game

/ˈɡeɪm//ɡeɪm/

معنی: بازی، سرگرمی، شوخی، شکار، مسابقه، جانور شکاری، یک دور بازی، مسابقه های ورزشی، سرحال، تفریح کردن، دست انداختن
معانی دیگر: بازی ورزشی (مثل فوتبال)، جست و خیز، گیم، بازی در یک سری مسابقه، بخشی از مسابقه، تعداد امتیاز لازم برای بردن مسابقه، وسیله ی بازی (مثل ورق و غیره)، نقشه ی بازی، پروژه، برنامه ی عمل، ترفند، حقه، حیوان (مناسب شکار)، ماهی (برای صید)، گوشت شکار، نخجیر، (معمولا به صورت fair game) قابل پیگیری، حمله پذیر، مشروع، هر کار مخاطره دار، بازی ریسک دار، وابسته به حیوانات قابل شکار، (به صورت to be game) مشتاق و آماده بودن، مشتاق و مصمم، حاضر، وابسته به شکار، شکاری، آزمون، بازی کامپیوتری، قمار کردن، بازی کردن، (در مورد پا) شل، چلاق، لنگ، ضربدیده، آسیب دیده، بصورت جمع مسابقه های ورزشی، اهل حال
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: something done for amusement; diversion; pastime.
مشابه: amusement, distraction, diversion, entertainment, fun, pastime, play, recreation

(2) تعریف: a usu. competitive form of play or sport having certain rules and equipment for play.
مشابه: competition, contest, event, match, play, sport

- a game of chess
[ترجمه ترگمان] یک بازی شطرنج،
[ترجمه گوگل] یک بازی شطرنج
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a football game
[ترجمه Katy] فوتبال یک بازى است
|
[ترجمه ترگمان] یک بازی فوتبال
[ترجمه گوگل] یک بازی فوتبال
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a strategy or plan.
مترادف: game plan, plan, strategy
مشابه: scheme, stratagem

(4) تعریف: wild animals hunted for sport or food.
مترادف: quarry
مشابه: big game, kill, prey, take, wildlife

(5) تعریف: the flesh of such animals, used for food.
مشابه: fowl, kill, meat, take
صفت ( adjective )
حالات: gamer, gamest
(1) تعریف: of or relating to wild animals or the sport of hunting them.
مشابه: gamy, wild

(2) تعریف: adventurous in spirit; brave.
مترادف: adventurous, brave, intrepid, plucky, spirited
مشابه: courageous, daring, gutsy, valiant

(3) تعریف: (informal) ready.
مترادف: ready, set
مشابه: eager, prepared, willing

- Are you game for a rematch?
[ترجمه ترگمان] برای مسابقه برگشتی بازی می کنی؟
[ترجمه گوگل] آیا شما بازی برای یک بازی مجدد هستید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: games, gaming, gamed
مشتقات: gamely (adv.), gameness (n.)
• : تعریف: to play games of chance; gamble.
مترادف: gamble
مشابه: bet, wager

جمله های نمونه

1. game animals
حیوانات شکاری

2. game laws
قوانین (مربوط) به شکار

3. game warden
سرپرست شکارگاه

4. game warden
شکاربان

5. game away
در قمار باختن،ولخرجی کردن

6. game of cat and mouse
بازی موش و گربه،بازی قویتر با ضعیف تر

7. a game leg
پای شل

8. basketball game
مسابقه ی بسکتبال

9. big game hunting
شکار حیوانات بزرگ

10. the game ended in a draw
مسابقه با نتیجه ی مساوی خاتمه یافت.

11. the game ended in a tie
بازی با نتیجه ی مساوی به پایان رسید.

12. the game is 25
بازی 25 امتیازی است.

13. the game is far from over
خیلی مانده تا مسابقه تمام بشود.

14. the game is getting tenser all the time
مسابقه دارد مرتبا هیجان انگیزتر می شود.

15. the game of basketball
بازی بسکتبال

16. the game stayed scoreless until near the end
بازی تا نزدیکی های آخر بدون امتیاز بود.

17. the game was called because of rain
به خاطر باران مسابقه متوقف شد.

18. the game was called off on account of rain
به خاطر باران مسابقه به تعویق افتاد.

19. the game was postponed because of bad weather
چون وضع هوا بد بود مسابقه را به بعد موکول کردند.

20. the game was rained off
باران مسابقه را تعطیل کرد.

21. card game
بازی (یا قمار) با ورق

22. die game
تا آخرین نفس جنگیدن،در حال نبرد دلیرانه مردن،جان خود را فدا کردن

23. die game
با شجاعت مردن،تا دم مرگ جنگیدن،مردانه جان دادن

24. make game of
به باد تمسخر گرفتن،دست انداختن،مسخره کردن

25. the game is up
کار تمام است،امیدی به موفقیت نیست

26. a five-hand game
بازی پنج دستی

27. a long game
بازی طولانی

28. a strenuous game of tennis
یک بازی تنیس پرتقلا

29. after the game i went home and cleaned up
پس از مسابقه به خانه رفتم و نظافت کردم.

30. an away game
مسابقه در محل حریف

31. fish and game regulations
مقررات ماهی گیری و شکار

32. he roasts game
او گوشت شکار را کباب می کند.

33. he was game to the end
تا آخر کار دلگرم و مصمم بود.

34. the championship game reached a fever pitch
مسابقه قهرمانی به مرحله تب و تاب رسید.

35. the political game
سیاست بازی

36. to track game
رد شکار را گرفتن

37. what little game are you up to now?
حالا دیگه چه ترفندی در آستین داری ؟

38. concede a game (or an election)
باخت خود را (در مسابقه یا انتخابات) قبول کردن

39. off one's game
بد بازی کردن،بازی بدی ارائه دادن

40. . . . zebras and wild game will not stampede it
(فردوسی). . . بر او گور و نخجیر پی نسپرد

41. a hound scenting game
سگ تازی که شکار را بو می کشد

42. a two-handed card game
بازی دو نفری (باورق)

43. an exhibition baseball game
بازی بیس بال نمایشی

44. at halftime, the game was 7 to 6
در هافتایم،مسابقه 7 به 6 بود.

45. i lost the game
من مسابقه را باختم.

46. let's play a game of darts
بیا باهم بازی تیرپرانی بکنیم.

47. to enter a game cold
بلامقدمه وارد مسابقه شدن

48. ahead of the game
(عامیانه) برنده،دارای کارت یا امتیازبرنده

49. to play the game
(عامیانه) مقررات بازی را رعایت کردن،منصفانه رفتار کردن،مطابق رسم و اصول رفتار کردن

50. he likes to hunt game
او دوست دارد حیوان شکار کند.

51. he plays a wicked game of tennis
تنیس بازی کردن او معرکه است.

52. hounds that can trail game
سگ های تازی که می توانند شکار را ردیابی کنند

53. to play a mean game of chess
ماهرانه شطرنج بازی کردن

54. to see through another's game
دست کسی را خواندن

55. we lost the first game and drew the second
مسابقه ی اول را باختیم و دوم را مساوی کردیم.

56. a team primed for a game
یک تیم که برای مسابقه آماده شده است

57. thanks to the rain, the game was cancelled
به واسطه ی باران،مسابقه تعطیل شد.

58. the younger students were fair game for playing tricks on
شاگردان کوچکتر به آسانی ملعبه می شدند.

59. to him anything is fair game
او از هیچ کاری ابا ندارد.

60. to initiate someone into the game of chess
(فوت و فن) بازی شطرنج را به کسی آموختن

61. a commentator who reports the football game
مفسری که مسابقه ی فوتبال را گزارش می کند

62. an isolate pawn in a chess game
(سرباز) پیاده ی تک افتاده در بازی شطرنج

63. our players are up for the game
بازیکنان ما آماده ی مسابقه هستند.

64. our team will have a home game
تیم ما در شهر خودمان بازی خواهند کرد.

65. three substitutions were made during the game
طی مسابقه سه بار بازیکن عوض و بدل کردند.

66. to square the score of a game
امتیازهای دو طرف مسابقه را برابر کردن

67. we went to watch the football game
ما به تماشای مسابقه ی فوتبال رفتیم.

68. an injury ruled him out for the game
صدمه ی بدنی شرکت او در مسابقه را غیر ممکن کرد.

69. he asked to be let into the game
او درخواست کرد که در بازی وارد شود (شرکت داده شود).

70. he is in good form for the game
او برای مسابقه خوب آماده است.

مترادف ها

بازی (اسم)
action, play, sport, game, gaming, fun, skittle

سرگرمی (اسم)
amusement, sport, game, fun, engagement, entertainment, pastime, hobby, recreation, avocation, occupation, trade, metier

شوخی (اسم)
sport, game, fun, spree, raillery, quiz, jink, drollery, persiflage, jape, bob, joke, prank, humor, jest, bon mot, facetiae, curvet, gig, lark, funny bone, pleasantry, jocosity, waggery, witticism, laverock

شکار (اسم)
game, chase, catch, prey, hunt, predation, ravin, quarry, victim, juicy bit

مسابقه (اسم)
match, game, contest, race, competition, emulation, tourney, racing, tournament

جانور شکاری (اسم)
game, raptor

یک دور بازی (اسم)
game

مسابقه های ورزشی (اسم)
game

سرحال (صفت)
game, peppy, slashing, vivid, merry, gay, trig, blithesome, pert, healthy, cheery, wholesome, sprightly, well-disposed, sprightful, wide-awake

تفریح کردن (فعل)
article, play, disport, game, recreate

دست انداختن (فعل)
flout, game, fool, ridicule, put on, kid, banter, spoof, hoax, gibe, befool, mock, bullyrag, lark, laverock

تخصصی

[کامپیوتر] بازی
[ریاضیات] یک دوره بازی، بازی، دور بازی، دست

به انگلیسی

• fun activity; amusement, entertainment; competition
play games of chance; bet, wager
ready; willing; courageous; lame (of a leg); handicapped, disabled
animals killed in a hunt; meat from wild animals (used as food)
a game is an enjoyable activity with a set of rules which is played by individuals or teams against each other.
a game is also a particular occasion on which a game is played.
in sports such as tennis, a game is part of a match, consisting of a fixed number of points.
games are sports played at school or in a competition.
a game is also the equipment needed to play a particular indoor game.
you can describe a way of behaving as a game when it is used to try to gain advantage.
game is wild animals or birds that are hunted for sport or food.
someone who is game is willing to do something new, unusual, or risky.
if you beat someone at their own game, you use their own methods to gain an advantage over them.
if you say the game is up, you mean that someone's secret plans or activities have been discovered.
if someone or something gives the game away, they reveal a secret.

پیشنهاد کاربران

افت و خیز، تنش، فراز و فرود، تب و تاب.
مثلا موقع مذاکره برای خرید یه خونه، اگه طرف مقابل چیزی بگه و شما با ملایمت و نرمی و بدون ابزار مخالفت، حرفش را بپذیرید، اگه معامله بخواد شکل بگیره، طرف شک میکنه و پیش خودش میگه چرا هرچی گفتم قبول کرد؟ در این صورت ممکنه جا بزنه و کلا بی خیال معامله بشه چون حس میکنه معامله آنقدر برای طرف مقابل خوب داره پیش میره که هرچی من میگم، قبول میکنه و حتما من دارم زیادی امتیاز میدم! لذا در چنین مواردی از واژه game استفاده میشه. در مذاکرات نباید game را نادیده گرفت. یعنی هرچی طرف گفت ( حتی اگه منطقی بود ) ، نباید فوری قبول کرد، مثلا باید به صورت صوری لااقل به طور مختصر مخالفت کرد و بعدش قبول کرد. مذاکره باید همراه با افت و اخیز و تنش و فراز و فرود باشه ( هرچند کم ) ، نه اینکه با نهایت ملایمت و نرمی و آرامش باشه، وگرنه طرف حس میکنه داره سرش کلاه میره. لذا اگه در چنین متونی، به واژه game برخورد کردید، منظورش ایجاد تب و تاب صوری و تشریفاتی در مذاکره است.
یا علی
بازی
شخص آماده
شکار
عرصه
( Game ( adj
پایه
Adj :
eager or willing to do something new or challenging

خواهان چیزی
پایه
I'm game, love! Lead and I'll follow
من که پایه ام! راهو نشونم بده، می آم!


in the mood
willing
prepared
eager
keen
interested
enthusiastic
ready



brave
courageous
valiant
plucky
bold
intrepid
stout - hearted
lionhearted
unafraid
daring
dashing
spirited
mettlesome
fearless
venturous

داوطلب بودن/پایه بودن=game ( Adj )
e. g. : "I want Mustafa to turn up at Rahim's lunch party as a surprise, but I need someone to help me" "I'm game, " Shirin said
بازی. سرگرمی. تفریح. سرحال. شوخی. و. . . ^ - ^
بازی، پایه بودن ، شوخی، آزمون. . .
واژه ی قمار فارسی در زبان های غربی به game به معنی بازی و بازی شرط بندی، بازی سرگرم کننده تبدیل شده است. بنابراین واژه ی قمار با game همریشه می باشد. از این رو یکی از معانی game در انگلیسی : باختن، قمار کردن، تفریح کردن است.
game ( ورزش )
واژه مصوب: بازی 1
تعریف: ورزشی که دربردارندۀ مجموعه ای از قواعد و قوانین است و شرکت کنندگان در آن معمولاً به صورت مستقیم در برابر هم قرار می گیرند و سعی می کنند که ازطریق مهارت هایی مانند ضربه زدن، چرخاندن، حمل کردن یا به کارگیری اشیایی مانند توپ و گوی امتیاز کسب نمایند؛ خطرپذیری، قدرت تصمیم گیری، آمادگی جسمانی و موقع شناسی از دیگر الزامات آن است
واژه game به معنای بازی
واژه game به معنای بازی به فعالیت یا ورزشی گفته می شود که در آن افراد یک نفره یا به صورت تیم بر اساس قوانین خاصی در مقابل همدیگر رقابت می کنند. مثلا:
ball games, such as football or tennis ( بازی های توپی مانند فوتبال و تنیس )
واژه game به هر دست بازی نیز گفته می شود. هر بار که یک بازی از اول تا آخر انجام می شود به آن game می گویند. مثلا:
to play a game of chess ( یک دست شطرنج بازی کردن )
وقتی واژه game به صورت جمع ( games ) می آید معنای مسابقات رسمی میدهد. مثلا:
the olympic games مسابقات المپیک
برخی از ورزش ها، مانند تنیس، به هر نیمه از بازی game گفته می شود. مثلا:
واژه game به طور کلی به تمام بازی هایی که کودکان انجام می دهند نیز انجام می شود، از قبیل بازی با عروسک، اسباب بازی، خاله بازی و . . . مثلا:
a game of cops and robbers ( بازی دزد و پلیس )

منبع: سایت بیاموز
What's the game?
جریان/داستان چیه؟
be a game that two can play
اگر قرار به کلک زدن باشه همه بلدن ، ( طبق ترجمه هزاره )
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما