fruitless

/ˈfruːtləs//ˈfruːtləs/

معنی: بی ثمر، عقیم، خنثی، بی میوه
معانی دیگر: بی بر، بی بار، بیهوده، بی نتیجه، بی پیامد، عبث، نازا، بی حاصل
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
مشتقات: fruitlessly (adv.), fruitlessness (n.)
(1) تعریف: unsuccessful; unproductive.
مترادف: bootless, futile, idle, ineffective, ineffectual, sterile, useless, vain
متضاد: fruitful, profitable, successful
مشابه: abortive, barren, unprofitable, worthless

- his fruitless efforts to change things
[ترجمه ترگمان] تلاش های بی ثمر او برای تغییر چیزها
[ترجمه گوگل] تلاش های بی ثمر خود برای تغییر چیزها
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: unable to bring forth fruit.
مترادف: infertile, sterile
متضاد: fruitful
مشابه: barren

جمله های نمونه

1. fruitless efforts
کوشش های بیهوده

2. a fruitless tree
درخت بی بار

3. Our efforts to persuade her proved fruitless.
[ترجمه ترگمان]کوشش ما برای متقاعد کردن او بی نتیجه بود
[ترجمه گوگل]تلاش های ما برای متقاعد کردن او ثابت نشده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. It was a fruitless search.
[ترجمه ترگمان]جستجوی بی هوده بود
[ترجمه گوگل]این یک جستجوی بی ثمر بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Our efforts to persuade her were fruitless she didn't even listen.
[ترجمه ترگمان]تلاش ما برای متقاعد کردن او بی نتیجه بود او حتی گوش نمی داد
[ترجمه گوگل]تلاش های ما برای متقاعد کردن او بی ثمر بود و او حتی نمی شنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Talks have so far have been fruitless.
[ترجمه ترگمان]حرف های عجیب غریبی داره
[ترجمه گوگل]تا کنون مذاکرات بی نتیجه بوده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Dunbar's departure rendered the whole operation quite fruitless.
[ترجمه ترگمان]عزیمت Dunbar به تمام عملیات بی نتیجه ماند
[ترجمه گوگل]خروج دونبار تمام عملیات را کاملا بی ارزش انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. After a fruitless morning sitting at his desk he had given up.
[ترجمه ترگمان]پس از یک روز fruitless که پشت میزش نشسته بود، از جا برخاست
[ترجمه گوگل]پس از صبح بی دردسر نشسته در میز خود او را رها کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. After ten hours of fruitless negotiations, he stormed out of the meeting in exasperation.
[ترجمه ترگمان]پس از ده ساعت مذاکرات بی ثمر، او با عصبانیت از جلسه خارج شد
[ترجمه گوگل]پس از گذشت ده ساعت مذاکرات بی ثمر، او از ناآرامی ناچار شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. So far, their search has been fruitless.
[ترجمه ترگمان]به هر حال، جستجوی آن ها بی هوده است
[ترجمه گوگل]تا کنون، جستجو آنها بی نتیجه بوده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. After repeated but fruitless demands for payment, he brought a suit against the debtor.
[ترجمه ترگمان]وی پس از تقاضای مکرر اما بی ثمر برای پرداخت، یک دادخواست را علیه بدهکار به همراه آورد
[ترجمه گوگل]پس از درخواست های تکراری اما بی ثمر برای پرداخت، او به داد بدهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Oldham's attack had a fruitless afternoon against a Rovers' rearguard in which Kevin Moran was outstanding.
[ترجمه ترگمان]حمله oldham بعد از ظهر بی هوده بر ضد قوای دفاعی محلی که کوین مورن عالی بود، داشت
[ترجمه گوگل]حمله اولاهام یک روز بعد از ظهر بی نظیر بود، در برابر یک دروازهبان روورس که کوین مورن برجسته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. The search proved fruitless.
[ترجمه ترگمان]جست و جو بی ثمر شد
[ترجمه گوگل]جستجو بی نتیجه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. And I think it's fruitless going on about blame and suspicion and guilt.
[ترجمه ترگمان]و من فکر می کنم این بی هوده است که مورد سرزنش قرار بگیرد و احساس گناه کند
[ترجمه گوگل]و من فکر می کنم این بی پروایی در مورد سرزنش و سوء ظن و گناه اتفاق می افتد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

بی ثمر (صفت)
abortive, fruitless, barren, unprofitable, gaunt, unfruitful, acarpous

عقیم (صفت)
abortive, fruitless, barren, sterile, unproductive, childless, vain

خنثی (صفت)
abortive, fruitless, barren, neutral, monoecious, futile, useless

بی میوه (صفت)
fruitless

به انگلیسی

• without fruit; unproductive; unsuccessful; unfertile; barren
something that is fruitless does not produce any results or achieve anything worthwhile.

پیشنهاد کاربران

بی هیجان ، بی حادثه ، یکنواخت ، بدون رخداد مهم
بی حصله . بی حال.
بی نتیجه
پَدَه.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما