fundamental

/ˌfʌndəˈmentl̩//ˌfʌndəˈmentl̩/

معنی: اصلی، اساسی، بنیادی، بنیانی، تشکیل دهنده، واجب
معانی دیگر: پایه ای، اولیه، مقدماتی، ابتدایی، زیرین، اهم، مهمترین، مهند، (موسیقی) زیرترین آوا یا آهنگ یک آکورد، آهنگ بنیادی، (فیزیک) زیرترین بسامد هر چیز (مثلا تار ویولن یا ستونی از هوا)
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: serving as a foundation; basic; central.
مترادف: basic, central, elementary, foundational, primary, underlying
متضاد: ancillary, peripheral, secondary
مشابه: bottom, cardinal, chief, crucial, essential, key, main, major, prime, principal, rudimentary, true, ultimate

- Ability to read is fundamental to getting an education.
[ترجمه گوگل] توانایی خواندن برای تحصیل ضروری است
[ترجمه ترگمان] توانایی خواندن برای تحصیل، اساسی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You need a fundamental understanding of physics to study astronomy.
[ترجمه گوگل] برای مطالعه نجوم به درک اساسی از فیزیک نیاز دارید
[ترجمه ترگمان] شما به درک اساسی فیزیک برای مطالعه ستاره شناسی نیاز دارید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of or relating to essential purpose or function.
مترادف: basic, essential, key
متضاد: extraneous, minor
مشابه: bottom, intrinsic, radical, substantial, vital

- The company made a fundamental change in direction.
[ترجمه A.A] شرکت در مدیریت تغییرات اساسی ایجاد کرده است
|
[ترجمه گوگل] این شرکت یک تغییر اساسی در جهت خود ایجاد کرد
[ترجمه ترگمان] این شرکت یک تغییر اساسی در جهت ایجاد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: of a musical chord, having its lowest note as the basis or root.
مشابه: tonic
اسم ( noun )
مشتقات: fundamentally (adv.)
• : تعریف: a basic principle of a framework, system, process, or the like.
مترادف: ABC's, basics, cornerstone, element, essential, keystone, necessary, primary, principle, requisite
مشابه: axiom, basis, foundation, nitty-gritty, postulate, sine qua non

- Good musical composition is based on a knowledge of fundamentals.
[ترجمه گوگل] آهنگسازی خوب مبتنی بر دانش اصول است
[ترجمه ترگمان] ترکیب موسیقی خوب براساس دانش اصول است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- That words can be used to describe things that are not physically present is one of the fundamentals of a system of language.
[ترجمه گوگل] اینکه می توان از کلمات برای توصیف چیزهایی استفاده کرد که از نظر فیزیکی وجود ندارند، یکی از اصول یک سیستم زبانی است
[ترجمه ترگمان] این کلمات را می توان برای توصیف چیزهایی بکار برد که در حال حاضر فیزیکی نیستند، یکی از اصول یک سیستم زبانی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. a fundamental change
دگرگونی بنیادی،تغییر اساسی

2. a fundamental type
نمونه (یا نوع) اولیه

3. his fundamental needs
نیازهای حیاتی او

4. the fundamental rules of arts and sciences
اصول بنیادی علوم و ادبیات

5. atoms form the fundamental basis of matter
اتم بنیاد اساسی ماده است.

6. computers have a fundamental role in industry
کامپیوتر در صنعت نقش اساسی دارد.

7. circumstances have compelled a fundamental change in our plans
شرایط،تغییر اساسی در برنامه های ما را الزام آور کرده است.

8. the family is a fundamental social institution
خانواده یک نهاد اساسی اجتماعی است.

9. A free press is fundamental to democracy.
[ترجمه گوگل]مطبوعات آزاد اساس دموکراسی است
[ترجمه ترگمان]مطبوعات آزاد برای دموکراسی بنیادی هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The legislation has a fundamental weakness.
[ترجمه گوگل]قانونگذاری یک ضعف اساسی دارد
[ترجمه ترگمان]این قانون ضعف بنیادی دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. You can't compare them — there is a fundamental difference in kind.
[ترجمه گوگل]شما نمی توانید آنها را مقایسه کنید - یک تفاوت اساسی در نوع وجود دارد
[ترجمه ترگمان]شما نمی توانید آن ها را مقایسه کنید - یک تفاوت اساسی در نوع وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The fundamental dilemma remains: in a tolerant society, should we tolerate intolerance?
[ترجمه گوگل]معضل اساسی همچنان پابرجاست: آیا در یک جامعه بردبار، آیا باید عدم مدارا را تحمل کنیم؟
[ترجمه ترگمان]معضل بنیادی باقی می ماند: در یک جامعه شکیبا، آیا باید تحمل تحمل را تحمل کنیم؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. We have to tackle the fundamental cause of the problem.
[ترجمه گوگل]ما باید با علت اساسی مشکل مقابله کنیم
[ترجمه ترگمان]ما باید دلیل اصلی این مشکل را رفع کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. I knew she had some fundamental problems in her marriage because she had confided in me a year earlier.
[ترجمه گوگل]می دانستم که او در ازدواجش مشکلات اساسی دارد زیرا یک سال قبل به من اعتماد کرده بود
[ترجمه ترگمان]من می دانستم که او یک سال پیش در این ازدواج مشکلات اساسی داشته است، چون یک سال پیش به من اعتماد کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. There have been some fundamental structural changes in society.
[ترجمه گوگل]تغییرات ساختاری اساسی در جامعه رخ داده است
[ترجمه ترگمان]برخی تغییرات ساختاری اساسی در جامعه وجود داشته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. That is the fundamental difference between the two societies.
[ترجمه گوگل]این تفاوت اساسی بین دو جامعه است
[ترجمه ترگمان]این تفاوت اساسی بین دو جامعه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. We need to make fundamental changes to the way in which we treat our environment.
[ترجمه گوگل]ما باید تغییرات اساسی در نحوه برخورد با محیط اطراف خود ایجاد کنیم
[ترجمه ترگمان]ما باید تغییرات اساسی را به روشی که در آن با محیط زیست برخورد می کنیم، ایجاد کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

اصلی (صفت)
elementary, primary, initial, aboriginal, primitive, main, original, principal, basic, net, genuine, prime, essential, head, organic, arch, inherent, intrinsic, innate, fundamental, cardinal, immanent, normative, germinal, first-hand, seminal, ingrown, quintessential, primordial

اساسی (صفت)
basic, material, net, ground, essential, organic, pivotal, basal, fundamental, substantial, vital, basilar, cardinal, earthshaking, meaty, primordial

بنیادی (صفت)
basic, fundamental, basilar

بنیانی (صفت)
basic, organic, fundamental

تشکیل دهنده (صفت)
fundamental, constitutive

واجب (صفت)
essential, indispensable, obligatory, fundamental, vital, necessary, momentous, necessitous

تخصصی

[برق و الکترونیک] پایه، اساسی، اصلی
[مهندسی گاز] اصلی، اساسی
[حقوق] اساسی، بنیادی
[نساجی] اصلی
[ریاضیات] شالوده ای، مبانی، بنیادی، اساسی، اصلی، اصولی، اولی

به انگلیسی

• principle, basis, essential; fundamental note, lowest note of a chord (music)
basic, elemental; essential
if something is fundamental, it is very important or basic.
the fundamentals of a subject or activity are its most important and basic parts.

پیشنهاد کاربران

فونداسیون هر کار
مهم، اولیه، ریشه ایی، کلیدی، حیاتی، ضروری، لازم
اساس چیزی را تشکیل دادن
اساس
"اساسی"
بنیادی
Base
The most basic
دامن های ذهنی
پایه ، اساس ، بیخ و بن
اصول
بنیادی
اساسی
اصول
مر معنی مگر هم میدهد سپاسگذارم
پایه و اساس، شالوده، سنگ زیر بنا
بنیادین
اساس، بنیان n
اساسی adj
fundation = شالوده
fundamental = شالودیک
( - یک ) پسوندِ صفت ساز است بمانندِ ( نزدیک ( نزد. یک ) ، تاریک ( تار. یک ) و. . . )
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما