برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1360 100 1

hardly

/ˈhɑːrdli/ /ˈhɑːdli/

معنی: بشدت
معانی دیگر: (مودبانه یا طعنه آمیز) به سختی، به ندرت، کم، نه چندان، (نادر) با دشواری، با شدت تمام، با سفتی، سخت، بسختی، مشکل، بزحمت، بادرشتی

بررسی کلمه hardly

قید ( adverb )
(1) تعریف: almost not at all; barely; scarcely; only just.
مترادف: barely, scarcely
متضاد: considerably, much
مشابه: by the skin of one's teeth, ill, just, little

- I can hardly hear the radio.
[ترجمه بهادر] به سختی می تونم صدای رادیو رو بشنوم.
|
[ترجمه ترگمان] به سختی می‌توانم رادیو را بشنوم
[ترجمه گوگل] به سختی می توانم رادیو را بشنوم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: with almost no likelihood; surely not.
مترادف: scarcely
مشابه: by no means

- We can hardly stop now.
[ترجمه ترگمان] الان به سختی می‌توانیم بایستیم
[ترجمه گوگل] ما اکنون به سختی می توانیم متوقف شویم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه hardly در جمله های نمونه

1. hardly had i opened the window than the bird flew out
تا پنجره را باز کردم پرنده بیرون پرید.

2. i hardly know him
او را درست نمی‌شناسم.

3. i hardly realized what was happening
درست نفهمیدم چه شد.

4. he can hardly speak english
او به سختی انگلیسی حرف می‌زند.

5. he is hardly the person to ask for help
او اصلا کسی نیست که بشود از او کمک خواست.

6. i am hardly functional if i don't get enough sleep
اگر کم خوابی داشته باشم اصلا نمی‌توانم درست کار کنم.

7. it is hardly conceivable that. . .
به سختی قابل تصور است که. . .

8. she could hardly hide her exasperation
او به سختی می‌توانست خشم خود را پنهان کند.

9. there was hardly a day without him throwing a fit
روزی نبود که او خشمگین نشود.

10. a flaw that hardly shows
عیبی که کم توی چشم می‌خورد

11. his behavior was hardly defensible
رفتار او به آسانی قابل توجیه نبود.

12. modern man can hardly dispense with electricity
انسان امروزی به سختی می‌تواند بدون برق دوام بیاور ...

مترادف hardly

بشدت (قید)
extremely , acutely , sorely , hardly

معنی عبارات مرتبط با hardly به فارسی

پول سخت بدست امده

معنی کلمه hardly به انگلیسی

hardly
• with difficulty; barely, scarcely
• you use hardly to say that something is only just true.
• if you say hardly had one thing happened when something else happened, you mean that the first event was followed immediately by the second.
• you can use hardly in an ironic way to emphasize that something is certainly not true.
hardly ever
• rarely, not often, seldom
hardly more than
• all in all, in total, only, not more than
hardly worth one's salt
• not expedient, inadvisable, not worthwhile

hardly را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

naser
hard. سخت .‌
hardly به سختی.
وحید
به ندرت. Barely
مهدی قاسمی
چند لحظه پیش ، تازه
بامداد
برعکس
وقتی کسی چیزی می‌گوید و ما برای تاکید از Hardly استفاده می‌کنیم و در واقع می‌گوییم که حرفش صحت ندارد.
مثلا
نگو که توی امتحان رد شدم.
برعکس، با نمره بالا قبول شدی.
میلاد علی پور
چندان، خیلی، آنطور که باید، آنچنان هم، چندان هم، حتی
ملیکا
اصلاً

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی hardly
کلمه : hardly
املای فارسی : هردلی
اشتباه تایپی : اشقیمغ
عکس hardly : در گوگل

آیا معنی hardly مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )