go willy nilly

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• بی هدف و بی برنامه حرکت کردن
• سرسری و بدون نظم انجام دادن
• بی ترتیب، هرجور شده، بدون توجه به منطق
• ( به صورت استعاری ) بدون اراده یا اختیار، بی چون و چرا
🔸 مثال ها:
...
[مشاهده متن کامل]

• Don't just go willy - nilly through the museum; let's follow the map!
بی هدف و بی برنامه تو موزه راه نرو؛ بیا نقشه رو دنبال کنیم!
• You can't go willy - nilly spending money on things you don't need.
نمی توانی سرسری و بدون برنامه پولت را خرج چیزهایی کنی که نیازی نداری.
• The children were running willy - nilly around the playground.
بچه ها بی هدف و بی نظم تو زمین بازی می دویدند.
• He just went willy - nilly through the instructions and messed everything up.
او فقط سرسری و بدون دقت دستورالعمل ها را خواند و همه چیز را خراب کرد.