fly

/ˈflaɪ//flaɪ/

معنی: پرواز، اونگان، پرش، مگس، حشره پردار، چابک و زرنگ، تیز هوش، افراشتن، پراندن، زدن، پرواز کردن، پریدن، پرواز دادن، بهوا فرستادن، گریختن از، فرار کردن از، در اهتراز بودن
معانی دیگر: به پرواز درآمدن یا درآوردن، (بادبادک و غیره) هوا کردن، با هواپیما سفر کردن، در اهتزاز بودن، به اهتزاز آوردن، (پرچم و غیره) افراشتن، (به تندی) حرکت کردن، (به سرعت) باز یا بسته شدن، زود گذشتن، گریختن، فرار کردن، احتراز کردن، (عامیانه) موفقیت آمیز بودن، پذیرفتنی بودن، (به ویژه در شلوار) زیپ (و پوشش پارچه ای جلو آن)، دکمه ی شلوار، در پارچه ای خیمه، لبه ی پارچه ای زیپ، (پول و غیره) زود تمام شدن، زود خرج شدن، با باز شکار کردن، بازپرانی کردن، کبوترپرانی کردن، (بیس بال) توپی که با چوگان به ارتفاع زیاد فرستاده می شود، فلای، فلای زدن، (تئاتر و غیره) منظره و چراغ و غیره را از طاق صحنه آویختن، (جمع) فضای بالای پرده و زیر طاق صحنه (که چراغ ها و غیره را در آن می آویزند)، (نادر) پرواز، طیران، طول پرچم، درازای پرچم، لبه ی پرچم، حاشیه ی پرچم، رجوع شود به: flywheel، درشگه یا کالسکه ی کرایه ای، قلاب ماهیگیری (دارای پر یا زواید پرمانند برای جلب ماهی)، (چاپخانه) پنجه، گیره ی پنجه مانند، (انگلیس - خودمانی) هشیار، آگاه، چابک، چیره دست، adj :تیز هوش

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: flies, flying, flew, flown
(1) تعریف: to move through the air by means of wings.
مترادف: wing
مشابه: coast, flap, flit, float, flutter, hover, sail, skim, soar, swoop

- Most insects have wings and use them to fly.
[ترجمه ترگمان] اغلب حشرات بال دارند و از آن ها برای پرواز استفاده می کنند
[ترجمه گوگل] اکثر حشرات بال دارند و از آنها برای پرواز استفاده می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to travel in or pilot an aircraft.
مشابه: cruise, hop, jet, travel

- I'll fly to Chicago and then take a bus to Milwaukee.
[ترجمه ترگمان] من به شیکاگو پرواز می کنم و بعد یک اتوبوس به دفتر میلواکی می برم
[ترجمه گوگل] من به شیکاگو پرواز میکنم و سپس یک اتوبوس به میلواکی برمیدارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The pilot had been flying for ten hours at that point.
[ترجمه ترگمان] خلبان برای ده ساعت در آن نقطه پرواز کرده بود
[ترجمه گوگل] خلبان در آن لحظه پرواز 10 ساعته داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to shoot through the air, propelled by an initial, forceful ejection.
مترادف: rocket
مشابه: sail, shoot, soar, zoom

- The rock flew through the air.
[ترجمه ترگمان] سنگ در هوا پرواز کرد
[ترجمه گوگل] سنگ از طریق هوا پرواز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to pass by or move quickly.
مترادف: bolt, dart, dash, hurry, run, rush, scurry, shoot, speed, tear, whip
متضاد: drag
مشابه: chase, clip, fleet, hasten, hotfoot it, hustle, post, race, spin, spring, whisk

- She flew through the room in a rush.
[ترجمه ترگمان] با عجله از اتاق خارج شد
[ترجمه گوگل] او در عجله از طریق اتاق پرواز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to wave or float in the air, as a banner or kite.
مترادف: flutter, hang, wave
مشابه: flap, flicker, float, hover

- The flag flew at the top of the pole.
[ترجمه شهره] پرچم در بالای قطب برافراشته شد ( به اهتزاز درامد )
|
[ترجمه ترگمان] پرچم به بالای قطب پرواز کرد
[ترجمه گوگل] پرچم در بالای قطب پرواز کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: in baseball, to hit a ball in the air.
مشابه: loft, pop

- The next batter flied to center field.
[ترجمه ترگمان] ضربات بعدی خود را به میدان مرکزی می رساند
[ترجمه گوگل] خمیر بعدی به میدان مرکزی منتقل شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: fly in the face of, fly off the handle
(1) تعریف: to operate (an aircraft).
مترادف: pilot
مشابه: cruise, maneuver, operate, steer

(2) تعریف: to cause to wave or float in the air.
مشابه: flap, float, flutter, wave

- They were flying a kite.
[ترجمه Mehrshad] آنها داشتندیک بادبادک را به پرواز می دادند
|
[ترجمه ترگمان] بادبادک را پرواز می کردند
[ترجمه گوگل] آنها یک بادبادک پرواز کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to carry (something or someone) in an airplane.
مترادف: wing
مشابه: airmail, carry, convey, express, freight, ship, transport
اسم ( noun )
حالات: flies
(1) تعریف: a strip of material along the edge of a garment that conceals buttons or a zipper, usu. on men's trousers.

(2) تعریف: see fly ball.

(3) تعریف: a cloth extension that covers the open end of a tent.
مشابه: flap
اسم ( noun )
حالات: flies
(1) تعریف: any of a variety of small, winged insects, esp. the common housefly.

(2) تعریف: any of a variety of flying insects such as the may fly or caddis fly.

(3) تعریف: an artificial insect made of various materials tied onto a hook, used to lure fish.
مشابه: lure
صفت ( adjective )
• : تعریف: (slang) cool, appealing, or attractive.

جمله های نمونه

1. fly (or show or wave) the flag
(با به احتراز در آوردن پرچم) حمایت خود را ابراز داشتن

2. fly at
(به کسی) پریدن،حمله ور شدن

3. fly in the face of
جور در نیامدن با

4. fly in the ointment
هرچیزی که ارزش یا کارآیی چیز دیگری را کم می کند

5. fly into
(سخت) برآشفتن،ازجا دررفتن

6. fly into a temper
از کوره در رفتن،ناگهان خشمگین شدن

7. fly off
(با سرعت و به طور ناگهانی) رفتن،به سرعت دور شدن

8. fly off the handle
(عامیانه) ناگهان خشمگین شدن،ناگهان هیجان زده شدن،از کوره در رفتن

9. fly out
(امریکا - بیس بال) از بازی بیرون شدن بازیکن

10. fly the coop
(امریکا - خودمانی) فرار کردن (به ویژه از زندان)

11. a fly on the ceiling
مگسی بر سقف

12. a fly settled on rajab khan's forehead
یک مگس روی پیشانی رجب خان نشست.

13. birds fly
پرندگان پرواز می کنند.

14. to fly a kite
بادبادک هوا کردن

15. to fly at a high altitude
در ارتفاع زیاد پرواز کردن

16. to fly in the air
در هوا پرواز کردن

17. to fly into a fit of fury
بشدت از کوره در رفتن

18. to fly into a rage
سخت بر آشفتن

19. to fly over the lake
بر فراز دریاچه پرواز کردن

20. go fly a kite
(عامیانه) برو دنبال کارت،دست از سرم بردار

21. go fly a kite!
(خودمانی) برو گمشو!،برو پی کار خودت !،برو بابا!

22. let fly
1- افکندن،پرتاب کردن

23. let fly (at)
1- (چیزی را) پراندن (به) 2- حمله ی لفظی کردن (به)

24. a dry fly
قلاب روآبی

25. a wet fly
قلاب زیرآبی

26. i always fly with iran air
من همیشه با ایران ایر پرواز می کنم.

27. my friends fly from me and my enemy's laugh at me
دوستان از من می گریزند و دشمنان برمن می خندند.

28. she let fly some words that offended everyone
حرفهایی پراند که همه را آزرده کرد.

29. the birds fly away every fall and come back in the spring
پرندگان هر پاییز پرواز می کنند و می روند و در بهار برمی گردند.

30. we let fly two torpedoes
ما دو اژدر پرتاب کردیم.

31. on the fly
1- در حین پرواز،در هوا 2- (عامیانه) هنگام شتاب

32. i flapped the fly with a folded newspaper
مگس را با روزنامه ی تاشده زدم.

33. julie squashed a fly on the windowpane
جولی مگس روی شیشه ی پنجره را له کرد.

34. the missile can fly hundreds of miles
این موشک می تواند صدها مایل پرواز کند.

35. the old man's fly was open
زیپ شلوار پیرمرد باز بود.

36. this airplane will fly to tabriz
این هواپیما به تبریز پرواز خواهد کرد.

