get a lump in one 's throat

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• گلوی کسی بند بیاید، گره گلو
• ( از شدت احساسات ) بغض کردن، منقلب شدن
• حالتی که انسان می خواهد گریه کند اما اشکش جاری نمی شود
🔸 مثال ها:
( فراق و دلتنگی ) :
"Saying goodbye to my best friend at the airport made me get a lump in my throat. "
...
[مشاهده متن کامل]

خداحافظی با بهترین دوستم در فرودگاه باعث شد بغض کنم ( گلوی ام بند بیاید ) .
( افتخار و موفقیت ) :
"When the national anthem played, many veterans got a lump in their throats. "
وقتی سرود ملی پخش شد، بسیاری از کهنه سربازان بغض کردند ( منقلب شدند ) .
( فیلم و تئاتر ) :
"The movie's ending was so touching that I got a lump in my throat. "
پایان فیلم آنقدر تأثیرگذار بود که بغض کردم ( گلوی ام بند آمد ) .
( خواندن یک نامه قدیمی ) :
"Reading my late father's letter made me get a lump in my throat. "
خواندن نامه پدر مرحومم باعث شد بغض کنم ( منقلب شوم ) .