guest

/ˈɡest//ɡest/

معنی: مهمان، انگل، مهمان کردن، مسکن گزیدن
معانی دیگر: وابسته به مهمان، ایرمان، مشتری (هتل و رستوران و غیره)، مسافر، (نمایش و غیره) هنرپیشه ی میهمان، هنرپیشه ای که استثنائا و بنا به دعوت در برنامه ای شرکت می کند، به عنوان مهمان در برنامه ای شرکت کردن، خارجی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a person who is hosted by another; one who receives hospitality from another.
مترادف: caller, company, visitor
مشابه: friend

(2) تعریف: a customer at a hotel or restaurant.
مترادف: visitor
مشابه: boarder, customer, habitu�, lodger, patron, regular, roomer

جمله های نمونه

1. guest room
اتاق مهمان

2. a guest appearance
شرکت (در نمایش) به عنوان هنرپیشه ی مهمان

3. a guest artist
هنرپیشه ی میهمان (در نمایش)

4. a guest list
فهرست مهمانان

5. the guest consumed all of the food
مهمان همه ی خوراک ها را خورد.

6. a bed-and-breakfast guest house
مهمانسرای بستر و صبحانه

7. a demanding guest
مهمان پرتوقع

8. a frequent guest at my father's house
مهمان همیشگی منزل پدرم

9. a welcome guest
مهمان گرامی

10. an overnight guest
مهمان شبخواب،مهمان شبانه

11. be my guest
مهمان من باشید،من پولش را می دهم،بفرمایید.

12. . . . the king comes as guest to you
. . . شاه زی تو میهمان آید همی

13. she will speak as the guest of honor
او به عنوان مهمان اصلی سخنرانی خواهد کرد.

14. a smack of wine for each guest
یک کمی شراب برای هریک از مهمانان

15. homa was shedding affection on every guest equally
هما به همه ی مهمانان به طور مساوی اظهار محبت می کرد.

16. the spring recoiled and hit the guest in the face
فنر پس جهید و به صورت مهمان خورد.

17. to set a dish before a guest
بشقاب جلو مهمان گذاشتن

18. i was mortified that they thrashed my guest
از این که مهمانم را کتک زدند بسیار شرمنده شدم.

19. the frozen behavoir of a host who is tired of his guest
رفتار سرد و بی اعتنای میزبانی که از مهمان خود خسته شده است

20. he came without his wife and so turned out to be the odd guest at the party
او بدون زنش آمد و لذا در مهمانی وصله ی ناجوری شده بود.

21. She was treated as an honoured guest.
[ترجمه ترگمان]به عنوان یک مهمان افتخاری با او رفتار می کردند
[ترجمه گوگل]او به عنوان یک مهمان افتخار درمان شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. It gives me great pleasure to introduce our guest speaker.
[ترجمه ترگمان]باعث افتخار منه که speaker رو بهتون معرفی کنم
[ترجمه گوگل]من خوشحالم که سخنران مهمان ما را معرفی می کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. The guest got very drunk so they bundled him into a taxi and sent him home.
[ترجمه ترگمان]مهمان بسیار مست شد و او را در تاکسی نشاندند و او را به خانه فرستادند
[ترجمه گوگل]مهمان بسیار مست شد تا او را به یک تاکسی بفرستد و او را به خانه بفرستد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. Sir David Bellamy was a guest speaker at the conference.
[ترجمه ترگمان]سر دیوید بلامی یک سخنگوی مهمان در این کنفرانس بود
[ترجمه گوگل]سر دیوید بلامی یک سخنگوی مهمان در کنفرانس بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. Liz was not on the guest list.
[ترجمه ترگمان] لیز \"توی لیست مهمون ها نبود\"
[ترجمه گوگل]لیز در لیست مهمان نبود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. He was the guest of honour .
[ترجمه ترگمان]او مهمان افتخاری بود
[ترجمه گوگل]او مهمان افتخار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. The guest is a singer of some note.
[ترجمه ترگمان]مهمان یکی از خوانندگان یادداشت است
[ترجمه گوگل]مهمان خواننده برخی از یادداشت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. A guest should suit the convenience of the host.
[ترجمه ترگمان]مهمان باید برای راحتی میزبان مناسب باشد
[ترجمه گوگل]مهمان باید با راحتی میزبان مناسب باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. He is an unexpected guest to her.
[ترجمه 423] او یک مهمان ناخوانده برای اوست.
|
[ترجمه ترگمان]برای او یک مهمان غیر منتظره است
[ترجمه گوگل]او یک مهمان غیر منتظره برای او است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

مهمان (اسم)
guest, visitant, visitor, houseguest

انگل (اسم)
satellite, raff, guest, hanger-on, leech, parasite, sponge, sycophant

مهمان کردن (فعل)
treat, invite, banquet, guest

مسکن گزیدن (فعل)
settle, inhabit, room, bield, guest

تخصصی

[آب و خاک] مدل Guest

به انگلیسی

• visitor; invitee; guest access, ability to access a computer on the internet or on a local area network without entering a password (computers); parasitic animal (zoology)
a guest is someone who is staying in your home or is attending an event because they have been invited.
a guest is also someone who is staying in a hotel.

پیشنهاد کاربران

Opposite of host
بستگان


مهمان
Take the guest
از مهمان پذیرایی کن
مهمان ها ، مهمان
مهمان. وابسته به مهمان. خانواده مهمان. مدعووین
guest mom مادر مهمان
guest food غذای مهمان
مهمان
مهمان
You are my guest
مهمان من هستی
be my guest مهمان من باش
مترادف: hosting
guest ( شیمی )
واژه مصوب: مهمان
تعریف: گونه‏ای شیمیایی که یک حفره یا شکافی را در یک ساختمان مولکولی دیگر به ‏نام میزبان پر می کند
مریم جان عزیز
guest #host
guest
این واژه ایرانی - اوروپایی و همریشه با گَشت پارسی است.
روشن اسن که وات شین به سین دِگَریده شده مانند نوشت به نویس
guest = گَشت یا گَست یا گَردَنده یا گَشتار کَسی است که می گردد ، رَه می سِپارَد ( سفر می کند ) بُنابراین باید او را بزرگ و گرامی داشت :
مِهمان : مِه - مان
مِه = بزرگ ؛ مان = آدم
همریشه آلمانی آن : Gast
aperson that you invite to your home.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما