fuck with one's head ( فعل عبارتی –یک عبارتِ بسیار غیررسمی و مبتذل است )
🔸 معادل فارسی:
• ذهن کسی را به هم ریختن / مغز کسی را گند زدن
• کسی را گیج کردن / سردرگم کردن
• از نظرِ روانی کسی را آزار دادن / بازی دادن
... [مشاهده متن کامل]
• شکلِ مودبانه تر و غیرمبتذلِ آن، "mess with one's head" است که همان معنا را دارد ولی بارِ زبانیِ کمتری دارد.
🔸 مثال:
۱. "The constant mixed signals from the negotiators really fucked with everyone's head during the talks. "
سیگنال هایِ ضدونقیضِ مداومِ مذاکره کنندگان، واقعاً ذهنِ همه را در طولِ مذاکرات به هم ریخت.
۲. "He kept changing his story, and it started to fuck with my head – I didn't know what to believe anymore. "
او مدام روایتِ خود را تغییر می داد و این شروع کرد به گیج کردنِ من – دیگر نمی دانستم به چه چیزی باور کنم.
۳. "Propaganda campaigns are designed to fuck with people's heads and make them doubt the facts. "
کمپین هایِ تبلیغاتی برایِ به هم ریختنِ ذهنِ مردم و واداشتنِ آن ها به تردید در حقایق طراحی شده اند.
🔸 معادل فارسی:
• ذهن کسی را به هم ریختن / مغز کسی را گند زدن
• کسی را گیج کردن / سردرگم کردن
• از نظرِ روانی کسی را آزار دادن / بازی دادن
... [مشاهده متن کامل]
• شکلِ مودبانه تر و غیرمبتذلِ آن، "mess with one's head" است که همان معنا را دارد ولی بارِ زبانیِ کمتری دارد.
🔸 مثال:
سیگنال هایِ ضدونقیضِ مداومِ مذاکره کنندگان، واقعاً ذهنِ همه را در طولِ مذاکرات به هم ریخت.
او مدام روایتِ خود را تغییر می داد و این شروع کرد به گیج کردنِ من – دیگر نمی دانستم به چه چیزی باور کنم.
کمپین هایِ تبلیغاتی برایِ به هم ریختنِ ذهنِ مردم و واداشتنِ آن ها به تردید در حقایق طراحی شده اند.