get things done

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• کارها را انجام دادن
• به نتیجه رساندن
• در زبان محاورهای: کارها رو راه انداختن، جمع و جور کردن، از پس کارها براومدن
🔸 مثال ها:
• I need a reliable assistant who can get things done without supervision.
...
[مشاهده متن کامل]

من به یه دستیار قابل اعتماد نیاز دارم که بدون نظارت کارها را انجام بده.
• Despite the challenges, she always finds a way to get things done.
با وجود چالش ها، او همیشه راهی برای انجام کارها پیدا می کند.
• We have a tight deadline, but I'm confident we can get things done.
مهلت کمی داریم، ولی مطمئنم می تونیم کارها را انجام بدیم.
• He's not just talk; he gets things done.
اون فقط حرف زدن نیست؛ کارها رو انجام میده.

Have u been going the extra mile to get things done? آیا برای رتق و فتق امور تلاش بیشتری کرده ای ؟
ساماندهی کارها
کاری که توسط دیگران انجام شود
For example: if there's something wrong with my car , my uncle take a look at it
ترتیب کارا رو دادن
راس و ریس کردن
رتق و فتق امور، �اداره کردن امور،
به انجام رساندن کارها.