To catch one's wind ( یا to catch one's breath )
🔸 معادل فارسی:
• نفس گیری کردن / نفس تازه کردن
• به نفس آمدن ( بعد از فعالیت سنگین )
• ( مجازی ) یک نفس راحت کشیدن / استراحت کوتاه کردن
• ( در لحظه ترس یا شوک ) نفس در سینه حبس کردن
... [مشاهده متن کامل]
🔸 مثال ها:
• *"The runner paused to catch his wind after the 400 - meter sprint. "*
دونده بعد از دویدن ۴۰۰ متر مکث کرد تا نفس تازه کند.
"When she saw the engagement ring, she caught her wind for a moment. "
وقتی حلقه نامزدی را دید، یک لحظه نفس در سینه اش حبس شد.
🔸 معادل فارسی:
• نفس گیری کردن / نفس تازه کردن
• به نفس آمدن ( بعد از فعالیت سنگین )
• ( مجازی ) یک نفس راحت کشیدن / استراحت کوتاه کردن
• ( در لحظه ترس یا شوک ) نفس در سینه حبس کردن
... [مشاهده متن کامل]
🔸 مثال ها:
دونده بعد از دویدن ۴۰۰ متر مکث کرد تا نفس تازه کند.
وقتی حلقه نامزدی را دید، یک لحظه نفس در سینه اش حبس شد.