get pushed down the road

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
به تعویق افتادن : به آینده موکول شدن : به عقب انداختن : پشت گوش انداختن : حل نشده به آینده سپردن : از سر خود باز کردن : معطل ماندن
🔸 مثال ها:
• The decision got pushed down the road again.
...
[مشاهده متن کامل]

آن تصمیم دوباره به آینده موکول شد.
• The problem has been pushed down the road for years.
آن مشکل سال هاست که به عقب انداخته می شود.
• We can't keep pushing this down the road.
نمی توانیم مدام این را به آینده موکول کنیم.