37. make the dust fly
1- با حرارت و شدت عمل کردن 2- با سرعت حرکت کردن

38. make the fur fly
(عامیانه) 1- دو دستگی ایجاد کردن،دو به هم زنی کردن،فتنه کردن 2- به نتایج درخشان رسیدن (به سرعت)

39. he swiped at the fly with the fly swatter
با مگس کش زد به مگس.

40. man's inborn desire to fly
میل درونی بشر به پرواز

41. some believed that witches fly on broomsticks
برخی فکر می کردند پیر زنان ساحره روی دسته ی جارو (نشسته و) پرواز می کنند.

42. the buzz of a fly
وز وز مگس

43. your explanations just won't fly
توضیحات شما اصلا قابل قبول نیست.

44. birds of a feather fly together
کند همجنس با همجنس پرواز

45. a ubiquitous insect, like the fly
حشره ای که در همه جا هست،مثل مگس

46. birds have the instinct to fly
پرندگان غریزه ی پرواز دارند.

47. birds of a feather / fly together
کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز

48. we went on the roof to fly kites
برای بادبادک پرانی روی بام رفتیم.

49. when the enemy approached, bullets began to fly
دشمن که نزدیک شد گلوله باران آغاز گردید.

50. if a pig had wings it could fly
اگر را کاشتند سبز نشد

51. he is under the delusive impression that he has wings and can fly
او این تصور باطل را دارد که بال دارد و می تواند پرواز کند.

مترادف ها

پرواز (اسم)
plane, flight, fly, blast off, flying

اونگان (اسم)
fly, bob

پرش (اسم)
fly, jump, leap, bounce

مگس (اسم)
fly, housefly

حشره پردار (اسم)
fly, hackle

چابک و زرنگ (صفت)
fly

تیز هوش (صفت)
brisk, lynx-eyed, fly, quick-witted, witted, perspicacious, sharp-witted

افراشتن (فعل)
rear, elevate, unfurl, fly, erect

پراندن (فعل)
fire, fly, launch, jump, jet, pop, sling, whisk, fling, squirt

زدن (فعل)
cut off, cut, attain, get, strike, stroke, hit, play, touch, bop, lop, sound, haze, amputate, beat, slap, put on, tie, fly, clobber, slat, belt, whack, drub, mallet, chap, throb, imprint, knock, pummel, bruise, pulsate, spray, bunt, pop, frap, smite, nail, clout, poke, ding, shoot, pound, inject, lam, thwack, snip

پرواز کردن (فعل)
flight, aviate, fly, kite, whir

پریدن (فعل)
flight, spout, vault, fly, skip, jump, bounce, spring, tumble

پرواز دادن (فعل)
hop, fly

به هوا فرستادن (فعل)
fly

گریختن از (فعل)
fly

فرار کردن از (فعل)
fly

در اهتراز بودن (فعل)
fly

تخصصی

[نساجی] غبار پرزی - پرز- الیاف بسیار کوتاه - نا خالصی جدا شده توسط آبکش تیکرین
[] پارچة سقف چادر

به انگلیسی

• small winged insect; flap of fabric used to cover a zipper or buttons; zipper on the front of pants; flap which forms the door of a tent; flight
travel through the air; travel in an airplane; operate an airplane; make something travel through the air; flee; run; pass quickly; toss; cause to float or wave in the air; be waved; travel across or through (in flight)
quick, clever, cunning (slang)
a fly is a small insect with two wings. there are many types of flies, and the most common are black in colour.
when a bird, insect, or aircraft flies, it moves through the air.
if you fly somewhere, you travel there in an aircraft.
when someone flies an aircraft, they control its movement in the air.
if you fly someone or something somewhere, you send them there by plane.
if something flies about, it moves about freely and loosely in the air.
when a flag is flying or when people fly a flag, it is displayed at the top of a pole.
if something flies in a particular direction, it moves there with a lot of speed or force.
if you fly at someone or let fly at them, you attack them, either by hitting them or by insulting them.
the front opening on a pair of trousers is referred to as the fly or the flies.
see also flown.
if you say that time flies, you mean that it seems to pass very quickly.
if you send someone or something flying or if they go flying, they fall over with a lot of force.
if people are dropping like flies or dropping off like flies, large numbers of people are dying within a short space of time.
if you say that someone wouldn't hurt a fly or wouldn't harm a fly, you mean they are very kind and gentle.
if you fly into a rage or a panic, you suddenly become very angry or anxious.

پیشنهاد کاربران

ability to move in adescent without falling
( در مورد زمان ) سریع سپری شدن
پرواز کردن
یکی ازمعانی fly زیپ است!
برای مثال:your fly is down یعنی: زیپ شلوارت بازه😂👌
برقرار باشید و سبز دوستان🌷⚘👌
Pass very quickly
علاوه بر همه معانی رایجش ، خیلی جاها زیپ یا دگمه شلوار هم میشه
مگس
زود گذشتن زمان /پرواز
Of time pass very quickly
خیلی زود سپری شدن زمان
۱زمان زود سپری شدن
۲پرواز کردن
پرواز کردن
سفر کردن
سریع بسته شدن در
پرتاب سریع سنگ یاهمانند ان
به پرواز در اوردن
زیپ شلوار یا دکمه های شلوار
to take goods or people somewhere by plane
( فرستادن و حمل هوایی اجناس یا انسانها )

مثال ۱:US planes have been flying food
and medical supplies into the area

مثال ۲ : The injured boy was flown by air ambulance to the Royal London Hospital
سریع سپری شدن زمان
( pass very quickly ( of time
To fly solo:
اصطلاحی به معنی �تنهایی کار کردن�، �تنهایی کاری رو انجام دادن�
پخش شدن - منتشر شدن - گسترده شدن


( گاهی اوقات هم معنی فعل Spread است و معنی پخش شدن شایعه یا تهمت را میدهد
مثال:
Rumors are flying that the school may close
cool, awesome, in style
He was driving a fly nascar
به احتراز درآوردن
fly
این واژه ی ایرانی - اروپایی هم ریشه با :
آلمانی : fliegen
پارسی : فَرا ، فَراز ، فَراد، پَرواز = به سوی بالا ، در بالا
پرواز از دو بخش ساخته شده : پَر - واز
پَر : کوتاه شده ی پیرا - ، پَرا - به مینه ی دور و بَر ، اطراف
واز : وَزیدن ، جُنبیدن ، حرکت کردن
بهتر است در کنار کارواژه ی پرواز کردن " پَروازیدَن " را هم به کار گیریم چون کارواژه ی گُستَردنی ( بَسیط ) است و می توان آن را گُستَرد :
پَرواز: پَروازه ، پَروازَنده ، پَروازِش ، پَروازِشگاه، . . .
گُمان میرود که وات " ز" در گذشته ها " خ " بوده مانند : دوختن ، دوز ؛ باختن ، باز
بنابراین : پَرواختن یا پَروازیدن و کارواژه ی واداری / سببی : پَروازاندَن
هوا کردن
پرواز کردن، سفر کردن
پرواختن/پروازیدن/پروازاندن
فاز - استایل
It just doesn’t fly with me.
این قضیه اصلا تو فاز و استایل من نیست. به من نمیخوره.
فعل fly به معنای پرواز کردن
فعل fly به معنای پرواز کردن به حرکت کردن در آسمان با کمک بال است که حشرات و پرنده ها قادر به انجامش هستند. مثلا:
a stork flew slowly ( یک لک لک به آرامی پرواز کرد. )
a wasp had flown in through the window ( یک زنبور از پنجره به داخل پرواز کرد. )
فعل fly برای هواپیماها و جت ها هم استفاده می شود. مثلا:
they were on a plane flying from london to new york ( آنها با هواپیما از لندن به نیویورک پرواز کردند. )

واژه fly به معنای مگس
واژه fly در زبان انگلیسی معادل واژه مگس در فارسی است. fly یا مگس برای اشاره به دسته ای از حشرات پرنده به کار می رود که معمولا نیش ندارند.

فعل fly به معنای سفر کردن با هواپیما
فعل fly به معنای پرواز کردن با هواپیما، جت یا هرگونه وسیله نقلیه دیگری است که در آسمان حرکت می کند. مثلا:
i'm flying to mumbai tomorrow ( من فردا [با هواپیما] به مومبای سفر میکنم. )
فعل fly در حالت استعاری به معنای به سرعت حرکت کردن و عجله کردن است. مثلا:
it's late—i must fly ( دیر شده است - باید عجله کنم. )
فعل fly معنای به سرعت گذشتن نیز می دهد. مثلا:
time flies ( زمان به سرعت می گذرد. )
summer has just flown by ( تابستان به سرعت گذشت و رفت )

منبع: سایت بیاموز
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما