get one's head around

پیشنهاد کاربران

موفق به درک کردن چیزی مخصوصا چیزی سخت و پیچیده
🔸 معادل فارسی:
چیزی رو هضم کردن، سر در آوردن از چیزی
به ذهن رسوندن، درک کردن چیز پیچیده یا عجیب
( در مفهوم احساسی ) کنار اومدن با یه واقعیت سخت یا باورنکردنی
🔸 مثال ها:
"I just can't get my head around quantum physics. "
...
[مشاهده متن کامل]

هرچی فکر می کنم نمی تونم فیزیک کوانتوم رو هضم کنم.
"She couldn't get her head around the fact that he was gone. "
نمی تونست با این واقعیت کنار بیاد که دیگه نیست.
"It took me a while to get my head around the new system. "
یه مدت طول کشید تا سر در بیارم از این سیستم جدید.