forced

/ˈfɔːrst//fɔːst/

معنی: مجبور
معانی دیگر: زوری، اجباری، به زور، به عنف، قهری، تحمیلی، زور زورکی، زورکی، وانمودین، اضطراری، ناگه گانی، ناگزیر (انه)، تندتر از حد معمول، تندگام

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
مشتقات: forcedly (adv.), forcedness (n.)
(1) تعریف: involuntary; imposed.
متضاد: unforced

- forced feeding
[ترجمه گوگل] تغذیه اجباری
[ترجمه ترگمان] تغذیه اجباری
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: false, strained, or unnatural.
متضاد: natural
مشابه: affected, artificial

- forced laughter
[ترجمه گوگل] خنده اجباری
[ترجمه ترگمان] به زور خنده را سر داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. forced labor
کار اجباری،بیگاری

2. forced landing
فرود اضطراری

3. forced landing
فرود اجباری

4. forced smile
لبخند زورکی

5. a forced march
راه پیمایی تند

6. he forced himself on us
او خود را به ما تحمیل کرد.

7. he forced his voice
او صدای خود را کلفت کرد.

8. he forced me to open the safe
او مرا مجبور کرد که گاو صندوق را باز کنم.

9. hunger forced them to eat grass
گرسنگی آنها را وادار کرد که علف بخورند.

10. illness forced him to withdraw from social activities
بیماری او را مجبور کرد که از فعالیت های اجتماعی دست بکشد.

11. pregnancy forced her to leave her job
آبستنی موجب شد که شغل خود را رها کند.

12. rain forced us to obtrude ourselves upon them
باران ما را مجبور کرد که سر بار آنها بشویم.

13. they forced gallileo to swallow his claims
گالیله را مجبور کردند که ادعاهای خود را پس بگیرد.

14. they forced her to marry a man toward whom she felt a strong physical repulsion
وادارش کردند زن مردی بشود که نسبت به او جسما احساس بیزاری می کرد.

15. they forced him to hand over the stolen money
او را وادار کردند که پول دزدی شده را پس بدهد.

16. . . . misfortune has forced us to seek refuge here
. . . از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

17. ahmad was forced to resign
احمد را وادار به استعفا کردند.

18. bad weather forced the police to give up the hunt
هوای بد پلیس را مجبور کرد که از تعقیب صرفنظر کند.

19. he was forced by illness to lead an inactive life
بیماری او را وادار کرد که زندگی غیرفعالی داشته باشد.

20. he was forced to stay in for a day
مجبور شد یک روز در داخل (خانه) بماند.

21. heavy debts forced javad to capitalize his assets
بدهی زیاد جواد را مجبور کرد که دارایی خود را تبدیل به پول کند.

22. the disease forced us to smoke the whole ship
بیماری ما را مجبور کرد که همه ی کشتی را با دود سترون کنیم.

23. the smoke forced him to wink his eyelids repeatedly
دود او را مجبور کرد که مکررا پلک هایش را برهم بزند.

24. they were forced to accept the baltic states as a russian preserve
آنها را مجبور کردند که کشورهای بالتیک را به عنوان تیول روسیه بپذیرند.

25. they were forced to flee the country without their papers
مجبور شدند که بدون اوراق و اسناد خود از کشور بگریزند.

26. mohammad alishah was forced to abdicate
محمد علی شاه وادار به استعفا شد.

27. the airplane was forced to change (its) course
هواپیما مجبور شد جهت حرکت خود را عوض کند.

28. the government was forced to parley with the rebels
دولت مجبور شد با شورشیان مذاکره کند.

29. the president's jawboning forced the two sides to return to the negotiation table
فشار رئیس جمهور طرفین را مجبور کرد که دوباره به میز مذاکره باز گردند.

30. want of money forced the school to close
نداشتن پول،مدرسه را وادار به تعطیل کرد.

31. his wife's family have forced him into a corner
فامیل زنش او را در تنگنا گذاشته اند.

32. no person should be forced to be a witness against himself
هیچ کس نباید وادار بشود که برعلیه خود شهادت بدهد.

33. our fighters intercepted enemy bombers and forced them to return
جنگنده های ما بمب افکن های دشمن را ره گیری کردند و آنها را مجبور به بازگشت نمودند.

34. we encountered four enemy tanks and forced them to retreat
ما با چهار تانک دشمن رو به رو شدیم و آنها را مجبور به عقب نشینی کردیم.

35. she had promised to help her friend, but was forced to disoblige him for lack of time
قول داده بود که به دوستش کمک کند ولی به خاطر کمبود وقت مجبور شد روی او را زمین بیندازد.

36. they laid siege on the city but snow and cold forced them to lift it
آنها شهر را محاصره کردند ولی برف و سرما آنها را وادار کرد که محاصره را بشکنند.

37. a group of miserable human beings who had been put to forced labor
گروهی از انسان های فلک زده که به بیگاری گرفته شده بودند.

مترادف ها

مجبور (صفت)
constrained, compeled, forced, compelled, obliged

تخصصی

[برق و الکترونیک] وادارنده، اجباری
[ریاضیات] واداشته

انگلیسی به انگلیسی

• subjected to violence; not spontaneous, compulsory, not voluntary; artificial, constrained; emergency (i.e. forced landing of a plane)
a forced action is one that you only do because you have no choice.
something that is forced does not happen naturally and easily.
see also force.

پیشنهاد کاربران

🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : force / enforce
✅️ اسم ( noun ) : force / forcefulness / enforceability / enforcement / enforcer
✅️ صفت ( adjective ) : forceful / forced / forcible / enforced / enforceable
✅️ قید ( adverb ) : forcefully / forcibly
A forced smile
لبخند زورکی
۱ - اجباری، اضطراری
1 - An action that is forced is done because it is suddenly made necessary by a new and usually unexpected situation:
The plane had to make a forced landing because one of the engines failed.
...
[مشاهده متن کامل]


۲ - زوری، زورکی، مجبوری، ظاهری، نمایشی، تصنعی، ساختگیartificial
used to describe laughter, a smile, or an emotion that is produced with effort and is not sincerely felt:
She tried hard to smile but suspected that it looked forced.

به اجباری
Forced=Compulsory هرددوکلمه صفت هستند . . . . . یاانInterchangeablyاست می توان درجمله ها بجا ی یکدیگر به کار برد.
اجباری

بپرس