grumpy

/ˈɡrəmpi//ˈɡrʌmpi/

معنی: ترشرو، بد خلق
معانی دیگر: عبوس، بهانه گیر، اخمو، بداخم، همیشه دلخور (گاهی grumpish هم می گویند)
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: grumpier, grumpiest
مشتقات: grumpish (adj.), grumpily (adv.), grumpiness (n.)
• : تعریف: in a bad mood; irritable.
مترادف: bilious, cantankerous, cranky, cross, dyspeptic, fractious, grouchy, irascible, irritable, peevish, short-tempered
متضاد: good-humored
مشابه: bad-tempered, brusque, choleric, crotchety, crusty, curt, disagreeable, feisty, moody, ornery, out of sorts, peppery, pettish, petulant, quarrelsome, surly, touchy

- She'll be grumpy if you wake her up from her nap.
[ترجمه Amir] اگر او را از چُرت زدنش بیدار کنی عبوس خواهد شد
|
[ترجمه ترگمان] اگر او را از خواب بیدار کنی بد خلق خواهد شد
[ترجمه گوگل] اگر از خواب بیدار شوید، او بدبخت خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- My grandfather was often grumpy, but it was because he was in constant pain.
[ترجمه ترگمان] پدربزرگ من غالبا بدخلق بود، اما به این دلیل بود که مدام درد می کشید
[ترجمه گوگل] پدربزرگ من اغلب بدبخت بود، اما این به این دلیل بود که او در معرض درد مداوم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I was grumpy about having to fill out more forms, so I wasn't very pleasant to the receptionist.
[ترجمه ترگمان] از اینکه مجبور بودم فرم دیگری پر کنم بد خلق شده بودم، برای همین هم برای پذیرش خیلی خوشایند نبودم
[ترجمه گوگل] من در مورد نیاز به پر کردن فرم های بیشتر بدبخت بودم، بنابراین من به خدمتکار بسیار دلپذیر نبود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. The old man is a grumpy elder.
[ترجمه محمد م] مرد مسن، یک پیر ترشرو است
|
[ترجمه ترگمان]پیرمرد پیر grumpy است
[ترجمه گوگل]پیرمرد بزرگ مرد بزرگ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. Some folk think I'm a grumpy old man.
[ترجمه ترگمان]بعضی از مردم فکر می کنند من یک پیرمرد بداخلاقی هستم
[ترجمه گوگل]بعضی از مردم فکر می کنند من یک مرد پیرمرد خائن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Don't be so grumpy and cynical about it.
[ترجمه ترگمان]انقدر بداخلاقی نکن
[ترجمه گوگل]در مورد آن نگران نباشید و بدبین باشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Mina's always a bit grumpy first thing in the morning.
[ترجمه محمد م] مینا همیشه اول صبح یه مقدار بدخلق است
|
[ترجمه ترگمان]مینا برای اولین بار در صبح اولین کار بدخلقی می کند
[ترجمه گوگل]مینا همیشه اولین چیزی که در روز صبح به ذهنت می رسد، خسته کننده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. She's very grumpy when her tooth aches.
[ترجمه marjan] وقتی دندونش درد میگیره خیلی بد عنق میشه
|
[ترجمه ترگمان]وقتی her درد می کند خیلی ناراحت است
[ترجمه گوگل]وقتی دندان دچار دردسر می شود بسیار دشوار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. She understands why I get tired and grumpy.
[ترجمه محمد م] او میفهمد من چرا خسته و بدخلق هستم
|
[ترجمه ترگمان]اون درک می کنه که چرا من خسته و بداخلاق میشم
[ترجمه گوگل]او می فهمد چرا من خسته و خسته ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Homer, the grumpy dad, works in a nuclear plant and is a sentimental slob.
[ترجمه ترگمان]هومر، اون بابای بداخلاقی که تو یه کارخونه هسته ای کار میکنه و خیلی هم شلخته اس
[ترجمه گوگل]هومر، پدربزرگ، در یک نیروگاه هسته ای کار می کند و یک سنت حسودی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Come back and see me when you're less grumpy.
[ترجمه ترگمان]وقتی کم تر بداخلاقی کردی برگرد و منو ببین
[ترجمه گوگل]بیا عقب بروید و من را ببینید وقتی که شما کمتر خجالت می کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. Southall was grumpy and unsociable, not like him.
[ترجمه ترگمان]Southall خشن و خشن بود، نه مثل او
[ترجمه گوگل]Southall خجالت زده و غیر انسانی بود، او را دوست ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. She let out a grumpy sigh and turned herself over to face the wall.
[ترجمه ترگمان]او اهی کشید و خود را به طرف دیوار چرخاند
[ترجمه گوگل]او یک آه خجالت زد و خودش را به سمت دیوار مواجه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. I still felt grumpy, but as the preacher got going I also discovered that somehow I wanted him to do well.
[ترجمه ترگمان]من هنوز احساس ناراحتی می کردم، اما وقتی که کشیش به این نتیجه رسید که من هم از او خواسته بودم که کارش را خوب انجام دهد
[ترجمه گوگل]من هنوز احساس خجالت میکردم، اما به محض این که واعظان هم رفتند، متوجه شدم که به نوعی میخواستم او را به خوبی کار کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. But I had reverted to my ordinary, grumpy, perennially dissatisfied self.
[ترجمه ترگمان]اما من به این نتیجه رسیده ام که همیشه از خود ناراضی هستم
[ترجمه گوگل]اما من به حالت عادی، ناامید و متاسفانه ناراضی خود برگشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. She is an iconoclast who became a grumpy conservative, rejecting the modern industrial world in a grand wholesale manner.
[ترجمه ترگمان]او an است که محافظه کار خلق و عبوس شد و دنیای مدرن صنعتی را به طور عمده رد کرد
[ترجمه گوگل]او یک شخصیت دائمی است که به محافظه کاری خجالت زده است و جهان مدرن صنعتی را به شیوه ای بزرگ به کار گرفته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Hywel is a bit grumpy, and Wyn's so cheerful.
[ترجمه ترگمان]Hywel یک کم بد خلق است، و خیلی هم شاد است
[ترجمه گوگل]هیول کمی بدخلقی است و وین خیلی شاد است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. So disillusioned and grumpy is he that he writes a local newspaper column on the subject.
[ترجمه ترگمان]او یک ستون روزنامه محلی در مورد این موضوع می نویسد
[ترجمه گوگل]بنابراین ناامید و ناامید کننده است که او یک ستون روزنامه محلی را در این زمینه می نویسد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

ترشرو (صفت)
acid, vinegary, angry, grumpy, moody, morose, sullen, petulant, crabbed, dogged, gloomy, sulky, ill-humored, chuffy, rusty, mulish, gruff, huffy, humpy, pettish, huffish, ill-humoured, ill-natured, snuffy, vinegarish

بد خلق (صفت)
grumpy, moody, bad-tempered, choleric, grouchy, ornery, cantankerous, dyspeptic, capernoited, gruff, ill-natured, ill-tempered

به انگلیسی

• grouchy; angry; sulky; irritable
a grumpy person is bad-tempered and miserable; an informal word.

پیشنهاد کاربران

Why are you grumpy face?
چرا بدخلقی میکنی
چرا ترش میکنی
بد اخلاق
کج خلق بدقلق
bad tempered
میتونه به معنی یه آدم حواس پرت و گیج هم باشه, بی حواس
To wake up grumpy
بد از خواب بیدار شدن
Grumpy بد اخلاق ، ناراحت


bad - tempered and easily annoyed 💬💬💬💬
ترشرو ، عبوس
اعصاب خورد و نازک نارنجی
I hadn't had enough sleep and was feeling kind of grumpy
عُنُق
عبوس/ ترشرو / غضبناک / عصبی مانند / بد اخلاق / خشمگین / چیزی یا کسی که مشخصه قهر کرده و عصبیه همون SURELY
🔴easily annoyed or angered : having a bad temper or complaining often
◀️ Grumpy face : صورت خشمگین و عبوس و عصبی
◀️Our neighbor is a grumpy old man
◀️I was feeling grumpy after my long flight

■■■ Synonyms
choleric, crabby, cranky, cross, crotchety, fiery, grouchy, irascible, irritable, peevish, perverse, pettish, petulant, prickly, quick - tempered, raspy, ratty, short - tempered, snappish, snappy, snarky, snippety, snippy, stuffy, testy, waspish

■■■ Antonyms
forbearing, long - suffering, patient, stoic ( or stoical ) , tolerant, uncomplaining
عصبانی
1. i was grumpy yesterday
2. he was grumpy at 12:45
بدخلق ، ترش رو ، بداخلاق ، کج خلق ، عبوس ، عنق
بی جنبه grumpy loser
Stop doing your grumpy face
عصبی نباش - اخمو نباش
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما