grandfather

/ˈɡrændˌfɑːðər//ˈɡrænfɑːðə/

معنی: نیا، پدر بزرگ، پیر مرد
معانی دیگر: بابابزرگ، (مذکر) نیا، جد، پدر بزرگ قانون ـ فقه : جد
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the male parent of one's parent.

(2) تعریف: a person from whom one is descended; forefather; ancestor.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: grandfathers, grandfathering, grandfathered
• : تعریف: to exempt (certain persons, things, activities, or the like) from new laws, regulations, or restrictions.

- When the area is rezoned, this tract will be grandfathered.
[ترجمه ترگمان] وقتی که این ناحیه rezoned است، این دستگاه grandfathered خواهد بود
[ترجمه گوگل] هنگامی که منطقه رونده شده است، این دستگاه قدیمی خواهد شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. her grandfather gave her a bearhug
پدر بزرگش دودستی او را در آغوش گرفت.

2. her grandfather was very kissy
پدربزرگش خیلی اهل روبوسی بود.

3. his grandfather is an air force veteran
پدربزرگش سرباز پیشین نیروی هوایی است.

4. his grandfather is still living
پدر بزرگش هنوز زنده است.

5. my grandfather sat at the head of the table
پدربزرگم در صدر میز نشست.

6. my grandfather used to walk in his sleep
پدر بزرگم در خواب راه می رفت.

7. a paternal grandfather
پدر بزرگ پدری (پدر پدر)

8. my maternal grandfather was named seyed abraham
پدربزرگ مادری من سید ابراهیم نام داشت.

9. they say my grandfather was a courageous man
می گویند پدربزرگم مرد دلاوری بود.

10. he looked after his grandfather
او از پدر بزرگ خود نگهداری می کرد.

11. he testified against my grandfather
او علیه پدربزرگم شهادت داد.

12. her behavior toward her grandfather is not excusable
رفتار او با پدربزرگش قابل بخشش نیست.

13. the handwriting of my grandfather aseyd ebrahim was very beautiful
دستخط پدربزرگم آسید ابراهیم بسیار زیبا بود.

14. they say my maternal grandfather was a somnambulant
می گویند پدر بزرگ مادری من خوابگرد بوده است.

15. a near likeness of my grandfather
شمایل نسبتا شبیه به پدربزرگ من

16. an old photograph of my grandfather
عکس قدیمی پدربزرگم

17. he even banters with his grandfather
او حتی با پدر بزرگش شوخی دارد.

18. they named me after my grandfather
اسم پدر بزرگم را روی من گذاشتند.

19. we are related through our grandfather
از طریق پدر بزرگمان با هم نسبت داریم.

20. he occupies a house which his grandfather built
او در خانه ای زندگی می کند که پدر بزرگش ساخت.

21. the child was named after his grandfather
نام پدر بزرگ را روی نوزاد گذاشتند.

22. battles and important enterprises in which my grandfather took part
نبردهای مهم و عملیات جسورانه ای که پدربزرگم در آن شرکت داشت

23. we kept the bad news from our grandfather
خبر بد را از پدربزرگمان پنهان کردیم.

24. My grandfather is still living, but my grandmother is dead.
[ترجمه ترگمان]پدربزرگم هنوز زنده است، اما مادربزرگم مرده
[ترجمه گوگل]پدربزرگ من هنوز زنده است، اما مادر بزرگ من مرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. Grandfather used to misplace his glasses.
[ترجمه ترگمان]پدربزرگ عادت داشت عینکش را به هم بزند
[ترجمه گوگل]پدربزرگ عینک خود را عوض کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. His grandfather was a fine raconteur.
[ترجمه ترگمان]پدربزرگ او a خوبی بود
[ترجمه گوگل]پدربزرگش یک raconteur خوب بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. My grandfather was a career teacher; it's the only job he'd ever done.
[ترجمه ترگمان]پدربزرگم یه معلم حرفه بود؛ این تنها کاری بود که تا به حال انجام داده بود
[ترجمه گوگل]پدربزرگ من یک معلم حرفه ای بود این تنها کاری است که او تا به حال انجام داده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. The pendulum in the grandfather clock swung back and forth.
[ترجمه ترگمان]آونگ در ساعت پدربزرگ به عقب و جلو تاب می خورد
[ترجمه گوگل]آونگ در ساعت پدربزرگ به عقب و جلو چرخید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. My grandfather mentioned me in his will.
[ترجمه ترگمان]پدربزرگم در وصیت نامه اش به من اشاره کرد
[ترجمه گوگل]پدربزرگ من در اراده اش به من اشاره کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

نیا (اسم)
stock, ancestor, forefather, granddad, grandpapa, gaffer, forbear, forebear, grandfather, grandpa

پدر بزرگ (اسم)
progenitor, grandsire, grandfather, grandpa, grandsir

پیر مرد (اسم)
grandsire, grandfather, grandsir, old man, oldster

به انگلیسی

• father of one's father or mother
your grandfather is the father of your father or mother.

پیشنهاد کاربران

پدرِ مادر یا پدرِ پدر
پدر بزرگ ، اقا جون و . . .
پدر بزرگ
پدربزرگ
Is your grandfather alive
آیا پدربزرگت زنده است؟؟🎠
پدر بزرگ ( ولی بابا )
My grandfather was hugging me in the yard. It was called the noon call to prayer. They will name it, so I can swear by the greatness of God
پدر بزرگم در حیاط من رو بغل کرده بود اذان ظهر گفته میشد به خانه پدربزرگ تو اشاره کرد و گفت به صاحب این اذان ، این مرد و خانواده اش تورو خوشبخت کنند پدر بزرگم را از هر کسی که بشناسد بپرسی او را با لقب یک مرد به نام خواهند برد این رو میتونم به بزرگی خدا قسم بخورم او نماز خوان ، اسب سوار ، بخشش گر و عروسی بچشم دیده نشده ها رو دیده بود
سن منیم بالامسان بویوم گوزل خانوم اولاجاکسان
My grandfather told us in a dream
Let's cultivate and eat agricultural land
How many houses do we have in Tehran?
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما