flow

/ˈfloʊ//fləʊ/

معنی: مد، جریان، گردش، باطلاق، بده، روانی، روند، رودخانه، جاری بودن، روان شدن، سلیس بودن، شریدن، فروهشتن
معانی دیگر: میزان جریان، روانگی، گذران، عبور، تولید مداوم، ایجاد مداوم، برکشند (flood هم می گویند)، برکشند کردن، جریان داشتن، جاری کردن یا شدن، روان بودن یا شدن، روانگی داشتن، چلیدن، (مجازی)، شاریدن، (در مورد شکل و خط و غیره) دارای انحنا و حرکات موزون بودن، به خوبی پیش رفتن، به حد وفور وجود داشتن، (به صورت موج دار و دلپذیر) آویخته بودن، (معمولا با: over) لبریز شدن، (از لبه ی چیزی) برون ریختن، (هرچیزی که جریان دارد) رود، جوی، آبراه (و غیره)، (زمین شناسی - تحت فشار و بدون شکسته شدن تغییر شکل یافتن: مانند رگه های سنگی اعماق زمین) روندیدن، مد برابر جزر، سلاست

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: flows, flowing, flowed
(1) تعریف: to move steadily and easily like a stream.
مترادف: glide, roll, run, stream
متضاد: stagnate
مشابه: cascade, course, move, ripple, slip, wash

- The river flows to the sea.
[ترجمه Draco Malfoy] رودخانه به دریا جریان دارد
|
[ترجمه Mahdi] ( آب ) رودخانه به سمت دریا جریان دارد
|
[ترجمه گوگل] رودخانه به دریا می ریزد
[ترجمه ترگمان] رودخانه به دریا می ریزد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The water flowed down the drain.
[ترجمه گوگل] آب از زهکشی سرازیر شد
[ترجمه ترگمان] آب از فاضلاب سرازیر شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Sand flowed through her fingers.
[ترجمه گوگل] شن از میان انگشتانش جاری شد
[ترجمه ترگمان] ماسه از میان انگشتانش جاری شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to circulate.
مترادف: circulate, run
مشابه: issue, move, roll

- Blood flows through the veins and arteries.
[ترجمه گوگل] خون از طریق سیاهرگ ها و شریان ها جریان دارد
[ترجمه ترگمان] خون از رگ ها و شریان ها جریان می یابد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to move smoothly, gracefully, or without interruption, as music, conversation, dance, or thought.
مترادف: float, glide, roll, run, stream
مشابه: drift, move

- The conversation flowed more smoothly once they had sat down to dinner.
[ترجمه کاظم رابط] موقعی که سرِ میز شام نشستند، گفتگوهایشان روان تر و خودمانی تر شد.
|
[ترجمه گوگل] هنگامی که آنها برای شام نشستند، گفتگو راحت تر جریان داشت
[ترجمه ترگمان] وقتی برای شام نشستند، گفتگو به کندی پیش می رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The beautiful music flowed over the audience.
[ترجمه گوگل] موزیک زیبای تماشاچیان پخش شد
[ترجمه ترگمان] موسیقی زیبا روی حضار پخش شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Images of her flowed through his mind, and he was unable to sleep.
[ترجمه گوگل] تصاویر او در ذهنش جاری شد و او نتوانست بخوابد
[ترجمه ترگمان] تصاویری از او در ذهنش جاری شد و او قادر به خواب نبود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to proceed or pour forth from a source.
مترادف: issue, run, stream
متضاد: ebb
مشابه: course, effuse, emanate, exude, gush, pour, proceed, roll, spout, surge

- The grain then flows into the bin.
[ترجمه گوگل] سپس دانه به داخل سطل می ریزد
[ترجمه ترگمان] سپس دانه ها وارد سطل زباله می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Criticism flowed from the director.
[ترجمه گوگل] انتقاد از کارگردان سرازیر شد
[ترجمه ترگمان] انتقادها از مدیر جاری بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: flowing (adj.)
(1) تعریف: the continuous movement characteristic of liquids.
مترادف: current, flux, stream
مشابه: effluence, flush, ripple, surge, undulation, wash, wave

- The dam controls the river's flow.
[ترجمه گوگل] سد جریان رودخانه را کنترل می کند
[ترجمه ترگمان] سد جریان رودخانه را کنترل می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a stream or series of things, ideas, or events; steady progression.
مترادف: run, stream
مشابه: cascade, current, effusion, flood, march, procession, progression, roll, torrent

- The flow of traffic has been hindered by the construction project.
[ترجمه گوگل] جریان ترافیک به دلیل پروژه ساخت و ساز با مشکل مواجه شده است
[ترجمه ترگمان] جریان ترافیک توسط پروژه ساخت وساز متوقف شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The flow of ideas from the West could not be stopped.
[ترجمه گوگل] جریان افکار از غرب نمی تواند متوقف شود
[ترجمه ترگمان] جریان ایده های غرب را نمی توان متوقف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The child got separated from his mother in the flow of shoppers entering the store.
[ترجمه گوگل] کودک در جریان ورود خریداران به مغازه از مادرش جدا شد
[ترجمه ترگمان] کودک در جریان ورود خریداران به فروشگاه از مادرش جدا شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the rate at which something flows.
مشابه: flux, outflow

- They're measuring the flow of traffic over this stretch of highway.
[ترجمه گوگل] آنها در حال اندازه گیری جریان ترافیک در این بخش از بزرگراه هستند
[ترجمه ترگمان] آن ها جریان ترافیک در این بخش از بزرگراه را اندازه گیری می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a smooth, steady outpouring or expansion, such as a tide or steady bleeding.
مترادف: effusion, issue, outflow, outpouring, tide
متضاد: ebb
مشابه: flood, pour, rush

- Apply strong pressure to stop the flow of blood from the wound.
[ترجمه گوگل] برای جلوگیری از جریان خون از زخم فشار قوی وارد کنید
[ترجمه ترگمان] برای جلوگیری از جریان خون از زخم فشار قوی اعمال کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. flow from something
ناشی شدن از چیزی،جریان یافتن از چیزی

2. flow in (or into) something
به طور مداوم به درون چیزی جریان داشتن

3. flow out of something
به صورت جریان مداوم درآمدن از چیزی

4. geostrophic flow
شارش زمینگرد

5. the flow of different ideas fecundates the atmosphere of the university
جریان عقاید گوناگون محیط دانشگاه را زادمند می کند.

6. the flow of fresh ideas
جریان عقاید تازه

7. cash flow
نقدینگی

8. the controlled flow of water from the reservoir into the pipes
جریان تنظیم شده ی آب از مخزن به لوله ها

9. the increasing flow of refugees into the country
ورود فزاینده ی پناهندگان به کشور

10. the marvelous flow of water from the stone that was touched by the prophet
ریزش معجره آسای آب از سنگی که پیامبر به آن دست زده بود.

11. ebb and flow
جزر و مد،فروکشند و برکشند

12. many benefits will flow from this medicine
فواید زیادی از این دارو ناشی خواهد شد.

13. the ebb and flow of the sea
پس کشند و برکشند دریا

14. to reverse the flow of a river
جریان رودخانه را معکوس کردن

15. to slacken the flow of water
جریان آب را کم کردن

16. to stem the flow of blood
جریان (یا ریزش) خون را بند آوردن

17. to stop the flow of oil in a pipe
جریان نفت در لوله را قطع کردن

18. in july the river flow is reduced to a trickle
در ماه ژوئیه جریان رودخانه به یک آب باریک نقصان می یابد.

19. the inward and outward flow of information
جریان درون سوی و برون سوی اطلاعات

20. the inward and outward flow of money
جریان درون سوی و برون سوی (داخلی و خارجی) پول

21. this valve regulates the flow of gasoline
این سوپاپ جریان بنزین را تنظیم می کند.

22. when wine begins to flow the party changes its nature
وقتی که شراب زیاد می شود مهمانی جنبه ی دیگری پیدا می کند

23. the dam will make the flow of zayandehrood uniform throughout the year
آن سد جریان آب زاینده رود را در تمام سال یکنواخت خواهد کرد.

24. we must first staunch the flow of blood from the wound
ابتدا باید ریزش خون از زخم را بند بیاوریم.

25. slow-moving vehicles intefere with the free flow of traffic
وسایط نقلیه ی کندرو،جریان آزادانه ی ترافیک را مختل می کنند.

26. we have to even out the flow of water from the reservoir
باید جریان آب از انبار را یکنواخت کنیم.

27. when swords clash, blood will also flow
هنگامی که شمشیرها چکاچاک کنند خون نیز ریخته می شود.

28. the other scoffed that from ebb and flow . . .
آن دگر تسخر زدی کز جزر و مد . . .

29. gravitation is the main reason for ebb and flow
نیروی جاذبه سبب اصلی جزر و مد است.

30. and the other jested that from the ebb and flow . . .
و آن دگر تسخر زدی کز جزر و مد . . .

مترادف ها

مد (اسم)
extent, accent, ebb, flow, length, extension, flux, flowage

جریان (اسم)
inset, ooze, flow, progress, fluor, action, current, stream, course, going, income, rede, afflux, circulation, circuit, gush, effluvium, efflux, outflow, tide

گردش (اسم)
flow, progress, operation, movement, travel, period, airing, circulation, turn, excursion, twirl, paseo, revolution, promenade, race, wrest, canter, roll, trip, circuit, circumvolution, itineracy, itinerancy, stroll, saunter, gyration, hike, jaunt, meander, nutation

باطلاق (اسم)
flow, hag, marsh, fen, bog, mire

بده (اسم)
flow, discharge

روانی (اسم)
flow, facility, fluency, versatility, freedom, volubility

روند (اسم)
flow, process, proceeding, procedure, method

رودخانه (اسم)
flow, river

جاری بودن (فعل)
flow

روان شدن (فعل)
flow, trill, gush

سلیس بودن (فعل)
flow

شریدن (فعل)
flow

فروهشتن (فعل)
hang, free, flow, unbrace, drape

تخصصی

[حسابداری] گردش (جریان)
[عمران و معماری] جریان - جاری شدن - روان شدن - جاری کردن - جریان دادن - جریان یافتن
[کامپیوتر] جاری کردن ؛ جریان ؛ روند ؛ گردش
[برق و الکترونیک] شارش حرکت بارهای الکتریکی، گازها، مایعات، یا سایر مواد و کمیتها . - جاری شدن، جریان
[مهندسی گاز] جریان، جاری شدن
[زمین شناسی] جریان، گردش، روند جریانها حرکات دامنه ای هستند که ویژگی مکانیکی مواد دامنه سبب می شود که بعنوان یک جریان چسبناک با بدنه پلاستیکی یا یک جریان واقعی رفتار کنند.
[صنعت] حرکت، جریان - انجام وظایف به طور پیش رونده در طول جریان ارزش بگونه ای که یک محصول بدون توقف، بدون ضایعات و بدون پسروی از طراحی به بازار، از سفارش به تحویل و از مواد خام به دست خریدار برسد.
[نساجی] جاری شدن - جریان
[ریاضیات] شارش
[] روانه
[آب و خاک] جریان، شارش، جاری بودن

انگلیسی به انگلیسی

• act of flowing; movement of a liquid; something which flows; steady progression (of things, events, etc.); outpouring, outflow; rate of flowing; flood, overflowing; menstruation; (slang) act of performing rap music
move along smoothly, stream; hang limply; overflow; rise; (slang) rap, utter many words melodiously in a flow with little breaks, perform rap music
if a river flows somewhere, it moves in that direction. verb here but can also be used as an uncount noun with a supporting word or phrase. e.g. turkish engineers partially closed down the flow of the river euphrates to divert the water.
if a liquid, gas, or electrical current flows somewhere, it moves steadily and continuously. verb here but can also be used as an uncount noun with a supporting word or phrase. e.g. the blood flow is cut off.
you can also say that people or things flow somewhere when they move freely or steadily from one place to another. verb here but can also be used as an uncount noun with a supporting word or phrase. e.g. ...the flow of information and ideas.
if someone's hair or clothing flows about them, it hangs freely and loosely.
if a quality or situation flows from something, it results naturally from it; a literary use.

پیشنهاد کاربران

تبادل
the reciprocal flow of useful information تبادل اطلاعات مفید
در مورد یک اتفاق و پروسه و اصطلاحاً یک جریان، معنی �پیش رفتن� میده.
جریان
مثال: The river has a strong flow in spring.
رودخانه در بهار جریان قوی دارد.
فلو ( در موسیقی ) :
فلوی یک رپر؛ توانایی اش در زمان بندی، طرز اجرای متن ( تکس ) ، ریتمیک خواندن /کم و زیاد کردن سرعت خوانش، و زیر و بم کردن صدایش با هر آهنگی است به گونه ای که صدایش در کنار ضرب آهنگ ( بیت ) هماهنگ و بی نقص باشد.
افزون بر معنی های گفته شده، دو تا برابر دیگه هم تو پارسی داره که یکی فعل هست و دیگری اسم.
یک: می تونه به معنی راه رفتن شهوانی، حرکات موزون داشتن، تکان دادن های جنسی بدن و برابرهایی از این دست باشه
...
[مشاهده متن کامل]

دو: موی سر . به ویژه موی سر خانوم. این مورد خیلی محاوره و کوچه بازاری هست
تو دیکشنری های رسمی شاید پیدا نشه ولی در واژه نامه های آنلاین امروزی همچون urban dictionary هست.

انرژی و یا توان
I lost my flow یعنی انرژیمو از دست دادم توی فیلم:
Poker Face قسمت 7
( روان شناسی )
تچان، تجربه اوج، غرقگی، شیفتگی.
تچان وضعیتی است که کسی آن قدر در آنچه سرگرم انجام آن است، غرق شود که زمان و مکان پیرامونش را هم حس نکند.
در متون روانشناسی مثبت و به عنوان یک سازه به معنای غرقه شدن یا غرقگی هست که یک نوع تئوری انگیزشی محسوب میشود که به طور ساده طی آن فرد آنچان غرق در یک فعالیت لذت بخش و توام با تسلط میشود که گذر زمان را
...
[مشاهده متن کامل]
حس نمیکند و حتی احساس گرسنگی یا خواب آلودگی بر وی غلبه نمیکند. این مفهوم توسط چیگزنت میهالیای فقید، روانشناس برجستۀ آمریکایی مطرح شده و کتابی با همین عنوان هم به چاپ رسانده که توسط خانم دکتر زهره قربانی به فارسی برگردان شده است.

جریان داشتن
Rivers flow to the sea
جماعت هم معنا میده .
flow = شارش / flux = شار
مثال : This voltage produces a current flow, and the current flow will produce a magnetic field.
معنی : این ولتاژ، شارش یک جریان را تولید می کند و شارش جریان نیز یک میدان مغناطیسی ایجاد خواهد کرد.
...
[مشاهده متن کامل]

منبع :Electric Machinery Fundamentals, Fifth Edition by Stephen J. Chapman

People say ‘go with the flow’ but do you know what goes with the flow? Dead fish
flow ( حمل‏ونقل درون شهری - جاده ای )
واژه مصوب: جریان 2
تعریف: حرکت وسایل نقلیه در سطح معابر
Flow
( رود و غیره ) جریان
جاری شدن ، ریختن ، ( ترافیک ) روان بودن
the movement of something in one direction
جریان پیدا کردن
جارییدن = جاری شدن
م. ث = برف آب شده، روی کوه جاریید و پایین آمد.
جاریاندن = جاری کردن
م. ث = برای داشتن نوآوری، باید ذهن خودت رو در دنیای تخیلات بِجاریونی.
Flow: جریان
برای یادسپاری بهترمی توان از تکنیک هایی چون کشف کلمات اشنا درون کلمه و سپس ارتباط سازی با معنی استفاده نمود طبق گفته ی کارشناسان یادگیری در این رابطه هرچه مسائل جذابتر، خنده دارتر و مسخره امیزتر و ترسناک تر باشد ماندگاری بهتر خواهد داشت البته بعد ازساخت داستان تصورنمودن ان هم می تواند میزان یادسپاری را به مراتب بیشتر کند.
...
[مشاهده متن کامل]

کشف: کشف کلمه ی low درون کلمه ی Flow به معنی کم
ارتباط سازی بین کلمات: ارتباط سازی بین کم ( low ) و جریان
شرح: زندگی کارمندی برای بسیاری از ما یعنی یک آب باریکه که سر برج در حسابمان سرازیر می شود و هرچند کم باشد و مدام ناله کنیم، حداقل خیالمان راحت است که پیوسته جاری است و می شود روی جریان کم آن حساب کرد. ( جریان کم ) البته بهتر است برای F هم یک دلیل بتراشیم من برای F کلمه فشار را انتخاب می کنم با انکه فشار به انگلیسی press می شود اما بهرحال حرف F ، اول حرف فارسی فشار و می تواند نماینده این کلمه تعیین گردد. فشار جریان کم، کلماتی است که بدست می اید اگرهمان حرف P را اول کلمه قرار دهیم PLOW می شود که از شما می پرسم ایا پلو خوردن با جریان کم پول امکان پذیر است؟
نکته: سعی کردم پیاز داغش را بیشتر کنم تا برای همیشه جریان فلو در ذهن شما باقی بماند.

بالا آمدن . مد

جاری
حضور
جریان فکری
شارش

غرقگی ( در متون روانشناسی )
سلام، به معنی جریان هستش. مثال:
The flow of water was interrupted by a big stone=جریان آب توسط یک سنگ بزرگ قطع شده بود.
You can see the flow if water beyond this hill=شما می توانید جریان آب را از ان سوی این تپه ببینید.
موفق باشید!^^
✅ جریان
✅ جاری بود مانند: آب ، رودخانه و. . . .
✅ هر چیزی که جاری و روان باشد
بروز کردن - ناشی شدن - نشأت گرفتن - مطرح شدن - جلوه گر شدن - نمایان شدن - به منصۀ ظهور رسیدن
a supply of something that continues without stopping
( روانشناسی ) غرقگی
جریان آب یا چیز دیگر
( روانشناسی ) حس سیالیت، تچان، حس جاری بودن، غرقگی
جریان
به ( جایی ) ریختن
Religeons are like rivers. They flow to the same sea.
دین ها مانند رودهایی هستند که همه ( به یک دریا می ریزند. )

جریان/ گردش
منتهی شدن
Functional
requirements fl ow directly into the creation of functional model.
ساده و اسان
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٣٧)

بپرس