شد
[ترجمه ترگمان]پارلمنت به سرعت از کنار زنگ تفریح به یاد آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He summoned his subordinates hastily to his office.
[ترجمه گوگل]او زیردستان خود را با عجله به دفتر خود احضار کرد
[ترجمه ترگمان]subordinates را شتابان به دفتر کارش احضار کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. The defeated army had to retreat hastily from the field of battle.
[ترجمه سهیلا سهرابی] ارتش شکست خورده باید با عجله از میدان نبرد عقب نشینی میکرد.
|
[ترجمه گوگل]ارتش شکست خورده مجبور شد با عجله از میدان نبرد عقب نشینی کند
[ترجمه ترگمان]ارتش شکست خورده مجبور شد با عجله از میدان نبرد عقب نشینی کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Christina blushed and hastily lowered her eyes.
[ترجمه گوگل]کریستینا سرخ شد و با عجله چشمانش را پایین انداخت
[ترجمه ترگمان]کریستینا سرخ شد و شتابان چشمش را پایین انداخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Call her down hastily, it's time for supper.
[ترجمه گوگل]با عجله صداش کن، وقت شام است
[ترجمه ترگمان]عجله کن، وقت شام است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. We hastily improvised a screen out of an old blanket.
[ترجمه گوگل]ما با عجله یک صفحه نمایش از یک پتوی قدیمی بداهه ساختیم
[ترجمه ترگمان]ما با عجله یک پرده از یک پتوی کهنه تهیه کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. She recoiled hastily at seeing a snake in the path.
[ترجمه ونوس] با دیدن یک مار در مسیر عجله کرد.
|
[ترجمه گوگل]با دیدن یک مار در مسیر عجله کرد
[ترجمه ترگمان]او به سرعت خود را به دیدن یک مار در کوره راه انداخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. The village had been hastily abandoned.
[ترجمه گوگل]روستا با عجله رها شده بود
[ترجمه ترگمان]دهکده با عجله رها شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. He retreated hastily back to his car.
[ترجمه گوگل]با عجله به سمت ماشینش عقب نشینی کرد
[ترجمه ترگمان]به سرعت به طرف اتومبیلش رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. The child was hastily dispatched out to school.
[ترجمه گوگل]کودک را با عجله به مدرسه فرستادند
[ترجمه ترگمان]بچه به سرعت به مدرسه فرستاده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

شتابان (صفت)
expedite, hastily

عجولانه (قید)
hastily, hurriedly

با عجله (قید)
amain, hastily, posthaste, lickety-split

باشتاب (قید)
hotfoot, hastily, apace, summarily

سردستی (قید)
hastily, carelessly, roughly

به انگلیسی

• quickly, hurriedly

پیشنهاد کاربران

با عجله/شتاب/سرعت،
شتابان

He stepped back hastily from the edge
او بسرعت از لبه اونجا رفت ( سمت ) عقب
hastily ( adverb ) = با عجله، شتابزده، شتابان، عجولانه، بدون فکر، به سرعت

Definition = گفتن یا با عجله انجام دادن ، گاهی بدون مراقبت یا فکر لازم/

a hastily improvised computer system = یک سیستم کامپیوتری به سرعت سر هم بندی شده
examples:
1 - "He looks good for his age. Not that 55 is old, " she added hastily.
او با عجله می افزاید: "او از نظر سن خوب به نظر می رسد. نه اینکه 55 سال سن داشته باشد. "
2 - Some thought the government acted too hastily.
برخی تصور می کردند که دولت خیلی عجولانه عمل کرده است.
3 - Jos�phine and Napoleon were hastily married by a cardinal the night before the coronation.
ژوزفین و ناپلئون یک شب قبل از تاجگذاری به سرعت توسط کاردینال ( پاپ کاتولیک ) ازدواج کردند.
4 - The bill may not appropriately address the industry's needs because it was too hastily put together.
این لایحه ممکن است به طور مناسب نیازهای صنعت را برطرف نکند ، زیرا بدون فکر ( عجولانه ) سر هم شده است.
5 - Maybe I spoke hastily at that moment and broke her heart
شاید من در آن لحظه بدون فکر صحبت کردم و قلب او را شکستم.
هول هولی هول هولکی
با عجله و شتابزدگی

he hastily stuffed a few clothes into a bag.
- او با عجله چند لباس داخل ساک گذاشت.
- the defeated army had to retreat hastily from the field of battle.
- ارتش مغلوب باید با شتاب از خط مقدم عقب نشینی می کرد.
on spur of moment
in next to no time
وقتی چیزی " در یک لحظه " بدون پلن قبلی اتفاق میفته
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما