برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1402 100 1

Hand

/ˈhænd/ /hænd/

معنی: دست، دسته، شرکت، خط، پنجه، پهلو، عقربه، دست خط، دخالت، یک وجب، طرف، کمک، پیمان، دادن، کمک کردن، با دست کاری را انجام دادن
معانی دیگر: دست (از مچ تا سر انگشتان)، ید، سمت، جهت (معمولا همراه با: right یا left)، سوی، داشتن، تملک، اختیار، قدرت، نیرو، اعتبار، (تحت) توجه، به عهده ی، سرپرستی، نقش، (دست به عنوان نشان) قول و قرار، عهد، وعده، دست (دوستی یا اتحاد و غیره) دادن، (دست به عنوان عامل مهارت) زبردستی، مهارت، چیرگی، روش اجرا، (وابسته به چیزی که توسط دست به وجود آمده باشد) دست خط، امضا، دست زدن، کف زنی، دستگیری، پایمردی، (کسی که با دست کاری را انجام می دهد) کارگر، فعله، مزدبگیر، (آدمی که در کاری مهارت داشته باشد) آدم ماهر، آدم وارد به کار، آدم چیره دست، (شخص یا دستگاه) سازنده، نویسنده، (هر چیز دست مانند یا اشاره کننده) تصویر دست (که به چیزی اشاره کند یا راهی را نشان دهد)، عقربه (ساعت و غیره)، (بازی ورق) دست (ورق)، یک دور بازی، (وابسته به یا برای دست) دستی، یدی، مشتواره، (با دست) دادن، رد کردن، مسترد کردن، ارائه کردن، موجب شدن، (با دست) راهنمایی کردن، راه بردن، (در بیشتر مهره داران) سرپاهای جلو، سم جلو، سردست، (نخستیان) پا، کف دست و پا (و انگشتان)، (سخت پوستان و برخی درندگان) چنگال، قلاب، یکان طول برابر با حدود 4 اینچ، (به اندازه ی) پهنای دست، چهار انگشت، (هر چیز دست پیچ شده) بسته، مشته، (به اندازه ی) یک مشت، پیچه ی تنباکو، نرمی یا زبری پارچه، دست ساخت، (کشتی بادبانی) بادبان را جمع کردن، پیشوند: برای دست (ها)، دستی، ویژه ی دست [handcuff و handclasp]، vt دادن

بررسی کلمه Hand

اسم ( noun )
عبارات: on hand
(1) تعریف: the part on the end of the human arm, used for grasping or holding.
مترادف: mitt, paw
مشابه: duke, extremity, fist

- The child held a butterfly in her hand.
[ترجمه ترگمان] کودک پروانه‌ای را در دست داشت
[ترجمه گوگل] کودک یک پروانه را در دستش نگه داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: something resembling a hand.
مشابه: appendage, claw, paw

- The monkeys use their hands skillfully in grooming.
[ترجمه ترگمان] میمون‌ها با مهارت از دست‌هایشان در نظافت استفاده می‌کنند
[ترجمه گوگل] میمون ها از مهارت های خود در مراقبت از بدن استفاده می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a worker or laborer.
مترادف: laborer, worker
مشابه: employee, help, helper, menial, servant, workman

- The farmers always take on extra hands for the harvest.
[ترجمه ترگمان] کشاورزان همیشه برای برداشت محصول اضافی می‌گیرند
[ترجمه ...

واژه Hand در جمله های نمونه

1. hand brake
ترمز دستی

2. hand brakes
ترمز دستی

3. hand over the money without any heroics or else i'll shoot!
بدون قهرمان بازی پولها را بده و الا آتش می‌کنم‌!

4. hand tool
دست افزار

5. hand and foot
1- دست و پا

6. hand down
1- به ارث گذاشتن،ارزانی داشتن 2- اعلام کردن،(در دادگاه و غیره) داوری کردن

7. hand in
تسلیم کردن،دادن

8. hand in (or and) glove
در همکاری و همدلی کامل،کاملا متوافق

9. hand in hand
1- دست در دست

10. hand it to
(امریکا- خودمانی) بارک الله گفتن،اذعان کردن (مهارت و غیره‌ی کسی را)

11. hand on
(به دیگری) رد کردن،پاس دادن،رساندن

12. hand out
(بین دیگران) پخش کردن،منتشر کردن،دادن

13. hand over
مسترد کردن،پس دادن

14. hand over fist
(عامیانه) به آسانی و به مقدار زیاد

15. hand to hand
...

مترادف Hand

دست (اسم)
hand , paw , set , arm , handshake , team , manus , fin
دسته (اسم)
detachment , school , section , regimen , hand , party , order , stack , handle , shaft , sect , kind , clump , clique , set , troop , stem , fagot , lever , team , pack , sheaf , army , host , corps , group , company , category , class , gang , assortment , grouping , estate , junta , ear , helm , cluster , ensign , batch , deck , knob , handhold , handgrip , bevy , tuft , fascicle , genre , genus , brigade , wisp , parcel , clan , gens , confraternity , drove , congregation , covey , stud , haft , hilt , skein , helve , horde , nib , shook , rabble , skulk , squad , trusser
شرکت (اسم)
firm , hand , association , society , company , unity , corporation , body corporate , cahoot , consociation
خط (اسم)
hand , order , groove , way , road , character , bar , mark , letter , row , line , file , feature , writing , track , script , streak , charter , letter missive , stripe , calligraphy , rut , ruler , ruck , message , legend , fascia , stria , handwriting , penmanship , printmaking , tails
پنجه (اسم)
hand , paw , fork , fistula , claw , toe , pitchfork , talon , five fingers
پهلو (اسم)
side , hand , flank
عقربه (اسم)
hand , pointer , gnomon , needle
دست خط (اسم)
hand , writing , script , longhand , manuscript , handwriting , rescript
دخالت (اسم)
hand , interposition , interference
یک وجب (اسم)
hand , span
طرف (اسم)
abutment , side , hand , party , direction , opponent , region , route , area , flank , angle , belt , suburb , half , opposite party
کمک (اسم)
support , accommodation , hand , adjoint , aid , service , help , assistance , helping , helper , assistant , succor , adjutant , subservience , avail , mate , relief , seconder , subserviency , furtherance , helpmeet , succorer
پیمان (اسم)
hand , accord , agreement , covenant , contract , treaty , pact , promise , concord , compact , oath , vow , faith , troth , league
دادن (فعل)
concede , give , hand , admit , impute , afford , mete , grant , render , pay , come through , endue , indue
کمک کردن (فعل)
relieve , assist , hand , aid , help , boost , facilitate , bestead , bested , redound
با دست کاری را انجام دادن (فعل)
hand

معنی عبارات مرتبط با Hand به فارسی

1- دست و پا، 2- نوکروار، دست به سینه، کاملا، کلا، تماما
(در دوران کهنه سنگی) تبر سنگی، سنگ تبر (ابزار تمام سنگی که دسته ی گرد و کوتاه داشت و تیغه ی آن تیز و دندانه دار بود)
کیف سفری، کیف دستی خانم ها کیف دستی
توپ بازى با دست
خاک کش دستى
لگن دست شویی
1- به ارث گذاشتن، ارزانی داشتن 2- اعلام کردن، (در دادگاه و غیره) داوری کردن، پشت درپشت چیزی را رساندن، بتواتر رساندن
با دست خوراک دادن به، دستخور کردن
چارنعل سبک، تاخت ملایم
ذره بین، درشت نما، ایینه، کوچک دسته دار، ساعت شنی
(جنگ افزار) نارنجک، نارنجک دستی
تسلیم کردن، دادن
در همکاری و همدلی کامل، کاملا متوافق، glove and hand خیلی صمیمی، خیلی نزدیک، دوست یک دل ویکزبان، دوست همراز
1- دست در دست، 2- هماهنگ، متوافق، متحد، همر ...

معنی Hand در دیکشنری تخصصی

hand
[برق و الکترونیک] دست
[فوتبال] دست
[نساجی] زیر دست منسوج - کیفیت پارچه که به وسیله دست می توان آنرا حس نمود مثل نرمی و زبری
[ریاضیات] سمت، دست، طرف
[برق و الکترونیک] تنظیم دستی
[نساجی] چاپ پارچه به وسیله قالب دستی - چاپ قلمکار
[نساجی] چاپ قلمکار - چاپ قالبی دستی
[نساجی] کتاب راهنما - کتاب مرجع
[کامپیوتر] ماشین حساب دستی
[سینما] دوربین دستی
[کامپیوتر] ماشین حساب دستی - ماشین حساب دستی کوچکی که برای عملیات ریاضی و محاسبه های پیچیده ی دیگر مناسب است.
[نساجی] چیدن دستی
[عمران و معماری] کوبیدن دستی - توپرسازی دستی
[برق و الکترونیک] کنترل دستی
[مهندسی گاز] کنترل بوسیله دست
[ریاضیات] با کمی توجه، در دست
[کامپیوتر] دست گیرنده
...

معنی کلمه Hand به انگلیسی

hand
• good day, i wish you a pleasant day (internet slang)
• part of the body at the end of the arm; handwriting; pointer on a clock; cards dealt to a card player; help; skill, ability; side; round of applause; worker; sailor; linear measure equal to 4 inches
• give, pass using the hand; help, assist
• of or pertaining to a hand
• your hands are the parts of your body at the end of your arms. each hand has four fingers and a thumb.
• the hands of a clock or watch are the thin pieces of metal or plastic that indicate what time it is.
• if you ask someone for a hand with something, you are asking them to help you.
• if you hand something to someone, you give it to them.
• the hand of someone or something is an effective influence that that person or thing has on events.
• hand can be added to some nouns that refer to objects such as tools, machines, or vehicles to form new nouns that carry the meaning of operated by hand rather than automatically.
• a hand is also someone who is employed to do hard physical work; an old-fashioned use.
• you use on the one hand when mentioning one aspect of a situation, and in the next sentence or paragraph you use on the other hand when mentioning another, contrasting aspect.
• if you have a responsibility or problem on your hands, you have to deal with it. when it is off your hands, it is no longer your responsibility.
• 1. the job or problem in hand is the one that you are currently dealing with. 2. if you have something in hand, you have something that you have not used yet, which you can use later to gain an advantage over your rivals. 3. if you hav
• if you know something off hand, you can think of it straight away without asking someone else or checking it in a book.
• if someone is on hand, they are near and ready to help.
• if you have something to hand, you have it ready to use when needed.
• something that is at hand or close at han ...

Hand را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Sara.ebr
کارگر خدمتکار
نرگس مالایی
hands off= دستتو بکش!
زهرا فرحزادي
يكي از معاني آن "كمك كردن" مي باشد
Can l give you a hand
ميتونم به شما كمك كنم؟
عليرضا كريمي وند
Memories of the hand to hand of the moon and the star
خاطرات دست به دست ماه و ستاره
عليرضا كريمي وند
Memories of the hand to hand of the moon and the star
خاطرات دست به دست ماه و ستاره
کیم زهرا
به معنی "دادن به، به دستِ...دادن" هم میده.
مثلا وقتی میگه handed it to me یعنی آن را بهم داد.

وقتی هم back باهاش میاد یعنی میشه
Hand sth back to معنی "پس دادن به، برگرداندن به " میده
tinabailari
دست 🙇🏻‍♀️🙇🏻‍♀️
what do you have in your hand
در دستت چی داری ؟؟
سید محمد علوی نسب اشکذری
به معنی عقربه ساعت هم استفاده میشود
Younes
دادن=give
ایرزاد
hand
این واژه ای ایرانوویچی است به مینه ی پنج یا دَه انگشت دست که در پارسی واژه ی به جا مانده اَندی است :
مانند : بیست و اَندی سال پیش
میشود گفت برای بازگویی خُرده ی شماره ای از آن بهره می بردند.
از سویی چون می خواستند پنج یا دَه را بگویند دست را نشان می دادند.
در زبان انگلیسی از مُچ دست تا سَر انگشتان را hand و از مچ دست تا شانه را arm می نامند.
در پارسی دیرین arm را اَرمَه می گفتند که در واژه ی آرِنج به جای مانده است که میتوان به چهر " آرِن" آن را دوباره زنده ساخت.
پیش نهاد دُوُم : می توان از مُچ دست تا سَر اَنگُشتان را
اَندَست ، اَندَشت ، اَندُشت، اَندار ، اَندال یا مانند این ها نامید.
شیوا
اگه فعل باشد به معنای تحویل دادن یا دادن است
به عنوان مثال
i handed in that marketing report

من آن گزارش بازاریابی را تحویل دادم
💜 Amirmaghare_lover 💜
Give Somebody a hand
به معنی کمک کردن و یآری رسوندنه

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی hand
کلمه : hand
املای فارسی : هند
اشتباه تایپی : اشدی
عکس hand : در گوگل

آیا معنی Hand مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )